تو را من چشم در راهم شبا هنگام

تو را من چشم در راهم شبا هنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی را

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام.

گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم .

«نیما یوشیج»
دیدگاه ها (۱)

زلف بر باد نده تا نَدَهی بر بادمناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم...

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آر...

خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه. گر چه می گویند: " می گ...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط