پارت ۱۳
پارت ۱۳
فردا صبح، وقتی کاکاشی راه افتاد توی جاده ی خلوت تا برگردد دانشگاه، هیچ نگاهی رویش نبود.
نه احساسی، نه اتفاق غیر عادی ای، نه هیچی.
احتمالا این سکوت صبحگاهی و هوای گرم نزدیک تابستان، باید خوشایند میبود.
ولی کاکاشی...او هیچ چیز را راجب این خوشایند حس نکرد.
بهش عادت کرده بود، به اینکه اوبیتو دنبالش بیاید.
از دور مراقبش باشد.
او را تماشا کند، فقط و فقط 'او' را.
ولی ان روز، اولین روز بدون اوبیتو بود.
بند کوله اش را محکم تر گرفت:"بیخیال، چه هوای خوبی. نفس اون الاغ بغل گوشم نیست."
ولی به جای اینکه احساس راحتی کند، توی دلش دلتنگی بود. (افتادی تو دام عاشقیی~)
کاکاشی تازه داشت میفهمید. که اگر به یک چیز عادت کنی [حتی اگر بد باشد] رها کردنش انقدر ها راحت نخواهد بود.
و تمام این مدتی که کاکاشی داشت میفهمید دلش برای اوبیتو تنگ شده، اوبیتو تازه داشت زندگی عادی تجربه میکرد.
●
O:"عجب خواب خوبی کردم اااخ."
اوبیتو خودش را کش داد، تا جایی که صدای قلنج کتفش را بشنود.
بالاخره اولین شبش بدون اینکه تا بوق سگ کاکاشی را نگاه کند، و اولین صبحش بدون اینکه ساعت ۷ صبح کاکاشی را تا مدرسه دنبال کند.
بالاخره یک شب را راحت خوابیده بود و خیلی هم سرحال بود.
O:"دوش بگیرم یچی کوفت کنم بعد دیر برم دانشگاه استاد بسوزه. اره، ایده ی خوبیه"
اوبیتو همانطور که برای خودش قر میداد رفت توی حمام.
دوش گرفت، راحت. اجازه داد اب گرم عضلات گرفته اش را باز کند.
کلی اب بازی کرد[طبق معمول] و از حمام امد بیرون.
صبحانه اش را سرسری خورد و بعد...چشمش افتاد به یکی از عکس های کاکاشی روی در یخچال.
عکسی که خودش گرفته بود، از پشت درخت.
وقتی که ان روز تی شرت کاکاشی را دزدیده بود. وقتی یواشکی رفته بود توی خانه ی کاکاشی. موهای نقره ای او را زیر نور ماه تماشا کرده بود و بدون اجازه انگشتانش دست او را لمس کرده بودند.
جرقه هایی روی نوک انگشت هایش حس کرد، انگار احساس شبح مانند پوست کاکاشی هنوز زیر انها بود.
و بعد تازه یادش امد هنوز تی شرت کاکاشی را بهش پس نداده:"عه راستیییی. اه همش تر میزنم."
بعد یک نگاه به ساعت انداخت و فهمید حدود نیم ساعت است فقط زل زده به در دیوار.
O:"استاد به درک، الان دیگه نمیذارن برم تو دانشگاه."
●
کاکاشی روی نیمکت نشست. کلاس خالی بود. او همیشه اولین نفر حاضر میشد تا بتواند صندلی مورد علاقه اش را کنار پنجره داشته باشد.
همیشه اوبیتو هم بود، روی صندلی پشتی. ولی به جز اینبار.
اینبار بدون اوبیتو و تیکه ها و اذیت های همیشگی اش، کلاس خیلی ساکت بود.
و کاکاشی متنفر بود از اینکه به جای داشتن ارامش، دلش شلوغ کاری میخواست. کم کم داشت روانی میشد تا اینکه دومین نفر وارد کلاس شد.
کاکاشی سرش را چرخاند. اوبیتو؟ نه، گای بود.
شانه هایش دوباره شل شدند:"گای لباست برعکسه."
گای نگاهی به یقه اش انداخت. جایی که مارک یقه اش بهش چشمک میزد. سریع کوله اش را انداخت کنار کاکاشی و لباسش را دراورد تا برعکسش کند:"دیروز با اوبیتو رفتی خونه؟"
و این اولین سوالی بود که پرسید. کاکاشی جا خورد.
اتفاقات دیروز یادش امد. چیزی که اوبیتو بهش گفته بود، کاری که کرده بود و جایی که کف دستش ان را لمس کرده بود...همه چیز باعث شد گونه هایش زیر ماسکش بسوزد.
نگاهش را دوخت به پنجره و با صدایی که تقریبا میلرزید [خودش هم تعجب کرد چرا] گفت:"ا..اره، چطور؟"
گای نشست کنار کاکاشی:"حدسشو میزدم. دیروز نشد بهت بگم ولی من واقعا باشگاه نداشتم. اوبیتو همچین نگاهم کرد گرخیدم نتونستم باهات بیام."
کاکاشی خشکش زد، یک لحظه. بعد سرش را چرخاند طرف گای:"منظورت چیه، چجوری نگاهت کرد؟"
فردا صبح، وقتی کاکاشی راه افتاد توی جاده ی خلوت تا برگردد دانشگاه، هیچ نگاهی رویش نبود.
نه احساسی، نه اتفاق غیر عادی ای، نه هیچی.
احتمالا این سکوت صبحگاهی و هوای گرم نزدیک تابستان، باید خوشایند میبود.
ولی کاکاشی...او هیچ چیز را راجب این خوشایند حس نکرد.
بهش عادت کرده بود، به اینکه اوبیتو دنبالش بیاید.
از دور مراقبش باشد.
او را تماشا کند، فقط و فقط 'او' را.
ولی ان روز، اولین روز بدون اوبیتو بود.
بند کوله اش را محکم تر گرفت:"بیخیال، چه هوای خوبی. نفس اون الاغ بغل گوشم نیست."
ولی به جای اینکه احساس راحتی کند، توی دلش دلتنگی بود. (افتادی تو دام عاشقیی~)
کاکاشی تازه داشت میفهمید. که اگر به یک چیز عادت کنی [حتی اگر بد باشد] رها کردنش انقدر ها راحت نخواهد بود.
و تمام این مدتی که کاکاشی داشت میفهمید دلش برای اوبیتو تنگ شده، اوبیتو تازه داشت زندگی عادی تجربه میکرد.
●
O:"عجب خواب خوبی کردم اااخ."
اوبیتو خودش را کش داد، تا جایی که صدای قلنج کتفش را بشنود.
بالاخره اولین شبش بدون اینکه تا بوق سگ کاکاشی را نگاه کند، و اولین صبحش بدون اینکه ساعت ۷ صبح کاکاشی را تا مدرسه دنبال کند.
بالاخره یک شب را راحت خوابیده بود و خیلی هم سرحال بود.
O:"دوش بگیرم یچی کوفت کنم بعد دیر برم دانشگاه استاد بسوزه. اره، ایده ی خوبیه"
اوبیتو همانطور که برای خودش قر میداد رفت توی حمام.
دوش گرفت، راحت. اجازه داد اب گرم عضلات گرفته اش را باز کند.
کلی اب بازی کرد[طبق معمول] و از حمام امد بیرون.
صبحانه اش را سرسری خورد و بعد...چشمش افتاد به یکی از عکس های کاکاشی روی در یخچال.
عکسی که خودش گرفته بود، از پشت درخت.
وقتی که ان روز تی شرت کاکاشی را دزدیده بود. وقتی یواشکی رفته بود توی خانه ی کاکاشی. موهای نقره ای او را زیر نور ماه تماشا کرده بود و بدون اجازه انگشتانش دست او را لمس کرده بودند.
جرقه هایی روی نوک انگشت هایش حس کرد، انگار احساس شبح مانند پوست کاکاشی هنوز زیر انها بود.
و بعد تازه یادش امد هنوز تی شرت کاکاشی را بهش پس نداده:"عه راستیییی. اه همش تر میزنم."
بعد یک نگاه به ساعت انداخت و فهمید حدود نیم ساعت است فقط زل زده به در دیوار.
O:"استاد به درک، الان دیگه نمیذارن برم تو دانشگاه."
●
کاکاشی روی نیمکت نشست. کلاس خالی بود. او همیشه اولین نفر حاضر میشد تا بتواند صندلی مورد علاقه اش را کنار پنجره داشته باشد.
همیشه اوبیتو هم بود، روی صندلی پشتی. ولی به جز اینبار.
اینبار بدون اوبیتو و تیکه ها و اذیت های همیشگی اش، کلاس خیلی ساکت بود.
و کاکاشی متنفر بود از اینکه به جای داشتن ارامش، دلش شلوغ کاری میخواست. کم کم داشت روانی میشد تا اینکه دومین نفر وارد کلاس شد.
کاکاشی سرش را چرخاند. اوبیتو؟ نه، گای بود.
شانه هایش دوباره شل شدند:"گای لباست برعکسه."
گای نگاهی به یقه اش انداخت. جایی که مارک یقه اش بهش چشمک میزد. سریع کوله اش را انداخت کنار کاکاشی و لباسش را دراورد تا برعکسش کند:"دیروز با اوبیتو رفتی خونه؟"
و این اولین سوالی بود که پرسید. کاکاشی جا خورد.
اتفاقات دیروز یادش امد. چیزی که اوبیتو بهش گفته بود، کاری که کرده بود و جایی که کف دستش ان را لمس کرده بود...همه چیز باعث شد گونه هایش زیر ماسکش بسوزد.
نگاهش را دوخت به پنجره و با صدایی که تقریبا میلرزید [خودش هم تعجب کرد چرا] گفت:"ا..اره، چطور؟"
گای نشست کنار کاکاشی:"حدسشو میزدم. دیروز نشد بهت بگم ولی من واقعا باشگاه نداشتم. اوبیتو همچین نگاهم کرد گرخیدم نتونستم باهات بیام."
کاکاشی خشکش زد، یک لحظه. بعد سرش را چرخاند طرف گای:"منظورت چیه، چجوری نگاهت کرد؟"
- ۱.۴k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط