مثلث عشقی♡∆
مثلث عشقی♡∆
☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆
اقا پارت قبل جاش نشد
*کاکوچو دید پروانه کوچولوش خودشو سپر اون کرده و تیر خورده به سمت راست سینه اش و لباس سفیدش الان پر از خونه، از دهن سوزو خون ریخت و افتاد توی بغل کاکوچو*
سوزو:... قول دادیم... مواظب... هم باشیم... یادته؟؟
*فلش بک*
*این برمیگرده به هشت سالگی سوزومه*
یه مردی میخواست سوزو رو بدزده و بهش میگفت: میدونستی من یه قصر بزرگ پر از ابنبات و پاستیل دارم؟؟؟
*سوزو کم کم داشت خر میشد اما کاکوچو اومد و بردش و براش توضیح داد*
سوزو: بیا به هم یه قولی بدیم، تا عمر داریم باید مواظب هم باشیم، حتی به قیمت جونمون، قبوله؟
کاکوچو: قبوله، پروانه!
«پایان فلش بک»
*تمام اینا توی ذهن کاکوچو مرور میشد... سوزو نصفه جون توی بغلش، سکوت کر کننده و خفه کننده ی دورش... سوزو... یا قیمت جونش... از کاکوچو محافظت کرده بود*
کاکوچو: ا-ایزانا...!
☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆
اقا پارت قبل جاش نشد
*کاکوچو دید پروانه کوچولوش خودشو سپر اون کرده و تیر خورده به سمت راست سینه اش و لباس سفیدش الان پر از خونه، از دهن سوزو خون ریخت و افتاد توی بغل کاکوچو*
سوزو:... قول دادیم... مواظب... هم باشیم... یادته؟؟
*فلش بک*
*این برمیگرده به هشت سالگی سوزومه*
یه مردی میخواست سوزو رو بدزده و بهش میگفت: میدونستی من یه قصر بزرگ پر از ابنبات و پاستیل دارم؟؟؟
*سوزو کم کم داشت خر میشد اما کاکوچو اومد و بردش و براش توضیح داد*
سوزو: بیا به هم یه قولی بدیم، تا عمر داریم باید مواظب هم باشیم، حتی به قیمت جونمون، قبوله؟
کاکوچو: قبوله، پروانه!
«پایان فلش بک»
*تمام اینا توی ذهن کاکوچو مرور میشد... سوزو نصفه جون توی بغلش، سکوت کر کننده و خفه کننده ی دورش... سوزو... یا قیمت جونش... از کاکوچو محافظت کرده بود*
کاکوچو: ا-ایزانا...!
- ۱۴.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط