بخدا بعد تو این کوچ مرا خواهد کشت

بخدا بعد تو این کوچ مرا خواهد کشت
بعد دستان تو این قافیه ها هم مردند

حجله بستم سر هر کوچه برای قلبم
این حسودان همه حلوای دلم را خوردند

رفتنت قصه ی تلخیست که باور کردم
رفته از دست کجایی که بگیری دستم؟

از همان دم که شکستی همه پیمانها را
با همین پنجره پیمان رفاقت بستم

من و این صندلی خالی و یک فنجان چای
رو به این پنجره عمریست که ماوا داریم

بر سر اینکه زمان از حرکت دست کشید
من و این ساعت بی حوصله دعوا داریم

بسکه غمهای تو هر شب به دلم آوار است
عاقبت جان مرا غصه ی تو می گیرد

آنقدر زخم زدم بر تن این دفتر که
همه شب آخر هر شعر قلم می میرد.
دیدگاه ها (۱)

از دست تو 🫵💞گفتمش عشق منی، خندید و گفت از دستِ توبغض کردم، ب...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

قسمت ۷

✦ اولین گناه ✦فصل چهارم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت اول---پای...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

پارت ۶

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط