سناریو ساسونادو

سناریو ساسونادو

# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت پانزدهم

صبحِ روزِ بعد، هوا پاکیزه بود، انگار که شبِ گذشته، تمامِ غصه‌ها و ترس‌ها شسته شده بودند. 🌫
اتاقِ خورشید، که خدمتکارا با دقتِ تمام آن را از آشوبِ گرگینه‌ها پاک کرده بودند، حالا مثلِ روزِ اول، مرتب و آرام بود.

ناروتو روی تختش نشسته بود، با همان پیژامه‌ی ابریشمیِ آبیِ روشنش.
نورِ ملایمِ صبح از پنجره به داخل می‌تابید، و رویِ صورتش می‌افتاد.
هنوز داشت به انعکاسِ ماهِ آن شب تویِ ذهنش فکر می‌کرد، که ناگهان…

*تق*… *تق*…

صدایِ ضربه‌ای آرام به درِ اتاق. 🚪

**ناروتو:** (با کمی تعجب) «بفرمایید؟»

در باز شد، و دختری جوان با موهایِ مشکیِ براق و چشمانی خمار و بی روح وارد شد.
چشمانی که انگار هر چیزی را با دقتی فراوان می‌دیدند. ✨️
یک لبخندِ کوچک رویِ لب داشت.

**خدمتکار:** (با صدایی نرم و کمی لرزان) «خورشیدِ بزرگ… ارباب ساسوکه فرمودند این لباس‌ها را برای شما بیاورم.»

خدمتکار، بسته‌ای پارچه‌ای را با احترام به سمتِ ناروتو گرفت.

ناروتو، با دیدنِ چهره‌ی جوان و ملایم خدمتکار، اخمِ ظریفی کرد.
**ناروتو:** «اوه… لازم نیست اینجوری صدام کنی. ممنون از لباس‌ها!»
لبخندی زد، که صورتش را روشن‌تر کرد. «اسمت چیه؟»

**خدمتکار:** (سرش را کمی خم کرد، با احترام) «آنا هستم، خورشیدِ بزرگ. ولی… ولی طبقِ دستورِ ارباب، باید شما را همین‌طور صدا کنم. لطفا بهش عادت کنید.»

با این حرف، بسته‌ی لباس را به دستِ ناروتو داد.
ناروتو با تشکر آن را گرفت. لباس‌ها به نظرِ سبک و لطیف می‌آمدند.

همان‌طور که آنا داشت به سمتِ در برمی‌گشت، ناروتو صدایش زد:
**ناروتو:** «هی آنا!»

آنا برگشت، با چشمانی پرسشگر. «بله، خورشیدِ بزرگ؟»

**ناروتو:** (کمی مکث کرد، لحنش جدی‌تر شد) «تو… تو میدونی درباره‌ی اوروچیمارو… خب… اون جادوگرِ خیلی بدی هست، مگه نه؟»
یک نفسِ عمیق کشید. «یعنی… چطور بگم… من… واقعاً ازش می‌ترسم.»
نگاهش را به پنجره انداخت. «نمی‌دونم… چرا اون خوناشام خودبین و مغرور… بهش گفته که بیاد به قصر؟» 🥺

چشمانِ آنا از شنیدنِ این حرف‌ها، درشت شد. 😳
**آنا:** «اوه! منظورتون اربابِ جوان هستن؟»
مکث کرد، انگار که داشت کلمات را با دقت انتخاب می‌کرد. «خب، راستش رو بخواید… تا جایی که من می‌دونم، شما برای ایشون خیلی مهم هستید. قرار نیستش که اجازه بدن بهتون آسیبی برسه.»
لبخندِ کوچکی زد. «البته خب، اوروچیمارو هم… خیلی جادوگرِ خبیثی هست، این درسته. ولی اربابِ جوان از شما محافظت می‌کنه!» ☀️

**ناروتو:** (ابروهایش در هم رفت) «اما اگه قرار بود ازم محافظت بکنه، برای چی گفته اوروچیمارو بیاد به قصر؟ اصلا براش مهم بود که من… من ممکنه که آسیب ببینم؟»

آنا نفسِ عمیقی کشید، و چشم‌هایش برقِ خاصی گرفت.
**آنا:** «خورشیدِ بزرگ…» (مکث کرد، انگار که رازی را فاش می‌کند) «خب، من یه خون‌آشامِ جوونم، و این رو خوب از بزرگترهام یاد گرفتم که پیوند بینِ ماه و خورشید خیلی عمیقه.»
با نگاهی که پر از شگفتی بود، ادامه داد: «ولی تا به حال فکرشو نمی‌کردم که اینقدر عمیق باشه…» 🌙❤️☀️

ناروتو، که تا آن لحظه با تردید گوش می‌داد، حالا کاملاً شوکه شده بود.
**ناروتو:** «چی؟!» 😮

**آنا:** (با صدایی که کمی از هیجان می‌لرزید) «آخرین خورشیدِ قبل از شما، مادرِ ارباب ساسوکه بودن؛ میکوتو اوچیها. که کشته شدن.»
نگاهش را به ناروتو دوخت. «رابطه‌ی ایشون با پادشاه فوگاکو اوچیها، پدرِ ارباب ساسوکه، خیلی عمق داشت. هردوی اونها خون‌آشام بودن، و این چیزی دیرینه و کهن بود که ماه و خورشید انقدر عاشقِ همدیگه باشن.»
لبخندی زد، اما در چشمانش ردِ اندوهی کهنه پیدا بود. «ولی راستش رو بخواید، وقتی تویِ قصر خبر پیچید که خورشیدِ ارباب ساسوکه یه انسان هست، یه پسر… و اون شمایید، همه فکر می‌کردیم که این یه اشتباهه. و این‌بار قدرتِ پیوندِ عمیقِ ماه و خورشید نمی‌تونه از قلمرویِ خون‌آشام‌ها محافظت بکنه.»

مکث کرد، و لبخندش حالا پر از تحسین بود.
**آنا:** «ولی بعد از دزدیده شدنِ شما توسطِ دشمن، و کارهایی که ارباب ساسوکه به خاطرِ شما کرد… واقعاً قابلِ تحسین بود. و الان، همه‌ی ما اعضایِ خاندانِ خون‌آشامیِ اوچیها به این ایمان داریم که پیوند بینِ خورشید و ماه، الان از هر زمانِ دیگری عمیق‌تر هست.»
با شور و شوقی از اون دیده نمی‌شد ادامه داد: «راستش رو بخواید، من فکر می‌کنم که قلمرویِ خون‌آشام‌ها، بخاطرِ شما و ارباب ساسوکه هست که انقدر این مدت شاداب و در امان بوده. واقعاً باید از شما ممنون باشم. و بگم که بهتره ایمان داشته باشید که ارباب ساسوکه، تمامِ تلاشش رو می‌کنه تا شما در امان باشید!» ✨️🫂
دیدگاه ها (۵)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

این عکس منو خیلی یاد سناریو ی ماه و خورشید انداخت گفتم بزارم...

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو و ساسوکه، هر دو با...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط