تو چه کردی، که دلم را، به تنم لرزاندی

تو چه کردی، که دلم را، به تنم لرزاندی
یک شـَبـه آمـدی،، وُ در دلم عُمری مانـدی

در نگاهـت چه فـروغی، نهان بود، که از پرتو ِآن
عـشق، بـر دخـمه ی تاریکِ دلم،، افـشاندی

نه تـو،، آن سان،، بـَر ِمن بودی،، وُ نه من بَـر ِتـو
که بدیـن سان،، تـو مرا،، واله ی خود گرداندی

این چه حسّی ست،، که من،، بَهـر ِتـو،، در دل دارم
آن چه احـساس خوشی بود، که سویم راندی

تـوچه کردی که با جـرعه ای از جام ِ لـبت
چشمه ی مِـهر، به صحرای دلم،، جوشاندی

تـو نبودی من از عـشق، چه میـدانستم؟
تو چه خوب آمدی،، وُ خوب به من فهماندی!
دیدگاه ها (۶)

سکوت را می‌پذیرماگر بدانمروزی با تو سخن خواهم گفتتیره بختی ر...

ازکوچه ی زیبای توامروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمیک...

عذر خواهی مدیر تویوتا :این مرد ژاپنی که تا کمر خم شده و در م...

با کراوات، به دیدار خدا رفتم و شدبر خلاف جهت اهل ریا، رفتم و...

پارت ۳(در عمق نگاه تو)برای لحظه‌ای باکوگو چیزی برای گفتن ندا...

کابوی احمق:۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط