به نام خدایی که جان و روح را آفرید

به نام خدایی که جان و روح را آفرید
CENTER
قسمت *۱*
نور هر روز صبح ساعت شش دقیقاً روشن می‌شد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر. رینا این را می‌دانست چون سال‌ها بود که ثانیه‌های بین شش و شش و یک را می‌شمرد. گاهی به شصت می‌رسید، گاهی به پنجاه و نه. هیچ وقت به شصت و یک نمی‌رسید چون در ثانیه‌ی شصتم، صدای بوق ممتد بلند می‌شد و راهروها پر از صدای کفش‌های لاستیکی می‌شدند.
سقف سلول سفید بود. دیوارها هم سفید بودند، اما آن سفیدی تمیز نبود. سفیدی کدر و خسته‌ای بود که زیر نور فلورسنت، رنگ سبز مرده‌ای به خود می‌گرفت. رینا روی تشک نازک خاکستری دراز کشیده بود، پتو را تا چانه کشیده بود بالا، حتی در گرما. چون پتو تنها چیزی بود که مال خودش بود. غیر از کد روی گردنش.
انگشت‌هایش را برد زیر پتو و پوست گردنش را لمس کرد. جای زخم کهنه. جوهر آبی کمرنگی که هیچ وقت پاک نمی‌شد. یک، صفر، صفر، هفت. 1007. این اسمش بود. این تنها اسمی بود که آزمایشگاه برایش گذاشته بود.
اما یک اسم دیگر هم داشت. اسمی که خودش انتخاب نکرده بود، اما به آن جواب می‌داد. سه سال پیش بود، یک شب که چراغ‌ها نیمه‌شب خاموش شده بودند و همه‌ی بچه‌های راهرو فریاد می‌زدند. یک پسر دو سلول آن‌طرف‌تر، که حالا دیگر نبود، داد زده بود "رینا!" توی تاریکی. هیچ کس نمی‌دانست آن اسم یعنی چه. شاید از یک کتاب بود، شاید از یک فیلم، شاید هم فقط صدایی بود که توی مغز آن پسر پیچیده بود. اما رینا آن شب به آن اسم جواب داد. و از آن شب، 1007 تبدیل شد به رینا. حداقل برای خودش. حداقل برای الکس.
صدای بوق زد. ساعت شش و یک دقیقه.
در سلول با صدای خشنی باز شد. رینا پلک زد. نور سفید راهرو توی چشمش خیره‌کننده بود. سایه‌ی یک پرستار – یا شاید نگهبان، تشخیص فرقشان سخت بود – روی زمین افتاد. کفش‌های سفید. شلوار سفید. همه چیز سفید. مثل اینکه قرار باشد آدم‌ها در این سفیدی گم شوند.
"۱۰۰۷، صبحانه. بلند شو."
دیدگاه ها (۱)

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت *۲*صدا زن بود ا...

هارور سنس یاری دهنده ی همه😂به یک هارور نیازمندم

عکس رمان اینهحقیقتا من از همون لحظه که این عکس رو دیدم این د...

سلام به همگیمن میخوام یه رمان بنویسم و ژانرش هم آزمایش های ا...

Part : 34نامی : رئیس فکر نمی کنین دارین زیاده روی می کنین ؟پ...

پارت اول.درخواستی❤من لی جیسو هستم. 25 سالم است و روانشناسم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط