معرفی
معرفی:
اجین:15سالشه
لینو:16سالشه
خبخب سلام من اتم من توی نه سالگی پدر ومادرمو از دست دادم و اونا بخاطر من مردن الان براتون تعریف میکنم
--------------------------------------
روز تولدم بود و مامان و بابا قول داده بودن زود برسن ولی نیومدن زنگ زدم بهشون که مامان ورداشت
مکالمه:
+سلام عزیزم خوبی؟
-سلام مامان پس کی میاید
+عزیزم امروز قراره بارون خیلی شدیدی بیاد فکر نکنم بتونیم بیایم میتونیم فردا برات کیک بگیری بهت قول میدم عزیزم
-هی قول قول قول همشونم هی میشکونید اصلا چجوری مامان بابای منید وقتی زیاد بهم سر نمیزنید؟
اصلا نمیخوام با مامان بزرگ تولد میگیرم
پایان
اون روز بخاطر اون حرفا مامان بابارو ناراحت کردن و گفتن که خیلی زود میرسن و به توفان نمیخورن پس حرکت کردن
توی جاده بارون خیلی شدید یود جوری که خیلی سخت میشد جلورو دید بابا درحال رانندگی بود که یه کامیون به اونا برحورد کرد و روز تولدم روزی شد که دیگه قرار نبود اونارو ببینم
همش تقصیر منه اگه اون حرفارو نمیزدم و فردا تولدمو میگرفتن چی میشد مگه؟خلاصه از اون موقع شیش سال میگزره و مامان بزرگم منو به سرپرستی گرفت
مامان بزرگم ادم پولداری بود و منو مامان بزرگ و زنعموم و عموم و پسرشون توی یه خونه زندگی میکردیم و خب لینو یجورایی مثل برادرم بود ولی خب این برای قبلا بود منو لینو خیلی بهم سمیمی بودیم ولی اون بعد از اینکه چهارده سالم شد ازم دورشد چرا؟نمیدونم رفتارش باهام سرد شد و یجورایی انگار دیگه نمیخواست منو ببینه....خب یجورایی این برام خیلی دردناکه اون دوست صمیمیم بود و هر اتفاقی که میوفتاد به اون میگفتمو.... خلاصه بعد از اینکه پدرومادرمو از دست دادم به اون خیلی وابسته شدم و الان؟...
اجین:15سالشه
لینو:16سالشه
خبخب سلام من اتم من توی نه سالگی پدر ومادرمو از دست دادم و اونا بخاطر من مردن الان براتون تعریف میکنم
--------------------------------------
روز تولدم بود و مامان و بابا قول داده بودن زود برسن ولی نیومدن زنگ زدم بهشون که مامان ورداشت
مکالمه:
+سلام عزیزم خوبی؟
-سلام مامان پس کی میاید
+عزیزم امروز قراره بارون خیلی شدیدی بیاد فکر نکنم بتونیم بیایم میتونیم فردا برات کیک بگیری بهت قول میدم عزیزم
-هی قول قول قول همشونم هی میشکونید اصلا چجوری مامان بابای منید وقتی زیاد بهم سر نمیزنید؟
اصلا نمیخوام با مامان بزرگ تولد میگیرم
پایان
اون روز بخاطر اون حرفا مامان بابارو ناراحت کردن و گفتن که خیلی زود میرسن و به توفان نمیخورن پس حرکت کردن
توی جاده بارون خیلی شدید یود جوری که خیلی سخت میشد جلورو دید بابا درحال رانندگی بود که یه کامیون به اونا برحورد کرد و روز تولدم روزی شد که دیگه قرار نبود اونارو ببینم
همش تقصیر منه اگه اون حرفارو نمیزدم و فردا تولدمو میگرفتن چی میشد مگه؟خلاصه از اون موقع شیش سال میگزره و مامان بزرگم منو به سرپرستی گرفت
مامان بزرگم ادم پولداری بود و منو مامان بزرگ و زنعموم و عموم و پسرشون توی یه خونه زندگی میکردیم و خب لینو یجورایی مثل برادرم بود ولی خب این برای قبلا بود منو لینو خیلی بهم سمیمی بودیم ولی اون بعد از اینکه چهارده سالم شد ازم دورشد چرا؟نمیدونم رفتارش باهام سرد شد و یجورایی انگار دیگه نمیخواست منو ببینه....خب یجورایی این برام خیلی دردناکه اون دوست صمیمیم بود و هر اتفاقی که میوفتاد به اون میگفتمو.... خلاصه بعد از اینکه پدرومادرمو از دست دادم به اون خیلی وابسته شدم و الان؟...
- ۹۳
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط