◦•●◉✿ پارت بیست و نهم ✿◉●•◦
◦•●◉✿ پارت بیست و نهم ✿◉●•◦
یور : تا وقتی که من هجده سالم بود همه چی خوب بود، داداشم شونزده سالش بود اون موقع.
اون موقع هم پول کافی داشتیم و هم زندگی خوب، مدرسه میرفتیم و....
تو همون هجده سالگی پدرم فوت کرد و چون رئیس یه شرکت بزرگ بود، شرکت رو فروخت و پولشو به ما داد تا بتونیم یکم از زندگیمونو بگذرونیم، اون خیلی پدر خوبی بود، ما زندگی خوبی داشتیم، اون هم از ما راضی بود، اون میخواست ما به آرزوهامون برسیم، داداشم از بچگی میخواست پلیس مخفی بشه ✨
وقتی مرد مامانم قنادی باز کرد و با پول اون و پولی که بابام داده بود من دانشگاهمو هم تموم کردم ، درسم درمورد مبارزه و... بود، پدرم بهم گفت که از خانوادم محافظت کنم، قبل از فوتش حرف های زیادی بهمون زد، حرف هایی که ما رو امیدوار کنه، اون از ما راضی بود و مارو دوست داشت، راحت مرد، ما هم از اون راضی بودیم و دوسش داشتیم.
یه روز که با یوری داشتیم میرفتیم تا مدرکشو بگیریم، تو شلوغی مترو خورد به یه نفر، اون مرد خیلی عصبانی بود بخاطر همین میخواست یوری رو بزنه اما من نذاشتم و جلوشو گرفتم، ما باهم چند دقیقه داشتیم مبارزه میکردیم، بعدش که اون مرد آروم شد ، من و یوری سوار قطار شدیم، یک مرد که از اون موقع رو صندلی نشسته بود و همه چی رو دید با ما هم اومد تو قطار 🚉
وقتی رسیدیم جلوی دانشگاه یوری رفت تو تا دوستاشو ببینه و ازشون خدافظی کنه و مدرکشم بگیره.
من جلوی در وایساده بودم، اون مرد اومد جلوم و گفت «من کار تورو دیدم و میدونم که خانوادت تو چه وضعیتی هستن میدونم که مادرت پیر شده و دیگه نمیتونه کار کنه، برادرت الان درسش تموم شده و میخواد بره تو پلیس مخفی اما الان هنوز سنش کمه پس به این زودی اونجا نمیره فعلا میتونه خودشو با به کار دیگه سرگرم کنه، حالا تو باید از اونا محافظت کنی، تو درستو خوندی و رشتتم مطابقت داره، فکراتو بکن و به این شماره زنگ بزن، توضیحاتو زیرش نوشته»
......
یوری و من برگشتیم خونه، من به یوری گفتم که تابستون بره مسافرت و گردش، اونم قبول کرد و با چند تا از دوستاش رفت به یه کشتی تفریحی اون کشتی هم تفریحی بود هم به جاهای تفریحی میرفت.
من پول کافی رو به یوری دادم ولی هر ماه هم براش پول ارسال میکردم.
طبق نامه هایی که مینوشت و عکسایی که میفرستاد خیلی بهش خوش میگذشت و منم از این بابت خوشحال بودم.
من به اون شماره زنگ زدم و اولین ماموریتم رو رفتم، مادرم زیاد حالش خوب نبود و پاها و کمرش خیلی درد می کرد.
اولین ماموریتم این بود، سه تا پسر نوجوان که میخواستن یه کشتی اوستانیایی رو منفجر کنن و بندازن تقصیر وستالیس، از اون کار پول زیادی گرفتم و خرج مادرم کردم و اون حالش خوب شد ، اون به من گفت که این پولا رو از کجا اوردم، آقای باغبان به من گفته بود که اگه کسی بهت شک کرد بگو که تو شهرداری کار میکنی، قرار بود که از روز بعدشم برم و اونجا به صورت واقعی کار کنم، منم به مادرم همینو گفتم و اون خیالش راحت شد، دومین ماموریتم، یک زن و مرد بودن که میخواستن یه پاساژو با آدماش آتیش بزنن، سومین ماموریت ، یک زن بود که میخواست وزیر کریس رو بکشه، چهارمین ماموریتم این بود که باید یه پسر جوان رو میکشتم، اون میخواست خونه ی وزیر رو منفجر کنه، پنجمین ماموریتم...
اینو بهت میگم، تا چهارمین ماموریت هنوز یوری برنگشته بود اما بهش خیلی خوش میگذشت.
مادرم شاد و سرحال بود، منم تو شهرداری سه تا دوست پیدا کرده بودم، اما باهاشون زیاد رفت و آمد نمیکردم و فقط یه سلام علیک و کمی حرف میزدم.
یوری برگشت و همه چی رو برای مادر و من تعریف کرد، ما خوشحال بودیم ، مادرم مغازشو فروخت و پولشو داد به من و یوری، اون هم مثل پدرم داشت حرف های امیدوار کننده میزد، اون دیگه خیلی پیر شده بود، ما یه خونه داشتیم که توش زندگی می کردیم، جای خوبی بود .
مادرم مارو خیلی دوست داشت، ماهم اون رو دوست داشتیم، مادرم هم فوت شد، اون هم پیش پدرم یه جای عالی خاک کردیم.
یوری رفت توی چاپ کاری، کار روزنامه و.. هم میکرد اونجا.
ماموریت پنجم، شرکت ما با شرکت جاسوسا تازه قرار داد بسته بود، رئیس شهرداری هم قاتل بود اما بخاطر سنش دیگه کار نمیکرد و از قاتلا و جاسوسا با این کار پوشش و محافظت میکرد و اونا رو تو شهرداری راه میداد.
ماموریت پنجمم با به جاسوس بود...
یور : تا وقتی که من هجده سالم بود همه چی خوب بود، داداشم شونزده سالش بود اون موقع.
اون موقع هم پول کافی داشتیم و هم زندگی خوب، مدرسه میرفتیم و....
تو همون هجده سالگی پدرم فوت کرد و چون رئیس یه شرکت بزرگ بود، شرکت رو فروخت و پولشو به ما داد تا بتونیم یکم از زندگیمونو بگذرونیم، اون خیلی پدر خوبی بود، ما زندگی خوبی داشتیم، اون هم از ما راضی بود، اون میخواست ما به آرزوهامون برسیم، داداشم از بچگی میخواست پلیس مخفی بشه ✨
وقتی مرد مامانم قنادی باز کرد و با پول اون و پولی که بابام داده بود من دانشگاهمو هم تموم کردم ، درسم درمورد مبارزه و... بود، پدرم بهم گفت که از خانوادم محافظت کنم، قبل از فوتش حرف های زیادی بهمون زد، حرف هایی که ما رو امیدوار کنه، اون از ما راضی بود و مارو دوست داشت، راحت مرد، ما هم از اون راضی بودیم و دوسش داشتیم.
یه روز که با یوری داشتیم میرفتیم تا مدرکشو بگیریم، تو شلوغی مترو خورد به یه نفر، اون مرد خیلی عصبانی بود بخاطر همین میخواست یوری رو بزنه اما من نذاشتم و جلوشو گرفتم، ما باهم چند دقیقه داشتیم مبارزه میکردیم، بعدش که اون مرد آروم شد ، من و یوری سوار قطار شدیم، یک مرد که از اون موقع رو صندلی نشسته بود و همه چی رو دید با ما هم اومد تو قطار 🚉
وقتی رسیدیم جلوی دانشگاه یوری رفت تو تا دوستاشو ببینه و ازشون خدافظی کنه و مدرکشم بگیره.
من جلوی در وایساده بودم، اون مرد اومد جلوم و گفت «من کار تورو دیدم و میدونم که خانوادت تو چه وضعیتی هستن میدونم که مادرت پیر شده و دیگه نمیتونه کار کنه، برادرت الان درسش تموم شده و میخواد بره تو پلیس مخفی اما الان هنوز سنش کمه پس به این زودی اونجا نمیره فعلا میتونه خودشو با به کار دیگه سرگرم کنه، حالا تو باید از اونا محافظت کنی، تو درستو خوندی و رشتتم مطابقت داره، فکراتو بکن و به این شماره زنگ بزن، توضیحاتو زیرش نوشته»
......
یوری و من برگشتیم خونه، من به یوری گفتم که تابستون بره مسافرت و گردش، اونم قبول کرد و با چند تا از دوستاش رفت به یه کشتی تفریحی اون کشتی هم تفریحی بود هم به جاهای تفریحی میرفت.
من پول کافی رو به یوری دادم ولی هر ماه هم براش پول ارسال میکردم.
طبق نامه هایی که مینوشت و عکسایی که میفرستاد خیلی بهش خوش میگذشت و منم از این بابت خوشحال بودم.
من به اون شماره زنگ زدم و اولین ماموریتم رو رفتم، مادرم زیاد حالش خوب نبود و پاها و کمرش خیلی درد می کرد.
اولین ماموریتم این بود، سه تا پسر نوجوان که میخواستن یه کشتی اوستانیایی رو منفجر کنن و بندازن تقصیر وستالیس، از اون کار پول زیادی گرفتم و خرج مادرم کردم و اون حالش خوب شد ، اون به من گفت که این پولا رو از کجا اوردم، آقای باغبان به من گفته بود که اگه کسی بهت شک کرد بگو که تو شهرداری کار میکنی، قرار بود که از روز بعدشم برم و اونجا به صورت واقعی کار کنم، منم به مادرم همینو گفتم و اون خیالش راحت شد، دومین ماموریتم، یک زن و مرد بودن که میخواستن یه پاساژو با آدماش آتیش بزنن، سومین ماموریت ، یک زن بود که میخواست وزیر کریس رو بکشه، چهارمین ماموریتم این بود که باید یه پسر جوان رو میکشتم، اون میخواست خونه ی وزیر رو منفجر کنه، پنجمین ماموریتم...
اینو بهت میگم، تا چهارمین ماموریت هنوز یوری برنگشته بود اما بهش خیلی خوش میگذشت.
مادرم شاد و سرحال بود، منم تو شهرداری سه تا دوست پیدا کرده بودم، اما باهاشون زیاد رفت و آمد نمیکردم و فقط یه سلام علیک و کمی حرف میزدم.
یوری برگشت و همه چی رو برای مادر و من تعریف کرد، ما خوشحال بودیم ، مادرم مغازشو فروخت و پولشو داد به من و یوری، اون هم مثل پدرم داشت حرف های امیدوار کننده میزد، اون دیگه خیلی پیر شده بود، ما یه خونه داشتیم که توش زندگی می کردیم، جای خوبی بود .
مادرم مارو خیلی دوست داشت، ماهم اون رو دوست داشتیم، مادرم هم فوت شد، اون هم پیش پدرم یه جای عالی خاک کردیم.
یوری رفت توی چاپ کاری، کار روزنامه و.. هم میکرد اونجا.
ماموریت پنجم، شرکت ما با شرکت جاسوسا تازه قرار داد بسته بود، رئیس شهرداری هم قاتل بود اما بخاطر سنش دیگه کار نمیکرد و از قاتلا و جاسوسا با این کار پوشش و محافظت میکرد و اونا رو تو شهرداری راه میداد.
ماموریت پنجمم با به جاسوس بود...
- ۳۸۳
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط