مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

وقتی به نارنگی حسودی می کنی

وقتی به نارنگی حسودی می کنی 🤣🍊


یونگی با ذوق : وای بلاخره فصل نارنگی اومد

ات با تعجب راستشو بخاین این ذوق از یونگی برام طبیعی نبود اون حتی برا ازدواجمونم اونقدر ذوق نکرد که هر بار برای نارنگی می کنه یکم حسودیم شد اما چیزی نگفتم  که نگاه یونگی روی من افتاد و مشکوک نگام کرد

یونگی مشکوک : ات تو هم نارنگی دوست داری پس چرا ذوق نکردی ؟

ات با لبخند ضایع : چرا ذوق کردم شما ندیدی

یونگی هومی گفت اما مشخص یود باور نکرده ولی بعد با لبخند اومد روی مبل نشست : اتفاقا یکی از دلیل هام برای ازدواج با تو این بود که نارنگی دوست داری

ات اخم ساختگی کرد : یعنی فقط بخاطر همین باهام ازدواج کردی ؟

یونگی که حالا سرگرم گوشی بود با خنسردی گفت : تو چرا دقت نمی کنی ؟ گفتم که یکی از دلیل هم بود

ات با ذوق پرسید : خب بقیش چی بود ؟

یونگی کمی فکر کرد و خنسرد گفت : حالا که فکر می کنم فقط بخاطر نارنگی بود .. و با سرش دوباره تایید کرد

انگار یه سطل اب سرد روی سرش ریختن و با قیافه اویزون و بغض : یعنی اگه دیگه نارنگی نخورم دوسم نداری ؟

یونگی کمی مکث کرد  اون می دونست دخترکش هم مثل خودش عاشق اون میوهٔ بهشتیه و نمی تونه تحمل کنه و از طرفی تا اینجا از اذیت کردنش لذت برده بود بدش نمی یومد این لذت ادامه پیدا کنه :خودت باید اینو بفهمی

ات لب لوچش اویزون بود اما تصمیم قطعی خودش رو گرفته بود تا نارنگی نخوره تا ببینه یونگی دوسش داره یا نه همینطور داشت فکر می کرد که با صدای یونگی به خودش اومد

یونگی اروم با لحن همیشگیش : ات میری نارنگی ها رو از کوک بگیری ؟

ات با لب لوچه اویزون و کیوت : نه خودت برو تا یک اعطلاع ثانوی من به نارنگی نزدیک نمی شم

ات لوپش باد کرده بود و صورتش قرمز شده بود خیلی ناز خوردنی شده بود مرد به زور جلوی خودش رو گرفته بود نخنده و نره این کیوت خوردنی رو نخوره

یونگی اروم : باشه هر طوری راحتی اما کوک خیلی عجله داشت فکر نکنم بیاد داخل فقط می خواد تحویل بده بره

ات بغض کوچولویی کرد بین دوراهی دیدن کوک فاصله از نارنگی مونده بود ولی سریع گفت : خودم می رم

ات سریع دوید تا بره سمت در و تا رفت یونگی خندید و یه پوزخند زیرکانه زد

اما ات خوشحال خندان  با ذوق پرید بغل کوکی : سلام داداشی جونم دلم برات یه ذره شده بود و یه ماچ ابدار روی گونه های پسر کاشت

کوک با خنده : اروم ...منم دلم برات تنگ شده بود کوچولو.. تا اوردمشون دستم شکست مگه مصرف نارنگیتون چقدره ؟

ات با خنده و شرمنده😅 : خب هم من و هم یونگی عاشق نارنگی ایم دیگه مصرفمون زیاده

کوک با خنده : وای از دست شما دوتا.... راستی چرا تو اومدی؟ یونگی هیونگ کجاست ؟

ات با اخم و حرص کیوت : گفت تو عجله داری و نمی یای داخل  ...بعد با بغض و لب و لوچه اویزون ادامه داد ... و منم ترسیدم بری و سریع اومدم 

کوک با لبخند : حیف که دستم پره وگرنه الان بوجی موجویت می کردم ..اوف دیرم شده

ات مهربون : اینا رو بده من برو مرسی ...

کوک اخمی کرد : اینا سنگینه کوچولو ..نه ..

ات اخم ساختگی : بده ببینم کوچولو هم خودتی .. من ورزشکارم مثلا ... کی با شما تمرین می کرد ؟ من وزنه هم بلند کردم این چیزی نیست ... با اعتماد به اسمون گفت💅🤣

کوک خندید : باشه کوچولوی زبون نفهم

می خواست نارنگی ها رو به ات بده که یونگی اومد و از دست کوک گرفت

یونگی با لبخند : سلام کوکی برو به کارت برس بابتت ایناهم ممنونم

کوک لبخند زد : سلام هیونگ خواهش می کنم ..  پس فعلا بعدا می بینمتون .. هیونگ بیشتر مراقب ات باش ..

یونگی با لبخند : باشه نگران نباش حواسم بهش هست

کوکی لبخندی زد و رفت ات در بست

ات با لجبازی : خودم می برمشون

یونگی خنسرد : هر طور راحتی... نارنگی ها رو روی زمین گذاشت

ات که انتظار نداشت یونگی این کارو کنه چشماش گشاد شد و زیر لب با حرص گفت : کاش به همهٔ حرفام همینطور گوش می کردی

یونگی کنجکاو : چیزی گفتی ؟

ات با اخم حرصی گفت : نه

هوفی کشید و می خواست نارنگی ها رو برداره که یونگی زودتر برداشت و بدون هیچ حرفی رفت اشپزخونه ات از شدت تعجب چشاش گرد شده بود اما خودش رو جمع کرد رفت دنبال یونگی اون داشت نارنگی ها رو می شست ات به در اشپزخونه تکیه داد و

ات با شیطنت نیشخند : چی شد تو که گفتی هر جور راحتم

مرد خنسرد  : اهوم.. تو گفتی می خوام از نارنگی فاصله بگیرم پس اگه بهش دست نزنی راحت تری

ات با حرص قیافش و جمع کرد حرفی نداشت بزنه اون همیشه باهوش و خنسرد عمل می کرد و برنده می شد ات شکست رو قبول کرد و از اشپزخونه رفت بیرون(بنظرم این ات نیست این منم که دهن خودم رو سرویس کردم🤣🤧)

یونگی با خنده : اذیت کردنت خیلی لذت بخشه کوچولو


با عرض معذرت ادامه در کامنت 😅🤣🙏🏻
دیدگاه ها (۲۲)

وقتی نمی دونی مافیاست و....صفحه چت ات و جین ات : اقا خوشگله ...

ادامهٔ تکپارتی 😅ات محکم بدون ذره ای مکث  : نه کوک خنسرد :اما...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ اقای جئعون تازه از ح...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ³ ات: والا منم نمی خ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹¹ مادربزرگ : الان می گم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط