دلشوره عجیبی داشتم ولی هیچ ترسی تو دلم نبود با شنیدن هر ص

دلشوره عجیبی داشتم ولی هیچ ترسی تو دلم نبود با شنیدن هر صدای بلند تنها تپش قلب میگرفتم تپش قلبم همیشه خیلی شدید بود و حتی باعث می‌شد پاهام بلرزن و نتونم حرکت کنم
تنها چیزی که خیلی نگرانم می‌کرد برادرهام بودم که خونه نبودم میترسیدم جاهایی که الان شاهد سوختن‌شون بودم برادرهام حضور داشته باشن همش دعا میکردم سریع برگردن خونه!
ولی فکرم یه لحظه رفت پیش کسایی که اونجا بودن اونام دل نگران داشتن خواهر داشتن مادر داشتن شاید بعضی هاشون زن و بچه داشتن
با صدای بلندی که دوباره به گوشم رسید مثل رعد و برق تمام وجودم رو لرزوند صدای گریه خواهر‌زاده‌ام و برادر کوچیکم باعث می‌شد گوش‌هام تیر بکشن:(
یاد حرفای خیلی ها افتادن که می‌گفتن این میتونه یه راه نجات باشه
این نجات بود؟
این آزادی بود؟
این خوشحالی بود؟
این آرامش بود؟
نه هیچ کدوم اینا هیچی نبودن هیچ کدوم از چیزایی نبودم که بقیه براش خوشحالی میکردن
الانم حسم همینه هر دفعه که خبردار میشم بازم زدن دلشوره میاد سراغم میگم حال برادرهام تو خونه خوبه خونه سالمه مغازه مون سالمه اصلا شهری که سال ها توش زندگی کردم سالمه
وقتی داشتم از خونه میومدم بیرون اشکام بی صبر رو گونه‌هام میریختن هم بخاطره اینکه داشتم از خونه می‌رفتم و مطمئن نبودم برگردم هم بخاطره خبر یتیم شدن کشورم
لحظه آخری که از تو ماشین به برادرم نگاه میکردم و گریه میکردم خندید و گفت گریه نکن همینکه شما برید ما اسلحه دست میگیریم و از خونه مراقبت میکنیم🥲
به سلامتی همه کسانی که دل نگران دارن و جاشون امن نیست:)
دیدگاه ها (۸)

چه انتظاری برای برگشتن‌تون داشتم و چه شد؟!چه شد که اینطور شد...

💫HAPPY SHGA💫تولدت مبارک یونگی هیونگ عزیزم امیدوارم سالی زیب...

تو رفتی...وحالا علی دیگر در جهان‌نیست..سایه‌پدر‌دیگر‌بر‌سر‌م...

در تاریخ بنویسیدامام شهید مانه خودش به پناهگاه رفتو نه بستگا...

پسری که قلبم رو برد پارت یک

بچه ها...داشتم بین پستام میگشتمدیدم از سال ۱۴۰۳/۳/۳(چقدر رون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط