P2

P2


صبح روز بعد، طناز با صدای چند ماشین از خواب پرید.
از پنجره نگاه کرد.
چندین خودروی مشکی جلوی خانه توقف کرده بودند.
مردانی با لباس‌های رسمی از ماشین‌ها پیاده شدند.
یکی از آنها جلو آمد و در خانه را زد.
طناز با اضطراب پایین رفت.
پدرش در سالن ایستاده بود؛ رنگ صورتش پریده بود.
در باز شد.
مردی بلندقد وارد شد.
کت مشکی پوشیده بود و نگاهش آن‌قدر سرد بود که طناز ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
مرد کمی سر خم کرد.
— طناز؟
لب‌های طناز خشک شده بود.
— بله...
مرد نگاهی به پدرش انداخت.
— من کانگ هستم.
سپس مکث کوتاهی کرد.
— دست راست ارباب.
قلب طناز فرو ریخت.
کانگ بدون تغییر حالت ادامه داد:
— برای بردن شما اومدم.
— بردن... من؟
پدرش سرش را پایین انداخت.
طناز به او خیره شد.
— بابا؟
مرد هیچ جوابی نداد.
چشم‌های طناز پر از اشک شد.
— چی کار کردی؟
پدرش لب باز کرد، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد.
کانگ آرام گفت:
— ارباب منتظر شماست.
طناز با صدایی لرزان پرسید:
— من نمیام.
کانگ چند ثانیه نگاهش کرد.
— این تصمیم دیگه دست شما نیست.
اشک از گونه‌ی طناز پایین افتاد.
— اربابتون کیه؟
برای اولین بار، چیزی شبیه لبخند بسیار کمرنگ روی صورت کانگ نشست.
— به‌زودی خودتون می‌بینید.
در همان لحظه، صدای موتور یکی از خودروهای بیرون بلند شد.
طناز از پنجره به حیاط نگاه کرد.
یک خودروی مشکی، آرام وارد محوطه شد.
همه‌ی مردان حاضر در حیاط صاف ایستادند.
حتی کانگ هم کنار رفت.
درِ خودرو باز شد.
مردی از آن پیاده شد.
قد بلند.
کت سیاه.
چهره‌ای سرد و بی‌احساس.
همه سرشان را پایین انداختند.
— ارباب.
طناز برای اولین بار او را دید.
جئون.
مردی که از شب گذشته، آینده‌ی طناز به نام او گره خورده بود.
و جئون...
حتی یک بار هم به او نگاه نکرد.
فقط وارد خانه شد
دیدگاه ها (۰)

P3جئون وارد خانه شد.همین که قدم اولش را داخل گذاشت، تمام صدا...

ادامه ؟🥹🎀🖤

P1باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.طناز روی تختش نشسته بو...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط