کمی بیندیشیم !

کمی بیندیشیم !

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد .
چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد .
کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟
کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت .
خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد !
پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !

روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛
کریم فقط خداست ،
که جیب مرا پر از پول کرد
و قلیان تو هم سر جایش هست . . .
دیدگاه ها (۴)

4 روش برای برخورد با افراد کم حوصله: وقتی با یک فرد شاد و خو...

رفتگران شهرداری یکصد شهید از شهدای مدافع حرم را بی سروصدا رف...

همراه با کباب ماست و دوغ نخوریم! به همه افراد (خصوصا افراد م...

ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند: ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط