داستانکوتاه

#داستان_کوتاه

در شهر قزوین پهلوانان عادت داشتند که با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هایی را رسم کنند، یا نامی بنویسند، یا شکل انسان و حیوانی بکشند. کسانی که در این کار مهارت داشتند "دلاک" نامیده می‌شدند. دلاک، مرکب را با سوزن در زیر پوست بدن وارد می‌کرد و تصویری می‌کشید که همیشه روی تن می‌ماند.

روزی یک پهلوان قزوینی پیش دلاک رفت و گفت بر شانه‌ام عکس یک شیر را رسم کن. پهلوان روی زمین دراز کشید و دلاک سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن کرد.
اولین سوزن را که در شانه پهلوان فرو کرد. پهلوان از درد داد کشید و گفت: آی! مرا کُشتی!
دلاک گفت: خودت خواسته‌ای، باید تحمل کنی.
پهلوان پرسید: چه تصویری نقش می‌کنی؟
دلاک گفت: تو خودت خواستی که نقش شیر رسم کنم.
پهلوان گفت از کدام اندام شیر آغاز کردی؟
دلاک گفت: از دُم شیر.
پهلوان گفت نفسم از درد بند آمد، دُم لازم نیست!
دلاک دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فریاد زد، کدام اندام را می‌کشی؟
دلاک گفت: این گوش شیر است.
پهلوان گفت: این شیر گوش هم لازم ندارد! عضو دیگری را نقش بزن.
باز دلاک سوزن در شانه پهلوان فرو کرد، پهلوان قزوینی فغان برآورد و گفت: این کدام عضو شیر است؟
دلاک گفت: شکم شیر است.
پهلوان گفت: اصلا این شیر سیر است! شیر همیشه سیر شکم لازم ندارد!

دلاک عصبانی شد و سوزن را بر زمین زد و گفت: در کجای جهان کسی شیر بی سر و دم و شکم دیده؟ خدا هرگز چنین شیری نیافریده است!...

شیر بی دم و سر و اشکم که دید
این چنین شیری خدا خود نافرید

آری، گاهی ما تصمیمات بزرگی در زندگی می گیریم، ولی هنگامی که پای عمل پیش می آید و باید هزینه تصمیمات خود را بپردازیم تا به موفقیت برسیم، جا می زنیم و کم می آوریم...

📚 مثنوی مولوی
دیدگاه ها (۱۷)

یکی به من بگه این میوه چیه؟؟

.؟؟؟؟؟؟

نظر شما چیه؟؟؟🌹 🌹 🌹

ظهور ازدواج پارت ۵۲۱که تلویزیون رو روشن کردم و کسل و بيجون ب...

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال#قیصر_امین_پور کوله باریست پر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط