شب به گلستان تنها منتظرت بودم

شب به گلستان تنها منتظرت بودم

باده نا کامی در هجر تو پیمودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم

وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه

 ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه

غمها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

 پیش گلها شاد و شیدا می خرامید آن قامت موزونت

 فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت

 در آن عشق و جنون مفتون تو بودم

 اکنون از دل من بشنو تو سرودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

 منتظرت بودم منتظرت بودم
دیدگاه ها (۳)

ﮔﺎﻫﯽ ﺧﺪﺍ...ﺑﺎ ﺩﺳﺖِ ﺗﻮ...ﺩﺳﺖِ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ...!ﺑﺎ ﺯﺑ...

گاهی باید گفت خدایا، من کوچیکتم،فدا سرت که به حاجتم نمی‌رسم،...

دو قدم مانده ڪه #پاییز به یغما بروداین همه رنگ ِ قشنگ از ڪف ...

خـــــــــدایــــــااین سرنوشتی که برایــــــــــم تجــــــو...

زمان زمان عجيبی‌ست، امتحان سخت استطی زمانه‌ی بی صاحب الزمان ...

🦋دستِ خالی، خواهشِ بیگانه میخواهم چکاربا دلِ پر تردید ویرانه...

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان راتو مرا گنج روانی چه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط