پارت پانزدهم | خوشبختی

پارت پانزدهم | خوشبختی

یک ماه بعد...
هوای سئول، مثل اولین روز آشنایی‌شان، دل‌انگیز بود.
درخت‌های پارک کنار رودخانه‌ی هان با نسیم آرام تکان می‌خوردند.
رزا روی نیمکتی نشسته بود و منتظر بود.
چند ثانیه بعد، تهیونگ با یک دسته گل رز سفید به سمتش آمد.
با دیدنش لبخند زد.
ـ «منتظر موندی؟»
رزا خندید.
ـ «نه... تازه رسیدم.»
تهیونگ دسته‌گل را به سمتش گرفت.
ـ «این برای دختریه که سال‌ها منتظر موند و هیچ‌وقت امیدش رو از دست نداد.»
چشم‌های رزا از خوشحالی برق زد.
ـ «ممنون...»
هر دو آرام کنار هم قدم زدند.
این بار دیگر لازم نبود نگاهشان را از کسی پنهان کنند.
دیگر خبری از ترس، پنهان‌کاری یا عذاب وجدان نبود.
چند دقیقه بعد، ویلیام از دور به آن‌ها نزدیک شد.
رزا با دیدنش لبخند زد.
ـ «ویلیام!»
ویلیام جلو آمد و با شیطنت گفت:
ـ «فقط اومدم ببینم این آقا به قولش عمل می‌کنه یا نه.»
تهیونگ خندید.
ـ «قول داده بودم، یادت هست؟»
ویلیام دستش را روی شانه‌ی تهیونگ گذاشت.
ـ «یادم هست... و مطمئنم از خواهرم خوب مراقبت می‌کنی.»
تهیونگ با جدیت گفت:
ـ «تا آخر عمر.»
ویلیام لبخند زد و آن‌ها را تنها گذاشت.
خورشید کم‌کم در افق غروب می‌کرد.
تهیونگ و رزا کنار رودخانه ایستاده بودند.
تهیونگ دستش را آرام به سمت رزا دراز کرد.
این بار...
رزا بدون هیچ تردیدی دستش را در دست او گذاشت.
نگاهشان در هم گره خورد.
تهیونگ آرام گفت:
ـ «می‌دونی از چی خوشحالم؟»
ـ «نه...»
ـ «اینکه بالاخره می‌تونم بدون ترس بگم... دوستت دارم.»
لبخند گرمی روی لب‌های رزا نشست.
ـ «منم دوستت دارم... از همون روزی که برای اولین بار وارد خونه‌مون شدی.»
تهیونگ خندید. و بعد یک کیس را شروع کردن ؛ بدون هیچ ترسی . بعد از چند مین ته گفت :
ـ «پس این همه سال من خبر نداشتم؟»
ـ «آره... خیلی دیر فهمیدی.»
هر دو با صدای بلند خندیدند.
در حالی که دست در دست هم کنار رودخانه قدم می‌زدند، غروب سئول آرام‌آرام آسمان را نارنجی می‌کرد.
گاهی عشق، درست روبه‌روی آدم ایستاده است...
فقط کمی زمان لازم دارد تا آن را ببیند.
پایان 🤍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
و اینم از رمانن ته .😁امیدوارم خوشتون اومده باشهه
و مرسی که شرطا رو زود میرسوندینن ، خیلی ممنونمممم
نظراتتون رو راجب این رمان بهمم حتمااا تو کامنتا بگینننن 💍🤍😁
دیدگاه ها (۱۰)

پارت چهاردهم | رضایتدو هفته از آن روز گذشته بود.در تمام این ...

پارت سیزدهم | دوریفردای ان روز ، تهیونگ احساس میکرد که دیگه ...

پارت نهم | حقیقتی که دیگر پنهان نمی‌ماندجشن دانشگاه رو به پا...

پارت دوم | اولین حسادتصبح روز بعد، نور خورشید از لابه‌لای پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط