نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

شاعری محو تماشای کسی هست که نیست

در خیالم وسط شعر کسی هست که هست

شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

کوچه در کوچه به دستان تو عادت میکرد

شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست

مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط

خستگی های من و چای کسی هست که نیست

زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن

مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

احسان کمال
دیدگاه ها (۲)

گفتند: نگذر از غرورت، کار خوبی نیستباید خودت فهمیده باشی یار...

درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست میرسم باتو به خانه از خی...

باز دلتنگ توام میل بیابان دارمامشب اندازۀ صحرای تو باران دار...

از شوری چشم اهالی ترس دارماز مردمان این حوالی ترس دارماز خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط