یک شب خـُدا که خوابید یواشکی میروَم خـانه اَش !

یک شب خـُدا که خوابید یواشکی میروَم خـانه اَش !
کلید ِ خوشبختی را میدُزدَم !!

بعد سراغ ِ جعبه یِ خوشبختی میرَوم...

بـآزَش میکنم... خوشبختی را که برداشتم

از همـآن بـالا میریزم رویِ سر ِ همه ! :)
دیدگاه ها (۲)

LESSON

🖤 پارت ۲۲ | «مهمان ناخوانده»همه‌ی درهای عمارت قفل شده بود.کو...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_11 فصل ششم | او...

برسد به گوش جهانیان دو جهان به نام محمد استبه مقام شاهی اگر ...

خدا در قرآن بهترین مثال ها را برای شاگردان دنیا آورد

چند روز از آن شب گذشته بود.ات و تهیونگ بالاخره با هم حرف می‌...

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت دوم | صدای پشت در چند ثانیه همان‌جا کنا...

p20صبح روز بعد، تهیونگ زودتر از همیشه به بیمارستان رسید.تمام...

پارت ۳۵ — «چیزی که قرار نبود اتفاق بیفتد»فردای آن روز، یورا ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۸ات به رئیس خیره شد.— چرا ساکتی؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط