Chapter Seven, Part ⁷

Chapter Seven, Part ⁷
موقع ورود مادر و دختر، دختربچه به شکل معکوس، سر و ته وارد اتاق شد که این رو فقط پارک میتونست ببینه. انگار که یک انسان در حالت عادی رو برعکسش کرده باشن.
محیط برای انجام مراسم سُک⁵ چیده و آماده شده بود.
دختر رو روی صندلی ای نشونده و بسته بودن و درست وسط مراسم قرار داده بودن و سعی داشتن مادر نگرانش رو در گوشه مراسم آروم کنن.
شمن پارک وارد صحنه شد و پس از چند ثانیه سکوت برای هماهنگی، با شروع نواختن ساز ها، مراسم شروع شد...

دقایقی بود که پارک با لوازم مربوط به کارش در حال رقصی بی وقفه بود که ناگهان با وزش شدید باد موفق به تموم کردن مراسم شد. همون طور که خسته روی زمین افتاد. روح شیطانی ای که درون دختر بچه رخنه کرده بود بیرون کشیده شد و به جایی که تعلق داشت روانه شد.
بلافاصله دختر بچه شروع به گریه کردن کرد و مادرش سمتش هجوم آورد. بعد از حمله نگرانی به وجود مادر و برطرف شدنش بعد از چک کردن فرزندش، به سمت پارک رفت و رو زانو افتاد و بی وقفه با انواع کلمات تشکر میکرد...

***
... ابیاتی که باهم خوندیم دست نوشته های استاد.. سرورم؟

نگاه شاهزاده از روی بانوی خدمتگذاری که ظرفی آب به همراه دستمالی مرطوب به دست داشت و به سمت اتاقی میرفت، برداشته نمیشد.
با دومین بار شنیدن صدای استادش چشماش به چهره پیر رو به روش قفل شد.

... اگر ارباب جوان حواسشون جای دیگریست میتونیم همینجا تمومش کنیم، برای امروز کافیست
_ نه، میتونیم ادامه بدیم
... پس، در ادامه ی اشعار، متنی با لحنی ساده نوشته شده. گر من دیوانه، او عامل و گر من مست، او جام و گر-
_ و گر من عاشق، او معشوق و گر من عابد، او معبودیست که جز بودن در کنار او تا زمان ابدیت نخواهم چیزی دیگر. چه شود گر من و او تباهی کنیم و برای این قلب راهی پیدا کنیم.

استاد با لبخند و چشمانی مهربان که مشخصه شاگردش رو تحسین میکنه بهش نگاه میکرد.

... سرورم به نظر میرسه خیلی وقته که درس هاتون رو تموم کردید. راستش تحت تاثیر قرار گرفتم. انتظار چنین چیزی رو نداشتم. به نظرم بهتره که همینجا با پایان خاص ساخته شده از صدای شما کلاس رو به اتمام برسونیم.

چشمای آروم ارباب جوان حرکات و رفتن استاد رو تماشا کرد و سپس کتاب سنگین وزن در دستانش رو به آرومی بست و به اطراف قصر نگاه کرد.
.
مردم داخل شهر به کارهای روزانه شون میرسیدن بدون اینکه بدونن امپراطورشون دو هفته اس حال خوشی نداره.
داخل بازار اوضاع رو به راه بود، بازاری که ارباب جوان عاشق قدم زدن در بین بوفه هاش بود. فروشنده هایی که گوشت و سبزیجات تازه میفروختن و مادربزرگ های از سن گذشته ای که سوپ های جادوییشون رو به فروش میرسوندن.
.
.
× سرورم
_ فرمانده کانگ
× ملکه مادر دستور دادن به هواخوری برید. ایشون نمیخوان با افکار منفی حال خودتون رو ناخوش کنید.
_ به ایشون بگید که علاقه ای به بیرون رفتن ندارم، میخوام به اتاقم برگردم. از طرف من گزارش دروس امروز رو هم بهشون بده.
× اما عذرمیخوام سرورم، ملکه مادر دستور آماده شدن خدمه رو هم دادن.
_ حتی اگه قرار باشه بیرون هم برم نیازی به خدمه نیست. برای چی انقد حساسیت به خرج داده
× ایشون دستور آماده سازی خدمه رو برای گشت کوتاهی در اطراف رودخونه دادن

نفسی سطحی کشید و لب هاش رو تر کرد و اخم ابروهاش رو باز کرد.

_ باشه بعد از حاضر شدنم صدات میکنم
...
دیدگاه ها (۸)

Chapter Seven, Part ⁶نگاهش چرخید سمت صدا و نگاه متفاوت مشاور...

Chapter Seven, Part ⁵^ هنوز نگفتیا+ چیو^ یک سال؟ میشه ۳۶۵ رو...

Chapter Seven, Part ¹...سرورم، مشاور شین تشریف آوردن_ بیا دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط