سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐

پارت دوازدهم: از بالای ابرها

ناروتو با دقت به نقشه‌ی ستاره‌ها نگاه می‌کرد.

آن‌قدر با دقت که حتی خودش هم متوجه نشده بود چقدر ساکت شده است.🧘🏼‍♀️

ساسوکه از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کرد.

عجیب بود...

این اولین بار بود که کسی غیر از خودش به این نقشه‌ها نگاه می‌کرد.

🫀...

چند لحظه بعد، ناروتو انگشتش را روی یکی از صورت‌های فلکی گذاشت.

ـ «اِ...»

ساسوکه سرش را بلند کرد.

ـ «چه شده؟»

ـ «فکر کنم این قسمت رو یه کم اشتباه کشیدی.»

ساسوکه اخم کرد.

ـ «اشتباه؟»

ـ «آره.»

ناروتو انگشتش را کمی جابه‌جا کرد.

ـ «این ستاره باید یکم اون‌طرف‌تر باشه.»

...

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد ساسوکه با لحنی کاملاً مطمئن گفت:

ـ «غیرممکن است.»

ـ «چرا؟»

ـ «سه شب صرف اندازه‌گیری این بخش کرده‌م.»

ـ «خب...»

ناروتو شانه‌ای بالا انداخت.

ـ «بازم یه ذره اشتباهه.🤲🏻»

ساسوکه دفترش را از دست او گرفت.

دوباره به نقشه نگاه کرد.

بعد به آسمان.

و دوباره به نقشه.

همه‌چیز دقیق به نظر می‌رسید.

ـ «از کجا این‌قدر مطمئنی؟»

ناروتو لبخند زد.

لبخندی که انگار جوابش خیلی بدیهی بود.

ـ «چون تقریباً هر روز از اون مسیر رد میشم.😆»

ـ «...»

ـ «وقتی داری بین سیاره‌ها نامه می‌بری، مسیر ستاره‌ها رو هم می‌بینی.»

او با انگشت مسیر باریکی را میان چند ستاره دنبال کرد.💫👆🏽

ـ «از پایین، این دوتا تقریباً کنار هم دیده میشن...»

انگشتش کمی بالاتر رفت.

ـ «ولی از بالای ابرها، فاصله‌شون بیشتره.»

...

ساسوکه چیزی نگفت.

فقط به همان نقطه خیره شد.

از بالای ابرها...

او همیشه آسمان را از روی زمین دیده بود.

از پنجره‌ی عمارت.

یا از بالای این برج.

اما هیچ‌وقت...

از میان خود ستاره‌ها.

🌌...

ناروتو با ذوق ادامه داد:

ـ «حتی بعضی شب‌ها اگه هوا صاف باشه، میشه رد گذربال‌های بقیه‌ی نامه‌رسان‌ها رو هم دید!»

ـ «واقعاً؟»

این سؤال بی‌اختیار از دهان ساسوکه بیرون آمد.

خودش هم کمی تعجب کرد.

ناروتو با خوشحالی سر تکان داد.

ـ «آره!»

بعد با هیجان گفت:

ـ «اصلاً...»

یک قدم جلو آمد.

ـ «می‌خوای یه روز با من بیای؟»

ساسوکه پلک زد.

ـ «کجا؟»

ـ «آسمون!🌠»

ناروتو دستش را به سمت پنجره گرفت.

ـ «با کوراما!🦊»

چشم‌های آبی‌اش از هیجان برق می‌زد.

ـ «قول میدم عاشقش میشی!»

...

برای یک لحظه...

دل ساسوکه لرزید.

پرواز...

میان ستاره‌ها...

دیدن آسمان از نزدیک...

این همان رویایی بود که سال‌ها در دلش نگه داشته بود.

اما...

رویا همیشه با واقعیت یکی نبود.

ساسوکه نگاهش را از پنجره گرفت.

و آرام گفت:

ـ «...نیازی نیست.»

لبخند ناروتو کمی کمرنگ شد.

ـ «چرا؟»

ساسوکه چند لحظه سکوت کرد.

بعد با همان لحن رسمی همیشگی پاسخ داد:

ـ «من شاهزاده‌ی خاندان اوچیها هستم.👑»

ناروتو چیزی نگفت.

ـ «و تو یک نامه‌رسان هستی.✉️»

باد از میان پنجره گذشت.

ـ «تفاوت جایگاه اجتماعی ما بیش از آن است که بتوانیم مانند دوستان رفتار کنیم.»

...

سکوت.

این بار...

حتی ناروتو هم بلافاصله جوابی نداد.

او فقط چند ثانیه به ساسوکه نگاه کرد.

بعد خیلی آرام لبخند زد.

نه از آن لبخندهای شیطنت‌آمیز همیشگی.

بلکه لبخندی آرام.✨️

ـ «ولی...»

ساسوکه سرش را بلند کرد.

ـ «وقتی رو آسمونی...»

ناروتو به بیرون از پنجره اشاره کرد.

با همان چکمه های گلی و قدیمی که در مقایسه با کفش های چرم و گران قیمت ساسکه بی ارزش به نظر میرسید به سمت پنجره رفت.

جایی که هزاران ستاره می‌درخشیدند.

ـ «هیچ‌کس ازت نمی‌پرسه شاهزاده‌ای یا نامه‌رسان!

ساسوکه بی‌اختیار به آسمان نگاه کرد.

🌌...

ناروتو خندید.

ـ «فعلاً که نمی‌خوای بیای، اشکالی نداره!»

دست‌هایش را پشت سرش قلاب کرد.

ـ «من فردای دوباره میام!»

ـ «...»

ـ «شاید اون موقع نظرت عوض شده باشه!»

ساسوکه آه کوتاهی کشید.

ـ «بعید می‌دانم.»

ـ «می‌بینیم! داته‌بایو!🍥»

و دوباره همان لبخند همیشگی روی صورت ناروتو نشست.

ساسوکه چیزی نگفت.

فقط نگاهش را به پنجره دوخت.

به آسمانی که همیشه دوستش داشت...

و برای اولین بار...

به این فکر کرد که شاید، آسمان از آن بالا، واقعاً شکل دیگری داشته باشد.🌟
دیدگاه ها (۲۵)

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل سو...

سناریو ساسونارو 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل د...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت یازدهم: ...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت دهم: میخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط