part
part9
🍥🎀#Stepfather
#Stepfather
#part9
---------------5سال بعد------------------
جونگکوک کوچولو الان 10 ساله شده بود. از قبل هم زیبا تر شده بود چشمای درشتش هنوزم براق و معصوم بود. اره هنوزم با جیمینی هم کلاس بود جیمین از قبل هم پر دردسرساز شده بود.
و اما پدرخوانده اش... خب معلوم شد گرایشش به هم جنس خودشه با یه پسر به اسم جینو تو رابطه بود جینو هم مثل پرستار چو بود.
ولی جونگکوک چی میتونست بگه؟ اصلا حق انتخاب داشت؟
پدرش که بهش قول داده بود تنهاش نزار و از هم دور نشن اما زیر قولش زده بود الان جونگکوک کوچولو تنها تر از قبل شده بود.
جیمین:«هی پسر پاشو زنگ خورده بریم بوفه »
کوک:«جیمین میشه من نیام؟ باید تکالیف رو انجام بدم میخوام تو خونه استراحت کنم »
جیمین:«نه پاشو بریم. »
به این رفتار سمج جیمین عادت کرده بود. تا نمی رفت دست از سرش بر نمی داشت.
------------------------------------
جیمین:«کوک می دونستی سارینا دختر خارجیه روت کراشه؟ »
کوک با گیجی به حرفای دوست احمقش گوش میداد.
کوک:«من هنوز 10 سالمه جیمی»
جیمین کلافه پاکت خالیه شیرش رو تو سطل انداخت.
جیمین :«خب؟ به هر حال یا مخشو بزن یا خودم میزنم! »
کوک با تخسی سرشو برگردوند.به معنای نه سر تکون داد.
کوک:«نه نمی خوام اپا از این چیزا خوشش نمیاد»
جیمین:«توام با این اپا جونت منو کشتی بشین. خودم میرم پیشش »
کوک:«نه.نه نرو! »
جیمین:«به چه دلیلی؟ »
پسر کوچکتر با خجالت صورتشو با دستش مخفی کرد.
کوک:«خودت که میدونی دختر محبوب مدرسه اس این رفتارت معذبم میکنه. اصلا اگه بهش نگی بعد مدرسه میریم خونه ای شما »
جیمین:«راس میگی دیگه؟ بعد 5 سال میای؟ اون فیلمم نگاه میکنی؟ »
کوک:«اره اره... فقط لطفا به دختره چیزی نگو»
جیمین:«حله پس بیا اینم بخور»
موچی که تو دستش بود رو تو دهن کوک فشار داد و بلخره تو دهنش جا داد بعد بیخیال سمت در بوفه رفت.
جیمین:«بشین برم مسترا بیام»
کوک با تاسف سری تکون داد و به ساعت روی دیوار ساده ای بوفه خیره شد.
کم مونده بود که کلاس هاشون تموم شه مطمعن بود پدرش نمی زاره بره خونه ای دوستش پس فقط باید قایمکی میرفت که اینم واسش عاقبت خوبی نداشت.
---------------------------------
کوک با اینکه چندشش میشد ولی به اون فیلمی که جیمین براشون گذاشته بود نگاه میکرد.
کوک:«این حال بهم زنه جیمی! »
جیمین پوزخندی زدو فیلم رو کمی جلو کشید.
جیمین:«اینجاش با حاله ببین... با این فیلم فک کنم فهمیدی که حرفام درست بودن»
کوک:«یعنی آپا یه به بچه ها گرایش داره ؟ »
جیمین :«به احتمال 90 درصد اره! »
پسر با چیزی که درونش به وجود اومده بود کلنجار میرفت نمی تونست باور کنه. اما الانم پدرش با یکی تو رابطه بود پس یعنی داره با این کار سعی میکنه از کوک فاصله بگیره؟
کوک:«نمی تونم باورش کنم... از وقتی دختر عموشو رو از فرودگاه اورد دیگه مثل قبل نشد سرد تر شد با اینکه تو یه خونه زندگی می کردیم اما خیلی دور بودیم جیمینا.. بهم قول داده بود که دیگه باهام سرد نمیشه.. »
جیمین با بستن لپتاپش سمت پسر کوچکتر چرخید.
جیمین:«تو یه احمقی پدرت یه پدوفیلی که نمی تونست خودشو کنترل کنه حتی پنج سال پیش با گردن کبود اومدی مدرسه! تو راجب این چیزا اصلا هیچی نمی دونی کوک میدونی چقد واست حرف در اورده بودن؟ »
کوک با یاد اوری اون روز با گونه های سرخ به جیمین نگاه کرد.
کوک:«بهم قول داد تنهام نزاره.. بعد گردنمو بوسید همین! »
جیمین خواست ادامه بده ولی با به صدا در اومدن در خونه از جاش بلند شد.
جیمین :«کی میتونه اومده باشه؟ »
کوک:«نمی دونم افراد اپا که ندیدمون موقع اومدن. »
#ادناپلئون
🍥🎀#Stepfather
#Stepfather
#part9
---------------5سال بعد------------------
جونگکوک کوچولو الان 10 ساله شده بود. از قبل هم زیبا تر شده بود چشمای درشتش هنوزم براق و معصوم بود. اره هنوزم با جیمینی هم کلاس بود جیمین از قبل هم پر دردسرساز شده بود.
و اما پدرخوانده اش... خب معلوم شد گرایشش به هم جنس خودشه با یه پسر به اسم جینو تو رابطه بود جینو هم مثل پرستار چو بود.
ولی جونگکوک چی میتونست بگه؟ اصلا حق انتخاب داشت؟
پدرش که بهش قول داده بود تنهاش نزار و از هم دور نشن اما زیر قولش زده بود الان جونگکوک کوچولو تنها تر از قبل شده بود.
جیمین:«هی پسر پاشو زنگ خورده بریم بوفه »
کوک:«جیمین میشه من نیام؟ باید تکالیف رو انجام بدم میخوام تو خونه استراحت کنم »
جیمین:«نه پاشو بریم. »
به این رفتار سمج جیمین عادت کرده بود. تا نمی رفت دست از سرش بر نمی داشت.
------------------------------------
جیمین:«کوک می دونستی سارینا دختر خارجیه روت کراشه؟ »
کوک با گیجی به حرفای دوست احمقش گوش میداد.
کوک:«من هنوز 10 سالمه جیمی»
جیمین کلافه پاکت خالیه شیرش رو تو سطل انداخت.
جیمین :«خب؟ به هر حال یا مخشو بزن یا خودم میزنم! »
کوک با تخسی سرشو برگردوند.به معنای نه سر تکون داد.
کوک:«نه نمی خوام اپا از این چیزا خوشش نمیاد»
جیمین:«توام با این اپا جونت منو کشتی بشین. خودم میرم پیشش »
کوک:«نه.نه نرو! »
جیمین:«به چه دلیلی؟ »
پسر کوچکتر با خجالت صورتشو با دستش مخفی کرد.
کوک:«خودت که میدونی دختر محبوب مدرسه اس این رفتارت معذبم میکنه. اصلا اگه بهش نگی بعد مدرسه میریم خونه ای شما »
جیمین:«راس میگی دیگه؟ بعد 5 سال میای؟ اون فیلمم نگاه میکنی؟ »
کوک:«اره اره... فقط لطفا به دختره چیزی نگو»
جیمین:«حله پس بیا اینم بخور»
موچی که تو دستش بود رو تو دهن کوک فشار داد و بلخره تو دهنش جا داد بعد بیخیال سمت در بوفه رفت.
جیمین:«بشین برم مسترا بیام»
کوک با تاسف سری تکون داد و به ساعت روی دیوار ساده ای بوفه خیره شد.
کم مونده بود که کلاس هاشون تموم شه مطمعن بود پدرش نمی زاره بره خونه ای دوستش پس فقط باید قایمکی میرفت که اینم واسش عاقبت خوبی نداشت.
---------------------------------
کوک با اینکه چندشش میشد ولی به اون فیلمی که جیمین براشون گذاشته بود نگاه میکرد.
کوک:«این حال بهم زنه جیمی! »
جیمین پوزخندی زدو فیلم رو کمی جلو کشید.
جیمین:«اینجاش با حاله ببین... با این فیلم فک کنم فهمیدی که حرفام درست بودن»
کوک:«یعنی آپا یه به بچه ها گرایش داره ؟ »
جیمین :«به احتمال 90 درصد اره! »
پسر با چیزی که درونش به وجود اومده بود کلنجار میرفت نمی تونست باور کنه. اما الانم پدرش با یکی تو رابطه بود پس یعنی داره با این کار سعی میکنه از کوک فاصله بگیره؟
کوک:«نمی تونم باورش کنم... از وقتی دختر عموشو رو از فرودگاه اورد دیگه مثل قبل نشد سرد تر شد با اینکه تو یه خونه زندگی می کردیم اما خیلی دور بودیم جیمینا.. بهم قول داده بود که دیگه باهام سرد نمیشه.. »
جیمین با بستن لپتاپش سمت پسر کوچکتر چرخید.
جیمین:«تو یه احمقی پدرت یه پدوفیلی که نمی تونست خودشو کنترل کنه حتی پنج سال پیش با گردن کبود اومدی مدرسه! تو راجب این چیزا اصلا هیچی نمی دونی کوک میدونی چقد واست حرف در اورده بودن؟ »
کوک با یاد اوری اون روز با گونه های سرخ به جیمین نگاه کرد.
کوک:«بهم قول داد تنهام نزاره.. بعد گردنمو بوسید همین! »
جیمین خواست ادامه بده ولی با به صدا در اومدن در خونه از جاش بلند شد.
جیمین :«کی میتونه اومده باشه؟ »
کوک:«نمی دونم افراد اپا که ندیدمون موقع اومدن. »
#ادناپلئون
- ۲۲۷
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط