جادویی عشق part ۷۴
جادویی عشق part ۷۴
از لاي دندونام گفتم باشه..
و خواستم پاشم که مچ دستم رو فشرد و نگهم داشت. عمیق نگام کرد و خیلی اروم گفت به توت فرنگی حساسیت دارم..هم به خودش و خوردنش و هم به لمس کردن برگش
از شدت تعجب فکم داشت میچسبید کف اتاق..
بهت زده و بادهن باز زل زدم بهش.
نفسام تند شد و گنگ گفتم توت فرنگي؟
اصلا نمیفهمیدم.
وحشت زده و هول گفتم پس چرا خوردی؟ چرا دست زدی؟
عميق زل زد تو چشمام
بهت زده گفتم: وی..
لبخندي زدو گفت: فردا خوبه خوبم..بهت قول میدم.. ناباور نگاش کردم و سرزنشگر :گفتم میدونستي حساسيت داري و
باز.
اصلا..برام قابل درک نبود..
میدونست حساسیت داره و باز.
دستم رو گنگ تکون دادم.
دستم رو روي هوا گرفت و نوازشش کرد و گفت انقدر ناباور نگام
نكن.. فقط یه ذره التهابه و گرماست. ظهر سرپا میشم و فردا صبح
خوب..
خدایاا..
بغض داشت خفه ام میکرد به خاطر من اینطور شده بود.
به خاطر من اینطور شده بود. میتونست بگه حساسیت داره. اما...
تقصیر من بود.
اگه من توت فرنگی ،نمیخواستم اگه نمیرفت برام بچینه..
اخ..
لعنت بهش که قلبم رو درد آورده
به خاطر من توت فرنگی کنده بود و دستش بهش خورده بود و..
به خاطر من. چرا خورد اخه؟
نمیتونستم..نمیتونستم جلوي خودمو بگیرم
بي
اختیارتند خم شدم و نرم گونه شو بوسیدم.
اصلا کپ کرد و به وضوح جا خورد
ناباور نگام کرد.
لبمو گازگرفتم و با شرم چشمامو بستم.
دستش رو نرم روی نیم رخم کشید
چشم باز کردم.
بهم لبخند گرمي زد.
با بغض گفتم تو دیونه ترين كنتي هستي که تا حالا دیدم..اصلا چطور
كنت شدي تو اخه؟
لبخندي اروم اروم رو لبش کش اومد و دستم رو گرفت و
گفت دیوونه نبود
دستمو روي قلبش گذاشت و گفت تو داري ديوونه اش ميكني..
و فشاري به دستم داد.
اشکم اروم جاري شد.
با انگشتش اشکم رو گرفت و اروم گفت برو..یه حساسیته ساده
است..
و پلك عميقي زد.
نفسم رو شدید بیرون دادم و بلند شدم.
وی تا فردا هم دیگه نیا دیدنم.. گنگ برگشتم و گفتم قراره بدتر بشه نه؟
اخم شيريني کرد و لبخند زد و گفت برو دخترجووون..برو..
اره..بدتر میشد.
نگران دستم رو مشتم کردم و اومدم بیرون و در رو بستم.
تا شب اروم و قرار نداشتم
شام و ناهارش رو هم جورج براش برد تو اتاقش.
با وجود اینکه داشتم خفه میشدم برای دیدنش به خواسته اششام و ناهارش رو هم جورج براش برد تو اتاقش. با وجود اینکه داشتم خفه میشدم برای دیدنش به خواسته اش
احترام گذاشتم و نرفتم پیشش
تا نیمه شب هم نتونستم بخوابم و بالاخره نصفه شب خوابم برد. خواب همون حال نامساعد وی رو میدیدم
ریش بلند موهاي اشفته، چشماي کاسه خون..
داغون و رنجور
حالش خيلي بد بود.
روي زمین خاکی نشسته بود..
داغون به خاک جلوش چنگ زد و به زحمت و با درد گفت: من
کشتمت...
دستاش رو بالا گرفت و در حالیکه خاک از بین دستاش زمین میریخت با بهت و جدیت تلخی گفت با همین دستام کشتمت..
وحشت زده و با ترس از خواب پریدم
اخ..
لرزون دستمو روي قلبم گذاشتم.
داشت از جا در میومد.
دستمو به صورتم کشیدم.
خیس عرق بودم
کشتن؟
تنم به لرزه افتاد.
وی کسی رو کشته؟
از لاي دندونام گفتم باشه..
و خواستم پاشم که مچ دستم رو فشرد و نگهم داشت. عمیق نگام کرد و خیلی اروم گفت به توت فرنگی حساسیت دارم..هم به خودش و خوردنش و هم به لمس کردن برگش
از شدت تعجب فکم داشت میچسبید کف اتاق..
بهت زده و بادهن باز زل زدم بهش.
نفسام تند شد و گنگ گفتم توت فرنگي؟
اصلا نمیفهمیدم.
وحشت زده و هول گفتم پس چرا خوردی؟ چرا دست زدی؟
عميق زل زد تو چشمام
بهت زده گفتم: وی..
لبخندي زدو گفت: فردا خوبه خوبم..بهت قول میدم.. ناباور نگاش کردم و سرزنشگر :گفتم میدونستي حساسيت داري و
باز.
اصلا..برام قابل درک نبود..
میدونست حساسیت داره و باز.
دستم رو گنگ تکون دادم.
دستم رو روي هوا گرفت و نوازشش کرد و گفت انقدر ناباور نگام
نكن.. فقط یه ذره التهابه و گرماست. ظهر سرپا میشم و فردا صبح
خوب..
خدایاا..
بغض داشت خفه ام میکرد به خاطر من اینطور شده بود.
به خاطر من اینطور شده بود. میتونست بگه حساسیت داره. اما...
تقصیر من بود.
اگه من توت فرنگی ،نمیخواستم اگه نمیرفت برام بچینه..
اخ..
لعنت بهش که قلبم رو درد آورده
به خاطر من توت فرنگی کنده بود و دستش بهش خورده بود و..
به خاطر من. چرا خورد اخه؟
نمیتونستم..نمیتونستم جلوي خودمو بگیرم
بي
اختیارتند خم شدم و نرم گونه شو بوسیدم.
اصلا کپ کرد و به وضوح جا خورد
ناباور نگام کرد.
لبمو گازگرفتم و با شرم چشمامو بستم.
دستش رو نرم روی نیم رخم کشید
چشم باز کردم.
بهم لبخند گرمي زد.
با بغض گفتم تو دیونه ترين كنتي هستي که تا حالا دیدم..اصلا چطور
كنت شدي تو اخه؟
لبخندي اروم اروم رو لبش کش اومد و دستم رو گرفت و
گفت دیوونه نبود
دستمو روي قلبش گذاشت و گفت تو داري ديوونه اش ميكني..
و فشاري به دستم داد.
اشکم اروم جاري شد.
با انگشتش اشکم رو گرفت و اروم گفت برو..یه حساسیته ساده
است..
و پلك عميقي زد.
نفسم رو شدید بیرون دادم و بلند شدم.
وی تا فردا هم دیگه نیا دیدنم.. گنگ برگشتم و گفتم قراره بدتر بشه نه؟
اخم شيريني کرد و لبخند زد و گفت برو دخترجووون..برو..
اره..بدتر میشد.
نگران دستم رو مشتم کردم و اومدم بیرون و در رو بستم.
تا شب اروم و قرار نداشتم
شام و ناهارش رو هم جورج براش برد تو اتاقش.
با وجود اینکه داشتم خفه میشدم برای دیدنش به خواسته اششام و ناهارش رو هم جورج براش برد تو اتاقش. با وجود اینکه داشتم خفه میشدم برای دیدنش به خواسته اش
احترام گذاشتم و نرفتم پیشش
تا نیمه شب هم نتونستم بخوابم و بالاخره نصفه شب خوابم برد. خواب همون حال نامساعد وی رو میدیدم
ریش بلند موهاي اشفته، چشماي کاسه خون..
داغون و رنجور
حالش خيلي بد بود.
روي زمین خاکی نشسته بود..
داغون به خاک جلوش چنگ زد و به زحمت و با درد گفت: من
کشتمت...
دستاش رو بالا گرفت و در حالیکه خاک از بین دستاش زمین میریخت با بهت و جدیت تلخی گفت با همین دستام کشتمت..
وحشت زده و با ترس از خواب پریدم
اخ..
لرزون دستمو روي قلبم گذاشتم.
داشت از جا در میومد.
دستمو به صورتم کشیدم.
خیس عرق بودم
کشتن؟
تنم به لرزه افتاد.
وی کسی رو کشته؟
- ۳۸۳
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط