فلش بکساعت بامدادخونه لوسیا
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²¹.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
(فلش بک__ساعت 𝟐:𝟎𝟎 بامداد__خونه لوسیا)
نورِ ماه از میان پنجرهی بزرگِ سالن، خزیده بود داخل و آرام روی صورتِ لوسیا میتابید. او روی مبل دراز کشیده بود؛ بیحال، خسته، و انگار در سکوتِ سنگینِ خانه گم شده بود.
چند ضربهی کوتاه و پشتسرهم به در، سکوت خانه را شکست. لوسیا با اخم، چینی به بینیش داد و پلکهای سنگینش را باز کرد. چند لحظه بعد، آرام از جایش بلند شد، روی مبل نشست و بعد با مکثی کوتاه، خودش را به سمت در رساند.
وقتی در را باز کرد، با دیدن جونگکوک جا خورد.
نفسنفس میزد. لباسهایش شلخته و نامرتب بود، انگار عجولانه آنها را به تن کرده باشد. موهایش هم آشفته به نظر میرسید.
لوسیا اخم کرد و خشک گفت:
_ تو... اینجا چیکار میکنی؟
جونگکوک بیمقدمه در را کامل باز کرد و وارد شد. در را پشت سرش بست و قبل از اینکه لوسیا حتی فرصت واکنش پیدا کند، صورتش را میان دو دستش گرفت و با نگرانی چپ و راست چوخوندش و نگاهش کرد؛ انگار دنبال نشانهای از آسیب میگشت.
بعد نگاهش پایین آمد. از روی لباسهای بیرونِ لوسیا فهمید که او از وقتی از سرِ کار برگشته، حتی زحمت عوض کردن لباسهایش را هم به خودش نداده و مستقیم سراغ نوشیدنی رفته است.
لبهای جونگکوک کمی فشرده شد. نفس عمیقی کشید، دستهایش را آرام پایین آورد و دو طرف بازوهای لوسیا را گرفت.
چشمهایش را بست و با صدایی پایین و گرفته زمزمه کرد:
_ فکر کردم ممکنه بلایی سر خودت بیاری.
لوسیا بیحرکت ماند. بعد با سردی گفت:
_ مگه کسایی که مست میکنن به خودشون آسیب میزنن؟
جونگکوک از این حرف تعجب نکرد. فقط خیلی آرام سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و گفت:
_ درسته... اما...
لوسیا نذاشت حرفش را کامل کند. با حرکتی تند، دستهای او را از روی بازوهایش کنار زد و بیآنکه نگاهی به او بیندازد، به سمت آشپزخانه رفت؛ جایی که چراغ زرد و کمنورش وسط تاریکی سالن میدرخشید.
جونگکوک با نگاهش دنبالش کرد.
دید که لوسیا کمی تلوتلوخوران وارد آشپزخانه شد، درِ یکی از کابینتها را باز کرد و شیشهی تازهای از مشروب را بیرون آورد. آن را با بیحوصلگی روی جزیرهی وسط آشپزخانه گذاشت.
اخم جونگکوک عمیقتر شد. با قدمهای بلند به سمتش رفت، شیشه را از دستش گرفت و با صدایی جدی گفت:
_ بسه، میخوای خودتو با مشروب خفه کنی؟
لوسیا با خشم برگشت و بیدرنگ جواب داد:
_ بهتر از اینه که تو با نبودنت، منو خفه کنی!
صدایش لرزید.
چشمهایش ناخواسته از اشک پر شد، اما سعی کرد نگذارد جونگکوک آن را ببیند. با این حال، همان رطوبتِ کوتاه کافی بود تا جونگکوک برای لحظهای میخکوب شود.
لحنش نرمتر شد. با ناراحتی گفت:
_ من... متأسفم، لوسیا.
لوسیا سرش را آرام، اما با تلخی، به چپ و راست تکان داد. نگاهش روی زمین مانده بود و زیر لب گفت:
_تأسفت معنی نداره، وقتی از دردِ من دیرتر رسیدی.
جونگکوک صافتر ایستاد. انگشتانش از شدت فشار لرزید. بعد با حرکتی ناگهانی شیشه را روی جزیره کوبید و یک قدم به سمت لوسیا برداشت.
نگاهش که روی چهرهی مست و خستهی او افتاد، چیزی درونش شکست. بدون اینکه بیشتر فکر کند، بازوی لوسیا را گرفت و محکم در آغوشش کشید.
لوسیا اول هیچ واکنشی نشان نداد. انگار از خستگی و درد، توان مقاومت نداشت.
جونگکوک سرش را در گودی گردنش فرو برد. نفس عمیقی کشید. بوی همیشگی لوسیا هنوز همان بود؛ شیرین، نرم و آشنا... اما این بار، لابهلای آن، بوی تلخ الکل هم میآمد.
با این حال، برایش آرامشبخش بود. حتی بیشتر از قبل.
لبهایش را خیلی آرام روی گردنش گذاشت و ملایم بوسیدش بعد، با نوک بینیاش موهای او را لمس کرد و همانجا زمزمه کرد:
_ قول میدم... دیگه ترکت نکنم.
لوسیا چشمهایش را بست. تماس نفسهای جونگکوک روی گردنش، و آن بوسهی آرام، نفس را در سینهاش حبس کرده بود. برای یک لحظه، همهچیز همانقدر دردناک و همانقدر آشنا شد براش
اما بعد، با شنیدن آن جمله، پوزخندی کمرنگ و تلخ روی لبش نشست.
خیلی آرام گفت:
_ قولهات تاریخ انقضا دارن، جونگکوک.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
(فلش بک__ساعت 𝟐:𝟎𝟎 بامداد__خونه لوسیا)
نورِ ماه از میان پنجرهی بزرگِ سالن، خزیده بود داخل و آرام روی صورتِ لوسیا میتابید. او روی مبل دراز کشیده بود؛ بیحال، خسته، و انگار در سکوتِ سنگینِ خانه گم شده بود.
چند ضربهی کوتاه و پشتسرهم به در، سکوت خانه را شکست. لوسیا با اخم، چینی به بینیش داد و پلکهای سنگینش را باز کرد. چند لحظه بعد، آرام از جایش بلند شد، روی مبل نشست و بعد با مکثی کوتاه، خودش را به سمت در رساند.
وقتی در را باز کرد، با دیدن جونگکوک جا خورد.
نفسنفس میزد. لباسهایش شلخته و نامرتب بود، انگار عجولانه آنها را به تن کرده باشد. موهایش هم آشفته به نظر میرسید.
لوسیا اخم کرد و خشک گفت:
_ تو... اینجا چیکار میکنی؟
جونگکوک بیمقدمه در را کامل باز کرد و وارد شد. در را پشت سرش بست و قبل از اینکه لوسیا حتی فرصت واکنش پیدا کند، صورتش را میان دو دستش گرفت و با نگرانی چپ و راست چوخوندش و نگاهش کرد؛ انگار دنبال نشانهای از آسیب میگشت.
بعد نگاهش پایین آمد. از روی لباسهای بیرونِ لوسیا فهمید که او از وقتی از سرِ کار برگشته، حتی زحمت عوض کردن لباسهایش را هم به خودش نداده و مستقیم سراغ نوشیدنی رفته است.
لبهای جونگکوک کمی فشرده شد. نفس عمیقی کشید، دستهایش را آرام پایین آورد و دو طرف بازوهای لوسیا را گرفت.
چشمهایش را بست و با صدایی پایین و گرفته زمزمه کرد:
_ فکر کردم ممکنه بلایی سر خودت بیاری.
لوسیا بیحرکت ماند. بعد با سردی گفت:
_ مگه کسایی که مست میکنن به خودشون آسیب میزنن؟
جونگکوک از این حرف تعجب نکرد. فقط خیلی آرام سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و گفت:
_ درسته... اما...
لوسیا نذاشت حرفش را کامل کند. با حرکتی تند، دستهای او را از روی بازوهایش کنار زد و بیآنکه نگاهی به او بیندازد، به سمت آشپزخانه رفت؛ جایی که چراغ زرد و کمنورش وسط تاریکی سالن میدرخشید.
جونگکوک با نگاهش دنبالش کرد.
دید که لوسیا کمی تلوتلوخوران وارد آشپزخانه شد، درِ یکی از کابینتها را باز کرد و شیشهی تازهای از مشروب را بیرون آورد. آن را با بیحوصلگی روی جزیرهی وسط آشپزخانه گذاشت.
اخم جونگکوک عمیقتر شد. با قدمهای بلند به سمتش رفت، شیشه را از دستش گرفت و با صدایی جدی گفت:
_ بسه، میخوای خودتو با مشروب خفه کنی؟
لوسیا با خشم برگشت و بیدرنگ جواب داد:
_ بهتر از اینه که تو با نبودنت، منو خفه کنی!
صدایش لرزید.
چشمهایش ناخواسته از اشک پر شد، اما سعی کرد نگذارد جونگکوک آن را ببیند. با این حال، همان رطوبتِ کوتاه کافی بود تا جونگکوک برای لحظهای میخکوب شود.
لحنش نرمتر شد. با ناراحتی گفت:
_ من... متأسفم، لوسیا.
لوسیا سرش را آرام، اما با تلخی، به چپ و راست تکان داد. نگاهش روی زمین مانده بود و زیر لب گفت:
_تأسفت معنی نداره، وقتی از دردِ من دیرتر رسیدی.
جونگکوک صافتر ایستاد. انگشتانش از شدت فشار لرزید. بعد با حرکتی ناگهانی شیشه را روی جزیره کوبید و یک قدم به سمت لوسیا برداشت.
نگاهش که روی چهرهی مست و خستهی او افتاد، چیزی درونش شکست. بدون اینکه بیشتر فکر کند، بازوی لوسیا را گرفت و محکم در آغوشش کشید.
لوسیا اول هیچ واکنشی نشان نداد. انگار از خستگی و درد، توان مقاومت نداشت.
جونگکوک سرش را در گودی گردنش فرو برد. نفس عمیقی کشید. بوی همیشگی لوسیا هنوز همان بود؛ شیرین، نرم و آشنا... اما این بار، لابهلای آن، بوی تلخ الکل هم میآمد.
با این حال، برایش آرامشبخش بود. حتی بیشتر از قبل.
لبهایش را خیلی آرام روی گردنش گذاشت و ملایم بوسیدش بعد، با نوک بینیاش موهای او را لمس کرد و همانجا زمزمه کرد:
_ قول میدم... دیگه ترکت نکنم.
لوسیا چشمهایش را بست. تماس نفسهای جونگکوک روی گردنش، و آن بوسهی آرام، نفس را در سینهاش حبس کرده بود. برای یک لحظه، همهچیز همانقدر دردناک و همانقدر آشنا شد براش
اما بعد، با شنیدن آن جمله، پوزخندی کمرنگ و تلخ روی لبش نشست.
خیلی آرام گفت:
_ قولهات تاریخ انقضا دارن، جونگکوک.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۱۳.۹k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط