[p 2]

[p 2]
ــــــــــــــــ
آکوتاگاوا در آغوش آتسوشی کاملاً خشکش زده بود.

چشمان خاکستری و درشتش زل زده بود به یقه‌ی لباس آتسوشی. صورتش از شدت داغی می‌سوخت. روحِ یک مرد بالغ و مغرور، اکنون در چنگال مهربانیِ بی‌حد و مرزِ رقیب همیشگی‌اش اسیر شده بود!

«این جينكويِ احمق… چه فکری پیش خودش کرده؟ مسئولیت من؟ بغل کردن من؟!»

آکوتاگاوا می‌خواست راشومون را فعال کند، می‌خواست او را عقب بزند، اما تپش‌های تند و نگرانِ قلب آتسوشی را که زیر گوشش می‌شنید، دست و پایش را می‌بست. او رگه‌های واقعیِ ترس و شفقت را در صدای آتسوشی حس می‌کرد. آتسوشی واقعاً داشت از او در برابر بقیه محافظت می‌کرد.

آتسوشی آکوتاگاوا را بیشتر به خودش فشار داد و زیر لب، طوری که فقط آکوتاگاوا بشنود، با لحنی بی‌نهایت نرم و آرام گفت: «چیزی نیست… نترس آکوتاگاوا. من پیشتم. نمیذارم کسی بهت چپ نگاه کنه.»

آکوتاگاوا خشمگین بود، اما در عمق وجودش، حسی عجیب و ناشناخته مثل یک شعله‌ی کوچک روشن شد. آتسوشی فکر می‌کرد او یادش می‌رود… فکر می‌کرد دارد یک بچه‌ی بی‌خبر را تسلی می‌دهد.

آکوتاگاوا چشمانش را بست و بی‌آنکه خودش بخواهد، مشت کوچک و ناتوانش، پارچه‌ی پیراهن آتسوشی را محکم چنگ زد.

«یادم می‌مونه جینکوی احمق… تمام این لحظه‌ها، این عطر و این حرفات… تا آخر عمرم یادم می‌مونه.»
دیدگاه ها (۲)

[p 1 ]ـــــــــــــــــــــــــــــــتالار کنفرانس مشترک آژا...

اسم فیک::::ببرنما و راشمون))شخصیت ها:::افراد سازمان،افراد ما...

سفید و سیاه🤍🖤پارت دوم⚡️# قسمت ۲: «اولین ماموریت» 🤍🖤**صحنه ۱ ...

سفید و سیاه🤍🖤پارت دهم⚡️# قسمت ۱۰: «اولین بار» 🤍🖤**صحنه ۱ - د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط