سایههای کلاغ
سایههای کلاغ
پارت سیوهشتم | آخرین وارث
شعلههای آتش، اطراف کلبه را محاصره کرده بودند.
صدای تیراندازی از هر طرف میآمد.
افراد چند خاندان مافیایی به جان هم افتاده بودند.
دیگر هیچکس نمیدانست دشمن واقعی کیست.
آرمان دفتر چرمی را محکم در دست گرفته بود.
چشمش از روی اسم خودش برداشته نمیشد.
آوا جلو آمد.
ـ «من باور نمیکنم...»
آرمان به او نگاه کرد.
ـ «چی رو؟»
ـ «اینکه تو خیانتکار باشی.»
آرمان برای لحظهای فقط به او خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ «ممنون...»
---
ناگهان صدای خندهای از میان شعلهها بلند شد.
دانیال.
او آرام از دل آتش بیرون آمد.
انگار اصلاً از سوختن نمیترسید.
در دستش همان دفتر چرمی بود.
آرمان اخم کرد.
ـ «پس اونی که دست من بود...»
دانیال لبخند زد.
ـ «یه نسخهی جعلی.»
دفتر را بالا گرفت.
ـ «این، اصلشه.»
---
همه اسلحههایشان را به سمت او گرفتند.
اما دانیال حتی پلک هم نزد.
ـ «سی سال...»
نگاهش روی آوا ثابت ماند.
ـ «سی سال برای این لحظه صبر کردم.»
آوا با تردید پرسید:
ـ «تو واقعاً کی هستی؟»
دانیال آهسته گردنبندی را از زیر لباسش بیرون کشید.
گردنبندی با همان نشان کلاغ...
اما این بار، نیمهی دیگرش.
او آن را کنار گردنبند آوا گرفت.
دو تکه، کاملاً در هم قفل شدند.
آوا نفسش بند آمد.
ـ «یعنی...»
دانیال لبخند تلخی زد.
ـ «من... برادر ناتنی پدرت هستم.»
سکوتی سنگین همه را فرا گرفت.
---
دانیال ادامه داد:
ـ «پدربزرگت، من رو به خاطر مادرم از خاندان بیرون انداخت.»
خشم سالها در صدایش موج میزد.
ـ «همهچیز رو به برادر بزرگترم داد...»
به آوا اشاره کرد.
ـ «و بعد، به تو.»
اشک در چشمانش جمع شد.
ـ «من فقط سهمم رو میخواستم...»
---
کاوه قدمی جلو گذاشت.
ـ «نه...»
ـ «...»
ـ «تو سهمت رو نمیخواستی.»
اسلحهاش را پایین آورد.
ـ «تو انتقام میخواستی.»
دانیال لبخندش محو شد.
---
همان لحظه...
نیما از پشت یکی از ستونهای سوخته بیرون آمد.
در دستش یک چاشنی انفجاری بود.
او با خونسردی گفت:
ـ «هر دو اشتباه میکنین.»
همه به سمتش برگشتند.
نیما ادامه داد:
ـ «نه دفتر مهمه... نه خاندان...»
انگشتش را روی دکمهی انفجار گذاشت.
ـ «من فقط میخوام همهچی تموم بشه.»
---
کاوه با ناباوری گفت:
ـ «نیما... این دیوونگیه.»
نیما خندید.
ـ «دیوونه؟»
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ «وقتی بچه بودیم، هیچکس ما رو نخواست.»
ـ «...»
ـ «ما فقط مهره بودیم، کاوه...»
صدایش شکست.
ـ «من دیگه نمیخوام مهرهی هیچکس باشم.»
---
آوا آرام جلو رفت.
همه فریاد زدند:
ـ «نرو!»
اما او ایستاد.
مستقیم مقابل نیما.
ـ «تمومش کن...»
نیما با تعجب نگاهش کرد.
ـ «تو ازم نمیترسی؟»
آوا آرام سر تکان داد.
ـ «میترسم...»
اشک روی گونهاش لغزید.
ـ «ولی بیشتر از تو، از این میترسم که نفرت، آخرین چیزی باشه که از همهمون باقی میمونه.»
نیما برای اولین بار...
دستش لرزید.
---
در همان لحظه...
از پشت سر نیما، صدای ضامن اسلحه آمد.
یکی از افراد گارد سایه.
او فریاد زد:
ـ «همه عقب!»
اما قبل از اینکه شلیک کند...
کاوه خودش را جلوی آوا انداخت.
گلوله...
این بار...
به سینهی کاوه خورد.
صدای شلیک در جنگل پیچید.
زمان ایستاد.
کاوه یک قدم عقب رفت.
بعد...
روی زانو افتاد.
آوا با جیغی جانسوز خودش را به او رساند.
ـ «کاوهههههه!»
خون، روی پیراهن مشکیاش پخش میشد.
کاوه با سختی چشمهایش را باز نگه داشت.
به آوا نگاه کرد.
لبخند خیلی کوچکی زد.
و با آخرین توانش زمزمه کرد:
> «این بار... دیر نرسیدم...»
سرش آرام روی شانهی آوا افتاد.
پارت سیوهشتم | آخرین وارث
شعلههای آتش، اطراف کلبه را محاصره کرده بودند.
صدای تیراندازی از هر طرف میآمد.
افراد چند خاندان مافیایی به جان هم افتاده بودند.
دیگر هیچکس نمیدانست دشمن واقعی کیست.
آرمان دفتر چرمی را محکم در دست گرفته بود.
چشمش از روی اسم خودش برداشته نمیشد.
آوا جلو آمد.
ـ «من باور نمیکنم...»
آرمان به او نگاه کرد.
ـ «چی رو؟»
ـ «اینکه تو خیانتکار باشی.»
آرمان برای لحظهای فقط به او خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ «ممنون...»
---
ناگهان صدای خندهای از میان شعلهها بلند شد.
دانیال.
او آرام از دل آتش بیرون آمد.
انگار اصلاً از سوختن نمیترسید.
در دستش همان دفتر چرمی بود.
آرمان اخم کرد.
ـ «پس اونی که دست من بود...»
دانیال لبخند زد.
ـ «یه نسخهی جعلی.»
دفتر را بالا گرفت.
ـ «این، اصلشه.»
---
همه اسلحههایشان را به سمت او گرفتند.
اما دانیال حتی پلک هم نزد.
ـ «سی سال...»
نگاهش روی آوا ثابت ماند.
ـ «سی سال برای این لحظه صبر کردم.»
آوا با تردید پرسید:
ـ «تو واقعاً کی هستی؟»
دانیال آهسته گردنبندی را از زیر لباسش بیرون کشید.
گردنبندی با همان نشان کلاغ...
اما این بار، نیمهی دیگرش.
او آن را کنار گردنبند آوا گرفت.
دو تکه، کاملاً در هم قفل شدند.
آوا نفسش بند آمد.
ـ «یعنی...»
دانیال لبخند تلخی زد.
ـ «من... برادر ناتنی پدرت هستم.»
سکوتی سنگین همه را فرا گرفت.
---
دانیال ادامه داد:
ـ «پدربزرگت، من رو به خاطر مادرم از خاندان بیرون انداخت.»
خشم سالها در صدایش موج میزد.
ـ «همهچیز رو به برادر بزرگترم داد...»
به آوا اشاره کرد.
ـ «و بعد، به تو.»
اشک در چشمانش جمع شد.
ـ «من فقط سهمم رو میخواستم...»
---
کاوه قدمی جلو گذاشت.
ـ «نه...»
ـ «...»
ـ «تو سهمت رو نمیخواستی.»
اسلحهاش را پایین آورد.
ـ «تو انتقام میخواستی.»
دانیال لبخندش محو شد.
---
همان لحظه...
نیما از پشت یکی از ستونهای سوخته بیرون آمد.
در دستش یک چاشنی انفجاری بود.
او با خونسردی گفت:
ـ «هر دو اشتباه میکنین.»
همه به سمتش برگشتند.
نیما ادامه داد:
ـ «نه دفتر مهمه... نه خاندان...»
انگشتش را روی دکمهی انفجار گذاشت.
ـ «من فقط میخوام همهچی تموم بشه.»
---
کاوه با ناباوری گفت:
ـ «نیما... این دیوونگیه.»
نیما خندید.
ـ «دیوونه؟»
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ «وقتی بچه بودیم، هیچکس ما رو نخواست.»
ـ «...»
ـ «ما فقط مهره بودیم، کاوه...»
صدایش شکست.
ـ «من دیگه نمیخوام مهرهی هیچکس باشم.»
---
آوا آرام جلو رفت.
همه فریاد زدند:
ـ «نرو!»
اما او ایستاد.
مستقیم مقابل نیما.
ـ «تمومش کن...»
نیما با تعجب نگاهش کرد.
ـ «تو ازم نمیترسی؟»
آوا آرام سر تکان داد.
ـ «میترسم...»
اشک روی گونهاش لغزید.
ـ «ولی بیشتر از تو، از این میترسم که نفرت، آخرین چیزی باشه که از همهمون باقی میمونه.»
نیما برای اولین بار...
دستش لرزید.
---
در همان لحظه...
از پشت سر نیما، صدای ضامن اسلحه آمد.
یکی از افراد گارد سایه.
او فریاد زد:
ـ «همه عقب!»
اما قبل از اینکه شلیک کند...
کاوه خودش را جلوی آوا انداخت.
گلوله...
این بار...
به سینهی کاوه خورد.
صدای شلیک در جنگل پیچید.
زمان ایستاد.
کاوه یک قدم عقب رفت.
بعد...
روی زانو افتاد.
آوا با جیغی جانسوز خودش را به او رساند.
ـ «کاوهههههه!»
خون، روی پیراهن مشکیاش پخش میشد.
کاوه با سختی چشمهایش را باز نگه داشت.
به آوا نگاه کرد.
لبخند خیلی کوچکی زد.
و با آخرین توانش زمزمه کرد:
> «این بار... دیر نرسیدم...»
سرش آرام روی شانهی آوا افتاد.
- ۱۱۰
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط