میخواستم صبحها یکی دست روی گونههایم میکشید و آرام آرا
میخواستم صبحها یکی دست روی گونههایم میکشید و آرام آرام بیدارم میکرد؛ یکی باید بیخبر، بینِ روز پیدایش میشد، شانههایم را لمس میکرد و"خسته نباشی عزیزم"ـی نثارم میکرد و این فرسودگی را برای مدتی به تعویق میانداخت؛ یکی که وقتی تنها چای مینوشید، دلتنگم میشد. یکی که تو بودی.
- ۸.۱k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط