باز هم شب شد

باز هم شب شد
و فانوس ِ دلم روشن تـــــوسـت...
دیدگاه ها (۷)

بیگانه ام کن از خویش دیوانه ام کن از عشق،، در خون بکش بسوزان...

.تمام امام زاده ها میدانند تو ... ...

گفــت : با پدر یه جمـــله بســـازگفتــم: من با پدر جمله نمیس...

آمدی، قصه ببافی که موجّه بروی ؟در نزن! رفته ام ا...

حدیث شب را از چشمان تو می‌خوانم ؛فرصتی نمانده فانوس خیالم ره...

شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش . . .من که شب بودم و شب ...

یک رمان کوتاه احساسی ، خنده دار ، غمیگن حتما! بیا یک داستان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط