سناریو BTS

درخواستی🙃

وقتی بهمون اعتراف میکنن و چون که ماهم‌روی اونا کراشیم قبول میکنیم

نامجون:
قبل از اینکه نامجون بهت اعتراف کنه شما فقط دوتا دوست عادی بودید تا اینکه یه روز نامجون بهت زنگ میزنه و قرار ملاقات میزاره
ساعت ۶ و نیم بعد از ظهر . کافه..(هر اسمی که خودتون دوست دارید)
وقتی وارد کافه شدی نامجون رو دیدی و ناخودآگاه لبخندی زدی و به سمتش رفتی ..... نشستین و باهم حرف زدین. گارسون اومد سفارشتون رو گفتین و رفت بعد از اینکه رفت نامجون رو به تو کرد و با لبخند خاص و برقی که تو چشاش بود بهت
گفت:
ا/ت...من خیلی وقته عاشق توام و دوست دارم از این به بعد تو مال من باشی
(یه جعبه ی کوچیکی رو از توی جیب کتش در میاره و بهت میده. وقتی بازش کردی یه دستبند خیلی خوشکل دیدی)
نامجون: میشه از این به بعد فراتر از یه دوست باشیم؟
ا/ت: خبب....عاا میدونی؟ منم واقعا بهت علاقه دارم پس قبول میکنم
بعد از اینکه پیشنهادشو قبول کردی گونه هات سرخ شده و سرتو انداختی پایین
و نامجون هم داشت از خوشحال بال در می اورد.
بعد از اون روز ا/ت و نامجون باهم تو رابطه بودن و ۱ ماه بعد این خبر ر. به اعضا گفتن و اونا خیلی خوشحال شدن....پایان😊


جونگکوک:
جونگکوک یه مافیاس و ا/ت خدمتکار عمارت جونگکوکه...کوک اول خیلی با ا/ت سرد رفتار نیکرد ولی بعد از مدتی کاملا متوجه شد که عاشقش شده

*ویو ا/ت*

داشتم کمک یکی از خدمتکارا که دوستم بود غذا درست میکردم تا اینکه اجوما اومد و به من گفت که ارباب جئون خواستن که من برم اتاقش
عجیبه اخه اون هیچوقت اجازه نمیداد من حتی برم اتاقشو تمیز کنم و حتی از من بدش میومد ولی تازگیا رفتار ارباب خیلی عجیب شده بود. نکنه...نههه اخه ا/ت این چه فکریه
رفتم طبقه بالا در زدم
*پایان ویو ا/ت*
_ بیا تو(کاملا مهربون و نرم)

وارد اتاق شدم شدم
+ارباب اجوما گفتن که شما با من کار دارید
_ اره...اول میخوام چندتا چیز بهت بگم
۱: با من رسمی حرف نزن و کوک یا ددی صدام کن
(وقتی ارباب اینو گفت ا/ت کاملا سرخ و متعجب شد)
۲: دیگه خدمتکار این عمارت نیستی و حق نداری دست به سیاهو سفید بزنی
۳:تو الان دوست دختر و همسر ایندمی
من عاشقت شدم و میخوام نظر تو رو هم بدونم
+ عاا...اربا چیزه.....ج.جونگکوک من.. منم دوست دارم و قبول میکنم که دوست دخترت بشم
جونگکوک خم نزدیک ا/ت میشه خوشحالش رو با بوسه ای روی لب ا/ت نشون میده.....The End

(هروقت یه سناریو میزارم برای هر کدوم از پسرا به اندازه یه تک پارتی مینویسم😅)

جیمین:

ا/ت عضو هشتم گروه بی تی اس بود و امروز روز تولد جیمینه و اون همه اعضا رو به خونه که چه عرض کنم عمارتش دعوت کرده بود

*ویو ا/ت*
امروز تولد جیمینه و من‌خیلی ذوق دارم ساعت ۸ شب باید خونش باشم و الان ساعت ۵ و نیمه. رفتم حموم و یه دوش ۳۰ دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون...یکم گوشیمو گرفتم و بعد موهامو خشک کردم یه مدل خیلی کیوت و قشنگ بستمشون حالا نوبت ارایشه
یه ارایش لایت و کیوت هم کردم و لباسم هم که تنمه
یه لباس مجلسی ساده و قشنگ مجلسی و دخترونه
ساعت ۷ و نیم بود سریع کیف میشکیم رو برداشتم و کفشای پاشنه بلند مشکیم‌رو از توی جاکفشی برداشتم و رفتم توی حیاط
همینطور که داشتم راه میرفتم از توی کیفم سوییچ پاشینمو دراوردم و حرکت کردم به سمت خونه ی جیمین

۳۰ دقیقه بعد
وارد خونه ی جیمین شدم..واقعا باشکوه بود یکی از بادیگارداش منو همراهی کردم تا برم داخل عمارت که یهو جیمین اومد بیرون
ا/ت: سلامممممم جیمین تولدت مبارک پسرر داری پیر میشیی
جیمین: سلاممم مرسی.. ای بابا ا/ت تو هم چه گیری دادی ها😅
ا/ت: حیحی😁 پس بچه ها کجان؟
جیمین: فعلا نیومدن
ا/ت: اها...
جیمین: ا/ت بیا اینجا کارت دارم

جیمین ا/ت رو برد سمت زیباترین قسمت عمارتش اونجا واقعا قشنگ بود
یه باغ سرسبز و وسطش یه فواره بود و اون گوشه دوتا مجسمه فرشته بودن
ا/ت غرق زیبایی این فضا شده بود تا اینکه با صدای جیمین به خودش اومد
جیمین جلوی ا/ت زانو زد گفت:
ا/ت من دیوونتم .. عاشقتم...میشه به من یه لطفی بکنی؟
ا/ت در حالی که اشک در چشمانش حلقه میزد گفت:
چه لطفی؟
جیمین: پرنسس من‌ بشی
جیمین که یه حلقه ی خیلی زیبا تو دستش بود منتظر جواب ا/ت بود تا اگر جوابش مثبت بود اون حلقه رو به نشانه ی اینکه صاحب ا/ت است بکنه توی دستش
ا/ت: جیمین...من از خدامه مال تو باشم🥹
جیمین هم باشنیدن این جمله لبخند خاصی زد که فقط برای ا/ت بود و حلقه رو وارد انگشت ا/ت کرد(نمیدونم چرا هرچی سعی میکنم جمله رو مثبت کنم هی منحرف تر میشم🙄)
و از اون روز به بعد باهم‌ رفتن توی رابطه
بعد از ۱ سال باهم دیگه ازدواج‌ کردن
دیدگاه ها (۶)

چند پارتیــــــــــــ🖤💔ـــــــــــوقتی نصفه شب میفهمه از دست...

مافیای من

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

سناریو تک پارتی مویچیرو(درخواستی)موضوع : اعترافتو یکی از هاش...

قفس سفید مخملی

همسر غیره منتظره

تکپارتی جونگ کوک

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط