پارت دوم ❤️
پارت دوم ❤️
چشمان قرمز رنگ کاتسوکی برای لحظهای برقهای نرمی زدند — همان نگاهی که همیشه سعی میکرد پنهانش کند، اما در برابر لبخند ایزوکو بیدفاع بود. دستش را از کمر ایزوکو برداشت، اما فوراً انگشتانش را در میان انگشتان لاغرتر او قلاب کرد و محکم فشرد.
«بیا بریم.»
صدای پوتینهای سنگینش در راهروی ساکت طنینانداز شد. ایزوکو که مجبور بود با گامهای کوتاهتر خود را به پاهای بلند کاتسوکی برساند، نگاهش به پشت پهن و شانههای کشیدهی او دوخته بود. میدانست که این راه رفتنهای سریع، این کشیده شدنهای بیحوصله، فقط پوششی برای چیزی عمیقتر است.
«کاوچان... امروز تمرینت چطور بود؟»
کاتسوکی بدون اینکه برگردد، غر زد: «خفهم کرد. گلابیکاری بدتر از حد معمول. اون احمق چهارچشمی...» ولی دستش را محکمتر فشرد، انگار که میخواست بگوید *«اما تو هستی و همین کافیه.»*
به در ورودی ساختمان که رسیدند، کاتسوکی ناگهان ایستاد. ایزوکو نزدیک بود به پشتش بخورد. کاتسوکی برگشت و با آن نگاه نافذش مستقیم به چشمان سبز ایزوکو خیره شد.
«هی، نفله.»
«چیه کاوچان؟»
«...»، مکث کرد. ابروهایش در هم رفت. بعد با صدایی که کمی گرفته بود، گفت: «برات چیز خریدهام. ولی اگه بگی "کادو" یا همچین چیز مسخرهای، میزنمت.»
نیمهی پنهان ترس و هیجان در سینهی ایزوکو موج زد. گونههایش را گزید تا نخندد.
«باشه، کاوچان. نمیگم.»
چشمان قرمز رنگ کاتسوکی برای لحظهای برقهای نرمی زدند — همان نگاهی که همیشه سعی میکرد پنهانش کند، اما در برابر لبخند ایزوکو بیدفاع بود. دستش را از کمر ایزوکو برداشت، اما فوراً انگشتانش را در میان انگشتان لاغرتر او قلاب کرد و محکم فشرد.
«بیا بریم.»
صدای پوتینهای سنگینش در راهروی ساکت طنینانداز شد. ایزوکو که مجبور بود با گامهای کوتاهتر خود را به پاهای بلند کاتسوکی برساند، نگاهش به پشت پهن و شانههای کشیدهی او دوخته بود. میدانست که این راه رفتنهای سریع، این کشیده شدنهای بیحوصله، فقط پوششی برای چیزی عمیقتر است.
«کاوچان... امروز تمرینت چطور بود؟»
کاتسوکی بدون اینکه برگردد، غر زد: «خفهم کرد. گلابیکاری بدتر از حد معمول. اون احمق چهارچشمی...» ولی دستش را محکمتر فشرد، انگار که میخواست بگوید *«اما تو هستی و همین کافیه.»*
به در ورودی ساختمان که رسیدند، کاتسوکی ناگهان ایستاد. ایزوکو نزدیک بود به پشتش بخورد. کاتسوکی برگشت و با آن نگاه نافذش مستقیم به چشمان سبز ایزوکو خیره شد.
«هی، نفله.»
«چیه کاوچان؟»
«...»، مکث کرد. ابروهایش در هم رفت. بعد با صدایی که کمی گرفته بود، گفت: «برات چیز خریدهام. ولی اگه بگی "کادو" یا همچین چیز مسخرهای، میزنمت.»
نیمهی پنهان ترس و هیجان در سینهی ایزوکو موج زد. گونههایش را گزید تا نخندد.
«باشه، کاوچان. نمیگم.»
- ۵۰۷
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط