روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت :

روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت :

ای حکیم چرا همسرم یک گل رز را که یک روز زنده است و روز دیگر میمیرد اینقدر دوست دارد ولی من که هرروز برایش میمیرم وزنده میشم دوست ندارد ؟???????

حکیم لبخندی زد و گفت :

خیلی قشنگ بود باتلگرام برام بفرستش :D
دیدگاه ها (۳)

شبتون رنگــــــارنگ و پــــــــراز آرامــــــــــــش★★♥★★

ﯾﻪ همکلاسی داشتیم اﺳﻤﺶ ﺑﺎﻗﺮ ﺑﺎﻗﺮی ﺑﻮداستاد همیشه اول ﻓﺎمیلو ...

اتل متل یه مورچهقدم میزد تو کوچهاومد یه کفش ولگردپای اونو لگ...

بهله صحـــــــــــیح

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت او...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت هش...

Beauty and the Beast...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط