I love you...

I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)

Part:15(103)
(ویو:جونگکوک)
متئو بود...

کت بلند مشکی به تن داشت،و ناراحتی کاملا تو چهره‌اش معلوم بود...

البته که من هم دست کمی ازش نداشتم...

حال منم خیلی بد بود...

هنوز که هنوزه...

باور ندارم،که می‌خوام یاقوت رو با دوتا دستام...

خاک کنم...

متئو:هی،کوک!

کوک...

یاقوت همیشه اونطوری صدام میزد...

متئو:پسر،حالت خوبه؟

اشک تو چشمام جمع شد...

_:چطور میتونم خوب باشم؟(کمی بغضی)

دستش و روی شونه‌ام گذاشت...

متئو:می‌دونم...
برای من هم سخته،ولی نباید ناامید شد.

_:ناامیدی؟

نیشخند تیر،و ریزی زدم...

_:من تا انتقام یاقوت رو نگیرم...
ناامید نمیشم!

متئو:با اینکه اون پدرته؟

_:نه متئو،اون پدرم نیست.
حواست باشه که چی میگی!(تند و تیز)

کمی مکث کرد...

متئو:باشه...

که صدای قدم های کسی اومد...

تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.

شرط برای پارت بعدی:
لایک:۱۰تا
کامنت:۱۰تا
بازنشر:۵تا

#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبی‌تی‌اس#رمان#مافیا
دیدگاه ها (۰)

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌بچه‌ هااااااا جونگکوک ...

I Love you too...but I don't know...How can I say this...to ...

I Love you too...but I don't know...How can I say this...to ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط