+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.58⭐
(از زبون نویسنده)
صدای تیراندازی و انفجارها شدیدتر شده بود. جونگ کوک بیرون مثل یه دیوونه میجنگید و فریاد میزد. داخل اتاق امن، جو سنگین و خفهکننده بود.
آسا و جیمین سعی میکردن ا.ت رو آروم کنن که یهو صدای شیشه شکستن بلند شد. یهو در اتاق امن با انفجار کوچیک باز شد و سه تا مرد نقابدار با اسلحه وارد شدن.
آسا سریع اسلحه کشید ولی یکی از اونا بهش شلیک کرد و آسا با فریاد افتاد زمین.
جیمین فریاد زد:
🐥 نه!!!
ولی قبل از اینکه حرکتی کنه، یکی دیگه به سرش ضربه زد و جیمین بیهوش افتاد.
ا.ت جیغ وحشتناکی کشید و سعی کرد عقب بره، ولی دیوار پشت سرش بود.
(با صدای وحشتزده)
+ نههه!!! کمک!!! کوک!!! کمک!!!
یکی از مردا (یکی از افراد پارک) خندید و سریع رفت جلو. ا.ت رو موهاش گرفت و محکم کشید.
مرد نقابدار: بالاخره پیدات کردیم ضعف جونگ کوک! حالا ببینیم وقتی تو دست ما باشی، اون احمق چیکار میکنه.
ا.ت با تمام قدرتش تقلا میکرد، لگد میزد، گاز میگرفت، جیغ میکشید، ولی بیفایده بود. مردا محکم گرفتنش و یکی از اونا یه دستمال آغشته به ماده بیهوشی رو فشار داد رو دهن و بینیش.
(صدایش ضعیف و پر از ترس)
+ نه... لطفاً... کوک... کمک...
چشماش تار شد. آخرین چیزی که دید، صورت نقابدار مرد بود که میخندید.
"کوک... کمک..."
بعد همه چیز سیاه شد.
---
جونگ کوک بیرون با اسلحه تو دست، غرق خون و عرق، تازه چند نفر رو زده بود که یهو صدای انفجار از سمت اتاق امن اومد.
رنگش پرید.
(وحشی فریاد زد)
- ا.ت!!!
دوید داخل خونه، قلبش داشت میترکید. در اتاق امن کاملاً باز و شکسته بود. جیمین بیهوش روی زمین، آسا زخمی، و...
ا.ت نبود.
جونگ کوک یه لحظه دنیا دور سرش چرخید. بعد با تمام قدرتش فریاد زد، فریادی که از ته وجودش بلند شد:
(دیوانهوار)
- ا.ت!!!!!
سریع گوشی رو برداشت و با صدای لرزان و پر از خشم به یونگی زنگ زد:
- همه آدمارو جمع کن! پارک ا.ت رو برده! اگه تا دو ساعت دیگه پیداش نکنیم... همهشونو میکشم!!!
جونگ کوک روی زانو افتاد، دستاشو تو موهاش فرو کرد و برای اولین بار بعد از سالها، تو چشماش اشک جمع شد.
(با صدای شکسته)
- ا.ت... نه... نه تو...
دشمنها بالاخره ضعف واقعی جونگ کوک رو برده بودن.
و حالا جنگ واقعی شروع شده بود.........
ادامه دارد...........
-I shouldn't fall in love with you
p.58⭐
(از زبون نویسنده)
صدای تیراندازی و انفجارها شدیدتر شده بود. جونگ کوک بیرون مثل یه دیوونه میجنگید و فریاد میزد. داخل اتاق امن، جو سنگین و خفهکننده بود.
آسا و جیمین سعی میکردن ا.ت رو آروم کنن که یهو صدای شیشه شکستن بلند شد. یهو در اتاق امن با انفجار کوچیک باز شد و سه تا مرد نقابدار با اسلحه وارد شدن.
آسا سریع اسلحه کشید ولی یکی از اونا بهش شلیک کرد و آسا با فریاد افتاد زمین.
جیمین فریاد زد:
🐥 نه!!!
ولی قبل از اینکه حرکتی کنه، یکی دیگه به سرش ضربه زد و جیمین بیهوش افتاد.
ا.ت جیغ وحشتناکی کشید و سعی کرد عقب بره، ولی دیوار پشت سرش بود.
(با صدای وحشتزده)
+ نههه!!! کمک!!! کوک!!! کمک!!!
یکی از مردا (یکی از افراد پارک) خندید و سریع رفت جلو. ا.ت رو موهاش گرفت و محکم کشید.
مرد نقابدار: بالاخره پیدات کردیم ضعف جونگ کوک! حالا ببینیم وقتی تو دست ما باشی، اون احمق چیکار میکنه.
ا.ت با تمام قدرتش تقلا میکرد، لگد میزد، گاز میگرفت، جیغ میکشید، ولی بیفایده بود. مردا محکم گرفتنش و یکی از اونا یه دستمال آغشته به ماده بیهوشی رو فشار داد رو دهن و بینیش.
(صدایش ضعیف و پر از ترس)
+ نه... لطفاً... کوک... کمک...
چشماش تار شد. آخرین چیزی که دید، صورت نقابدار مرد بود که میخندید.
"کوک... کمک..."
بعد همه چیز سیاه شد.
---
جونگ کوک بیرون با اسلحه تو دست، غرق خون و عرق، تازه چند نفر رو زده بود که یهو صدای انفجار از سمت اتاق امن اومد.
رنگش پرید.
(وحشی فریاد زد)
- ا.ت!!!
دوید داخل خونه، قلبش داشت میترکید. در اتاق امن کاملاً باز و شکسته بود. جیمین بیهوش روی زمین، آسا زخمی، و...
ا.ت نبود.
جونگ کوک یه لحظه دنیا دور سرش چرخید. بعد با تمام قدرتش فریاد زد، فریادی که از ته وجودش بلند شد:
(دیوانهوار)
- ا.ت!!!!!
سریع گوشی رو برداشت و با صدای لرزان و پر از خشم به یونگی زنگ زد:
- همه آدمارو جمع کن! پارک ا.ت رو برده! اگه تا دو ساعت دیگه پیداش نکنیم... همهشونو میکشم!!!
جونگ کوک روی زانو افتاد، دستاشو تو موهاش فرو کرد و برای اولین بار بعد از سالها، تو چشماش اشک جمع شد.
(با صدای شکسته)
- ا.ت... نه... نه تو...
دشمنها بالاخره ضعف واقعی جونگ کوک رو برده بودن.
و حالا جنگ واقعی شروع شده بود.........
ادامه دارد...........
- ۵۹۶
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط