«تو دیگه نمیتونی برام تصمیم بگیری.»
«تو دیگه نمیتونی برام تصمیم بگیری.»
تهیونگ در رو باز کرد، اما قبل از رفتن گفت:
«من هنوز تنها کسیام که میتونه زنده نگهت داره.»
و بعد در رو از بیرون قفل کرد.
جه-این چند ثانیه مات به در خیره موند.
بعد دوید سمتش و با مشت کوبید روی چوب محکم در.
«تهیونگ! درو باز کن!»
جوابی نیومد.
فقط صدای تیراندازی بیشتر شد.
ادامه پارت ۳
«همون موقع، پایین عمارت»
محوطهی عمارت به جهنم تبدیل شده بود.
نور چراغ ماشینها با برق آسمون قاطی شده بود و صدای گلوله پشت گلوله توی فضا میپیچید.
محافظها یکییکی پشت ستونها سنگر گرفته بودن.
یونگی با خونسردی همیشگیش اسلحه توی دستش بود و پشت یکی از دیوارهای مرمری ایستاده بود.
«دو نفر از سمت باغ پشتی رفتن! نذارین برسن به راهروی داخلی!»
جیمین با نفس تند از راه رسید.
«یکیشون رد شده. خیلی تمیز حرکت میکنه. انگار نقشهی عمارت رو بلده.»
یونگی زیر لب گفت:
«جونگکوک...»
«چند دقیقه بعد»
جه-این هنوز توی اتاق حبس بود.
دستهاش میلرزید. ذهنش قفل کرده بود. هم از حرفهای تهیونگ، هم از اون اسم لعنتی، هم از صدای شلیکهایی که هر لحظه نزدیکتر میشدن.
بعد یه صدای خفیف از سمت بالکن شنید.
برگشت.
پنجرهی نیمهباز بالکن آروم تکون خورد.
جه-این اخم کرد.
چند قدم رفت جلو.
پرده با باد کنار رفت...
و یه سایه از بالکن پرید داخل.
جه-این نفسش بند اومد و خواست جیغ بکشه، ولی قبل از اینکه صدا از گلوش بیرون بیاد، اون مرد سریع گفت:
«ساکت! من نمیخوام بهت آسیب بزنم.»
جه-این به دیوار چسبید.
مرد قدبلند بود، خیس بارون، لباس مشکی تنش بود و چند قطره خون از کنار ابروش پایین میاومد. نفسنفس میزد، ولی نگاهش... نگاهش عجیب بود.
انگار با دیدن جه-این، دنیا زیر پاش خالی شده بود.
مرد زیر لب، ناباورانه گفت:
«...نه.»
جه-این با ترس پرسید:
«تو کیای؟»
مرد چند قدم جلو اومد، اما خیلی آروم. انگار میترسید با یه حرکت اضافه، این صحنه از بین بره.
چشمهاش روی صورت جه-این میچرخید، روی چشمهاش، لبهاش، حتی حالت ابروهاش.
«غیرممکنه...»
جه-این صداش لرزید.
«گفتم تو کیای؟»
مرد انگار تازه به خودش اومد. فکش سفت شد.
بعد خیلی آهسته گفت:
«جونگکوک.»
این اسم، یه چیزی توی وجود جه-این لرزوند.
یه درد کوتاه و تیز توی سرش پیچید.
«من باید تو رو میبردم...»
جونگکوک این رو بیشتر با خودش گفت تا با اون.
«لعنتی... اون واقعاً تو رو اینجا نگه داشته.»
جه-این گیجتر شد.
«من تو رو میشناسم؟»
جونگکوک بهش خیره موند.
چشمهاش، با اون همه خشونت و خستگی، یهدفعه پر از چیز دیگهای شدن... شوک، درد، و یه جور محبت گمشده.
«تو...»
هنوز جملهش کامل نشده بود که در اتاق با شدت باز شد.
تهیونگ توی چارچوب در ظاهر شد.
و همون لحظه، هوا یخ زد.
نگاهش اول افتاد روی جه-این.
بعد روی جونگکوک.
و بعد، روی فاصلهی کم بینشون.
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد.
بعد تهیونگ خیلی آروم، خیلی خطرناک گفت:
«از اتاق من... دور شو.»
جونگکوک بیاینکه نگاهش رو از جه-این برداره، گفت:
«اتاق تو؟»
بعد پوزخند تلخی زد.
«جالبه. حتی آدمها رو هم مثل ملک شخصیت معرفی میکنی؟»
تهیونگ یک قدم جلو اومد. اسلحه توی دستش بود، ولی هنوز بالا نیاورده بود.
«یه بار دیگه جلوی من بهش نگاه کنی، همونجا میکشمت.»
جه-این بینشون نگاه میکرد.
قلبش داشت از سینهش بیرون میزد.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
«ازم بپرس کیام.»
جه-این با گیجی بهش نگاه کرد.
تهیونگ با صدای خفه و کشدار گفت:
«جرئت نکن.»
اما جونگکوک این بار مستقیم زل زد توی چشمهای جه-این و گفت:
«من کسیام که سالها دنبالت گشتم.»
جه-این پلک زد.
اشک توی چشمهاش جمع شد، بیاینکه خودش بدونه چرا.
جونگکوک ادامه داد:
«و اون کسیه که تو رو از من گرفت.»
تهیونگ این بار اسلحه رو بالا آورد.
«خفه شو.»
جه-این با صدای لرزون گفت:
«تهیونگ... اون داره دربارهی چی حرف میزنه؟»
اما تهیونگ جواب نداد.
فقط نگاهش از همیشه تاریکتر شد.
جونگکوک یک قدم جلو اومد.
«ازش بپرس چرا نذاشت بفهمی خانواده داشتی. ازش بپرس چرا اسمت رو ازت گرفت. ازش بپرس اون شب واقعاً چی شد.»
جه-این دستش رو روی سرش گذاشت.
یهدفعه تصویرها با شدت بیشتری برگشتن.
بوی آتیش.
شیشهی شکسته.
یه صدای مردونه که داد میزد:
**"جه-این! دستمو ول نکن!"**
چشمهاش گرد شد.
«من...»
ادامش کامنت ها
تهیونگ در رو باز کرد، اما قبل از رفتن گفت:
«من هنوز تنها کسیام که میتونه زنده نگهت داره.»
و بعد در رو از بیرون قفل کرد.
جه-این چند ثانیه مات به در خیره موند.
بعد دوید سمتش و با مشت کوبید روی چوب محکم در.
«تهیونگ! درو باز کن!»
جوابی نیومد.
فقط صدای تیراندازی بیشتر شد.
ادامه پارت ۳
«همون موقع، پایین عمارت»
محوطهی عمارت به جهنم تبدیل شده بود.
نور چراغ ماشینها با برق آسمون قاطی شده بود و صدای گلوله پشت گلوله توی فضا میپیچید.
محافظها یکییکی پشت ستونها سنگر گرفته بودن.
یونگی با خونسردی همیشگیش اسلحه توی دستش بود و پشت یکی از دیوارهای مرمری ایستاده بود.
«دو نفر از سمت باغ پشتی رفتن! نذارین برسن به راهروی داخلی!»
جیمین با نفس تند از راه رسید.
«یکیشون رد شده. خیلی تمیز حرکت میکنه. انگار نقشهی عمارت رو بلده.»
یونگی زیر لب گفت:
«جونگکوک...»
«چند دقیقه بعد»
جه-این هنوز توی اتاق حبس بود.
دستهاش میلرزید. ذهنش قفل کرده بود. هم از حرفهای تهیونگ، هم از اون اسم لعنتی، هم از صدای شلیکهایی که هر لحظه نزدیکتر میشدن.
بعد یه صدای خفیف از سمت بالکن شنید.
برگشت.
پنجرهی نیمهباز بالکن آروم تکون خورد.
جه-این اخم کرد.
چند قدم رفت جلو.
پرده با باد کنار رفت...
و یه سایه از بالکن پرید داخل.
جه-این نفسش بند اومد و خواست جیغ بکشه، ولی قبل از اینکه صدا از گلوش بیرون بیاد، اون مرد سریع گفت:
«ساکت! من نمیخوام بهت آسیب بزنم.»
جه-این به دیوار چسبید.
مرد قدبلند بود، خیس بارون، لباس مشکی تنش بود و چند قطره خون از کنار ابروش پایین میاومد. نفسنفس میزد، ولی نگاهش... نگاهش عجیب بود.
انگار با دیدن جه-این، دنیا زیر پاش خالی شده بود.
مرد زیر لب، ناباورانه گفت:
«...نه.»
جه-این با ترس پرسید:
«تو کیای؟»
مرد چند قدم جلو اومد، اما خیلی آروم. انگار میترسید با یه حرکت اضافه، این صحنه از بین بره.
چشمهاش روی صورت جه-این میچرخید، روی چشمهاش، لبهاش، حتی حالت ابروهاش.
«غیرممکنه...»
جه-این صداش لرزید.
«گفتم تو کیای؟»
مرد انگار تازه به خودش اومد. فکش سفت شد.
بعد خیلی آهسته گفت:
«جونگکوک.»
این اسم، یه چیزی توی وجود جه-این لرزوند.
یه درد کوتاه و تیز توی سرش پیچید.
«من باید تو رو میبردم...»
جونگکوک این رو بیشتر با خودش گفت تا با اون.
«لعنتی... اون واقعاً تو رو اینجا نگه داشته.»
جه-این گیجتر شد.
«من تو رو میشناسم؟»
جونگکوک بهش خیره موند.
چشمهاش، با اون همه خشونت و خستگی، یهدفعه پر از چیز دیگهای شدن... شوک، درد، و یه جور محبت گمشده.
«تو...»
هنوز جملهش کامل نشده بود که در اتاق با شدت باز شد.
تهیونگ توی چارچوب در ظاهر شد.
و همون لحظه، هوا یخ زد.
نگاهش اول افتاد روی جه-این.
بعد روی جونگکوک.
و بعد، روی فاصلهی کم بینشون.
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد.
بعد تهیونگ خیلی آروم، خیلی خطرناک گفت:
«از اتاق من... دور شو.»
جونگکوک بیاینکه نگاهش رو از جه-این برداره، گفت:
«اتاق تو؟»
بعد پوزخند تلخی زد.
«جالبه. حتی آدمها رو هم مثل ملک شخصیت معرفی میکنی؟»
تهیونگ یک قدم جلو اومد. اسلحه توی دستش بود، ولی هنوز بالا نیاورده بود.
«یه بار دیگه جلوی من بهش نگاه کنی، همونجا میکشمت.»
جه-این بینشون نگاه میکرد.
قلبش داشت از سینهش بیرون میزد.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
«ازم بپرس کیام.»
جه-این با گیجی بهش نگاه کرد.
تهیونگ با صدای خفه و کشدار گفت:
«جرئت نکن.»
اما جونگکوک این بار مستقیم زل زد توی چشمهای جه-این و گفت:
«من کسیام که سالها دنبالت گشتم.»
جه-این پلک زد.
اشک توی چشمهاش جمع شد، بیاینکه خودش بدونه چرا.
جونگکوک ادامه داد:
«و اون کسیه که تو رو از من گرفت.»
تهیونگ این بار اسلحه رو بالا آورد.
«خفه شو.»
جه-این با صدای لرزون گفت:
«تهیونگ... اون داره دربارهی چی حرف میزنه؟»
اما تهیونگ جواب نداد.
فقط نگاهش از همیشه تاریکتر شد.
جونگکوک یک قدم جلو اومد.
«ازش بپرس چرا نذاشت بفهمی خانواده داشتی. ازش بپرس چرا اسمت رو ازت گرفت. ازش بپرس اون شب واقعاً چی شد.»
جه-این دستش رو روی سرش گذاشت.
یهدفعه تصویرها با شدت بیشتری برگشتن.
بوی آتیش.
شیشهی شکسته.
یه صدای مردونه که داد میزد:
**"جه-این! دستمو ول نکن!"**
چشمهاش گرد شد.
«من...»
ادامش کامنت ها
- ۱.۱k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط