دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشی،

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشی،
هیچ کس اینجا گم نمی شود.
آدمهابه همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند.
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترین شان در برف
آنچه بر جا می ماند
رد پایی ست و خاطره ای،که هراز گاه پس می زند مثل نسیم پرده های اتاقت رابعضی وقتها هم همین ساده شدن ها، زندگی را دلچسب تر می کنند
آدمهایی که لحظات تنهایی طولانی را گذرانده اند
میدانند که لحظات تنهایی و فکر کردن می تواندچقدر زنده بودن" را پیچیده تر کند
بعضی وقتها هم همین کنج های تنهایی کم نور و پر از سکوت، آدمها را می سازد
دیدگاه ها (۱)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشیهیچکس ا...

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشی ، هیچک...

نیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشیهیچکس ای...

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشیهیچکس ا...

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشیهیچکس ا...

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشی هیچکس ...

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشی هیچکس ...

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشیهیچکس ا...

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشیهیچکس ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط