چشم های زن و شوهر از تعجب گرد شد. این تصمیم میتونست زندگی
چشم های زن و شوهر از تعجب گرد شد. این تصمیم میتونست زندگیشونو عوض کنه. میتونست همه چیزو کامل برگردونه یه خونه شیک و یه ماشین آخرین سیستم زندگیشونو از بدبختی نجات میداد
چشمای کامیل از ترس میلرزید.! قراز بود چی بشه؟! میدونست حتی اوه یوشیرو ببره هم این خونه رو به اون نمیده
اما چشمای یوشیرو پر از طمع بود. ریندو هم همین رو میخواست. طمع تو قمار آدمارو. نابود میکرد.! تا بله پرتگاه میکشید و بعد تو آتیش پرت میکرد. میسوزوند و بلند نمیکرد. طمع آدمو کور میکرد و یوشیرو حالا کور شده بود.
_( بیخیال رفیق! من زیاد وقت ندارم زودباش! یه چیز باارزش بزار وسط! )
یوشیرو پوزخندی طعنه آمیز زد. سرشو به دوطرف تکون داد و با غرغر خاصی چشاشو تکون داد. اگه خونه رو میبرد اونوقت کامیل رو به کاکوچو میداد و برای همیشه از شرش خلاص میشد و ماشین رو میفروخت تا یه سری آدم عجیر کنه تا سیر کازوتورا رو کتک بزنن
وقتی یوشیرو چشماشو باز ردی از سیاهی تو چشماش بود. اینجا بود که کامیل مطمئن شد این قمار رد میشه. برای اولین بار احساس کرد شاید یوشیرو اونقدری که نشون میده احمق نباشه و خیالش راحت شد
یوشیرو : ( لعنت به مسیح....من روی زنم شرط میبندم.!)
انگار با گرز زده باشن به سرش. کامیل وحشت زده و پر از ترس انقد با شتاب به سمت یوشیرو سر تکون داد که صدای شکستن مهره های گردن خودشو شنید. چندبار این جمله رو با خودش تکرار کرد. از باور کردنش شونه خالی میکرد. امکان نداشت یوشیرو اون رو به کس دیگه ای بده. اما نگاه خیره ریندو روش درحالی که داشت مثل یه ترازو بدن کامیل رو سرتا پا نگا میکرد و دوتا دوتا چهار تا میکرد باعث شد بفهنه هرچی شنیده درست بوده
چرا قیافه یوشیرو یهو انقد بی ریخت شده؟! چرا دماغش دراز و چشاش وحشی شده؟! یدفعه انگار براش تبدیل به شیاطان شد.
این همون مردی بود که کامیل خیال میکرد مظهر غیرته؟! اگه بی کار و بی عار و بی عرضه بود بازم ول کردن کامیل گناه بود!
تا الان با خودش میگفت اوه داداش برگرده با کمک اون یوشیرو رو آدم میکرد و باهم یه زندگی سه نفره خوب میساختم اما رویای یگیرو چیز دیگه ای بود.
لباش مثل ماهی بهم خوردن و با صدایی بی صدا آروم زمزمه کرد.
+(یو... یوشیرو)
چشاش مصمم یوشیرو روش نشست. تو آینده مردای زیادی از این دختر فیض میبردن بزار ریندو اولیش باشه.
یوشیرو :( روت شرط میبندم!)
آروم زمزمه کرد اما کامیل دیگه نمیتونست آروم باشه احساس میکرد استقلالش، آزادیش و همه ی ارزش هاش با همین یه جمله از بین رفت.
+ ( نه!!!)
تقریبا این رو داد زد. هنوز باورش نمیشه این روزو دیده. انگار از لبه ی پرتگاه به پایین ترین نقطه جهنم کوبیده شده. چونش میلرزید و چشماش خیس و آماده گریه بودن.
خیره به یوشیرو مونده بود و پوزخند حسودانه ریندو رو ندید. کسی که حالا همه ی پیشبینی هاش درست از آب دراومده بود. حتی نیشخند و برق تو چشماش هم کامیل رو نگرفت. اگه کامیل این اشتیاق رو میدید هم نظرش عوض نمیشد؟!
ولی دختر فقط به یوشیرو خیره مونده بود.
مثل دونده ی دو صد متر نفس نفس میزد و منتظر شنیدن یه کلمه منفی بود. فقط یکی. یدونه نه.
فقط میخواست یوشیرو این موضوع رو قبول کنه. بگه که کامیل براش از این خونه و ماشین با ارزش تره و بعد دستشو بگیره و مثل عاشقان از این عمارت برن بیرون. اما زهی خیال باطل!
_ ( قبوله!)
کلمه ریندو تیر و برنده آخرین پرده های امیدش رو به سوی آفتاب روشن سرنوشت برید. مرد به صندلی تکیه داد. سیگل. قبلیش حالا دیگه تو جاسیگاری خاکستر شده بود. دستش رو داخل کتش برد و از کنار اسلحش پاکت سیگارش رو بیرون آورد. لباشو جلو برد و یه نخ گرفت. به میز نگاه کرد و وقتی دید جز یه جعبه چوب کبریت چیزی دیگه ای نیست به رسم قدیمی ها با کبریت سیگارش رو روشن کرد.
چشاش پر از پیروزی بود! یه پیروزی واقعی!
انتظار داشت بعد از کم کم چهار دست بازی یوشیرو این پیشنهاد رو بده اما حالا تو دور اول به هدفش رسید. انگار روی قطار خواسته هاش سوار شه بود و ریندو راننده این قطاره. دستشو جلو تورو به ساعت رولکس گرون قیمتش نگاه کرد. همین یه ساعت به اندازه کل هیکل یوشیرو می ارزید. و البته که وقتشم چیز باارزشی بود.
_ ( الان ساعت هفت و نیم شبه! اگه من بردم از ساعت هشت امشب تا ساعت هشت صبح فردا زنت برای من!)
چشمای کامیل پر اشک شد. انگار داشن درباره یه ع وسک یا یه اشیاء بی ارزش صحبت میکردن نه یه آدم. نه درباره دختر لرزون کنا دست یوشیرو
نه دختری که حالا تموم ارزش ها و باورش از دست داده. سرش درد میکرد سالن دور سرش میچرخید. انگار همه دارن به اون نگاه میکنن. همه دارن درموردش پچ پچ میکنن. یه قدم تلو تلو خورد.
+
چشمای کامیل از ترس میلرزید.! قراز بود چی بشه؟! میدونست حتی اوه یوشیرو ببره هم این خونه رو به اون نمیده
اما چشمای یوشیرو پر از طمع بود. ریندو هم همین رو میخواست. طمع تو قمار آدمارو. نابود میکرد.! تا بله پرتگاه میکشید و بعد تو آتیش پرت میکرد. میسوزوند و بلند نمیکرد. طمع آدمو کور میکرد و یوشیرو حالا کور شده بود.
_( بیخیال رفیق! من زیاد وقت ندارم زودباش! یه چیز باارزش بزار وسط! )
یوشیرو پوزخندی طعنه آمیز زد. سرشو به دوطرف تکون داد و با غرغر خاصی چشاشو تکون داد. اگه خونه رو میبرد اونوقت کامیل رو به کاکوچو میداد و برای همیشه از شرش خلاص میشد و ماشین رو میفروخت تا یه سری آدم عجیر کنه تا سیر کازوتورا رو کتک بزنن
وقتی یوشیرو چشماشو باز ردی از سیاهی تو چشماش بود. اینجا بود که کامیل مطمئن شد این قمار رد میشه. برای اولین بار احساس کرد شاید یوشیرو اونقدری که نشون میده احمق نباشه و خیالش راحت شد
یوشیرو : ( لعنت به مسیح....من روی زنم شرط میبندم.!)
انگار با گرز زده باشن به سرش. کامیل وحشت زده و پر از ترس انقد با شتاب به سمت یوشیرو سر تکون داد که صدای شکستن مهره های گردن خودشو شنید. چندبار این جمله رو با خودش تکرار کرد. از باور کردنش شونه خالی میکرد. امکان نداشت یوشیرو اون رو به کس دیگه ای بده. اما نگاه خیره ریندو روش درحالی که داشت مثل یه ترازو بدن کامیل رو سرتا پا نگا میکرد و دوتا دوتا چهار تا میکرد باعث شد بفهنه هرچی شنیده درست بوده
چرا قیافه یوشیرو یهو انقد بی ریخت شده؟! چرا دماغش دراز و چشاش وحشی شده؟! یدفعه انگار براش تبدیل به شیاطان شد.
این همون مردی بود که کامیل خیال میکرد مظهر غیرته؟! اگه بی کار و بی عار و بی عرضه بود بازم ول کردن کامیل گناه بود!
تا الان با خودش میگفت اوه داداش برگرده با کمک اون یوشیرو رو آدم میکرد و باهم یه زندگی سه نفره خوب میساختم اما رویای یگیرو چیز دیگه ای بود.
لباش مثل ماهی بهم خوردن و با صدایی بی صدا آروم زمزمه کرد.
+(یو... یوشیرو)
چشاش مصمم یوشیرو روش نشست. تو آینده مردای زیادی از این دختر فیض میبردن بزار ریندو اولیش باشه.
یوشیرو :( روت شرط میبندم!)
آروم زمزمه کرد اما کامیل دیگه نمیتونست آروم باشه احساس میکرد استقلالش، آزادیش و همه ی ارزش هاش با همین یه جمله از بین رفت.
+ ( نه!!!)
تقریبا این رو داد زد. هنوز باورش نمیشه این روزو دیده. انگار از لبه ی پرتگاه به پایین ترین نقطه جهنم کوبیده شده. چونش میلرزید و چشماش خیس و آماده گریه بودن.
خیره به یوشیرو مونده بود و پوزخند حسودانه ریندو رو ندید. کسی که حالا همه ی پیشبینی هاش درست از آب دراومده بود. حتی نیشخند و برق تو چشماش هم کامیل رو نگرفت. اگه کامیل این اشتیاق رو میدید هم نظرش عوض نمیشد؟!
ولی دختر فقط به یوشیرو خیره مونده بود.
مثل دونده ی دو صد متر نفس نفس میزد و منتظر شنیدن یه کلمه منفی بود. فقط یکی. یدونه نه.
فقط میخواست یوشیرو این موضوع رو قبول کنه. بگه که کامیل براش از این خونه و ماشین با ارزش تره و بعد دستشو بگیره و مثل عاشقان از این عمارت برن بیرون. اما زهی خیال باطل!
_ ( قبوله!)
کلمه ریندو تیر و برنده آخرین پرده های امیدش رو به سوی آفتاب روشن سرنوشت برید. مرد به صندلی تکیه داد. سیگل. قبلیش حالا دیگه تو جاسیگاری خاکستر شده بود. دستش رو داخل کتش برد و از کنار اسلحش پاکت سیگارش رو بیرون آورد. لباشو جلو برد و یه نخ گرفت. به میز نگاه کرد و وقتی دید جز یه جعبه چوب کبریت چیزی دیگه ای نیست به رسم قدیمی ها با کبریت سیگارش رو روشن کرد.
چشاش پر از پیروزی بود! یه پیروزی واقعی!
انتظار داشت بعد از کم کم چهار دست بازی یوشیرو این پیشنهاد رو بده اما حالا تو دور اول به هدفش رسید. انگار روی قطار خواسته هاش سوار شه بود و ریندو راننده این قطاره. دستشو جلو تورو به ساعت رولکس گرون قیمتش نگاه کرد. همین یه ساعت به اندازه کل هیکل یوشیرو می ارزید. و البته که وقتشم چیز باارزشی بود.
_ ( الان ساعت هفت و نیم شبه! اگه من بردم از ساعت هشت امشب تا ساعت هشت صبح فردا زنت برای من!)
چشمای کامیل پر اشک شد. انگار داشن درباره یه ع وسک یا یه اشیاء بی ارزش صحبت میکردن نه یه آدم. نه درباره دختر لرزون کنا دست یوشیرو
نه دختری که حالا تموم ارزش ها و باورش از دست داده. سرش درد میکرد سالن دور سرش میچرخید. انگار همه دارن به اون نگاه میکنن. همه دارن درموردش پچ پچ میکنن. یه قدم تلو تلو خورد.
+
- ۵۸۱
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط