بازیگران زندگی پارت
بازیگران زندگی پارت ¹³⁰
پرش زمانی به اتاق*
ماندانا : خب ویکتور کافیه تا همینجا هم باهام اومدی...حالا میتونی بری به کارت برسی بای بای!
بدون اینکه بزارم حرفی بزنه در اتاق رو روش بستم.
تفس عمیقی کشیدم و روی تخت نشستم
همه جا دقیقا بر عکس صبح بود
اتاق خیلی تمیز و مرتب بود. به سختی با اون لباس روی تخت دراز کشیدم، چشمام کم کم گرم صد و خوابم برد.
یهو تا چشم هام رو باز کردم دیدم یه جای خیلی عجیب غریب...وایسا ببینم...من وسط یه جزیرهم!!! دور تا دورم اب هست
به غیر از اقیانوس هیچی دیده نمیشه
یهو دوباره همون نوصته طلایی با نوشته های خیلی بزرگ توی هوا ظاهر شد ؛
" بازیکننده عزیز! تونستید بازی رو به خوبی پایان یابید، پس از نجات دادن جان نقش های اصلی توانستید برنده شوید و به دنیای واقعی برگردید! "
یه لبخند گنده روی لبم اومد و یهو...
از خواب بیدار شدم و نفس نفس زدم که جیو ، جونگکوک ، جین بالای سرم وایساده بودن
جیو یه لیوان اب دستش بود و با نگرانی به سمتم گرفت
با چشمام گشتم که جونگکوک رو پیدا کنم و وقتی دیدمش با تمام وجودم محکم بغلش کردم ...
و اون محکم تر از من.
تا به خودم اومدم فهمیدم از چصمام اشک میاد .از بغلش اومدم بیرون و صورتشو با دوتا دستام گرفتم که اون هم همینکارو کرد
خیلی یهویی لب هاش رو گذاشت روی لبهام و عمیق بوسیدم که همه تعجب کردن ولی از گوشه چشم دیدم که جیو داره همراه با اشکای خیلی کمیش میخنده
دستام رو گذاشتم رو سینه هاص و از خودم دورش کردم که پوزخندی زد
جین هم که تمام مدت ساکت بود و به ما خیره شده بود ولی تا نگاش کردم خندید.
جیو سریع از روی تخت بلند شد و به سمت طبقه پایین دیوید و داد زد
جیو : خانوم شین! ا.ت بیدار شد!!!
که مامانم با سرعت اومد تو اتاقم و محکم بغلم کرد
مامان ا.ت : خوبی ا.ت؟چیزیت نشده؟چه احساسی داری؟خوابی دیدی؟
ا.ت : مامان من خوبم!
مامان ا.ت : باشه باشه دخترم
بعدش بوسه ای رو پیشونیم کاشت
*۱۰ روز بعد*
وسط سالن با کفشای سفید و پاشنه کوتاه ، با یه لباس عروس ساده و بدون دامن...درست برعکس اون شب...
داصتم راه میرفتم
جونگکوک کنارم بود
دستش رو حلقه کرد بوده و دست منم توی حلقه دستش بود.
بعد از اومدن عاقد هردومون بله گفتیم و تقریبا شب شده بود.
با این عروسی خاطره عروسی قبلی یادم میره.
بیرون از سالن وایساده بودم و داشتم هوا میخوردم که یک دستی دور کمرم حلقه شد و منو به سمت خودش کشید و بوسه ای روی لبم کاشت
جونگکوک : اینجا چیکار میکنی عروسک؟!
ا.ت : اوم اومدم هوا خوری
جونگکوک : میدونم
و بعدش هردومون خندیدیم
پایان...
خیلی واسه این فیک زحمت کشیدم امیدوارم دوستش داشته باشید✨
لایک بالای ۳۰ باشه فیک جدید گذاشته میشه🧸
پرش زمانی به اتاق*
ماندانا : خب ویکتور کافیه تا همینجا هم باهام اومدی...حالا میتونی بری به کارت برسی بای بای!
بدون اینکه بزارم حرفی بزنه در اتاق رو روش بستم.
تفس عمیقی کشیدم و روی تخت نشستم
همه جا دقیقا بر عکس صبح بود
اتاق خیلی تمیز و مرتب بود. به سختی با اون لباس روی تخت دراز کشیدم، چشمام کم کم گرم صد و خوابم برد.
یهو تا چشم هام رو باز کردم دیدم یه جای خیلی عجیب غریب...وایسا ببینم...من وسط یه جزیرهم!!! دور تا دورم اب هست
به غیر از اقیانوس هیچی دیده نمیشه
یهو دوباره همون نوصته طلایی با نوشته های خیلی بزرگ توی هوا ظاهر شد ؛
" بازیکننده عزیز! تونستید بازی رو به خوبی پایان یابید، پس از نجات دادن جان نقش های اصلی توانستید برنده شوید و به دنیای واقعی برگردید! "
یه لبخند گنده روی لبم اومد و یهو...
از خواب بیدار شدم و نفس نفس زدم که جیو ، جونگکوک ، جین بالای سرم وایساده بودن
جیو یه لیوان اب دستش بود و با نگرانی به سمتم گرفت
با چشمام گشتم که جونگکوک رو پیدا کنم و وقتی دیدمش با تمام وجودم محکم بغلش کردم ...
و اون محکم تر از من.
تا به خودم اومدم فهمیدم از چصمام اشک میاد .از بغلش اومدم بیرون و صورتشو با دوتا دستام گرفتم که اون هم همینکارو کرد
خیلی یهویی لب هاش رو گذاشت روی لبهام و عمیق بوسیدم که همه تعجب کردن ولی از گوشه چشم دیدم که جیو داره همراه با اشکای خیلی کمیش میخنده
دستام رو گذاشتم رو سینه هاص و از خودم دورش کردم که پوزخندی زد
جین هم که تمام مدت ساکت بود و به ما خیره شده بود ولی تا نگاش کردم خندید.
جیو سریع از روی تخت بلند شد و به سمت طبقه پایین دیوید و داد زد
جیو : خانوم شین! ا.ت بیدار شد!!!
که مامانم با سرعت اومد تو اتاقم و محکم بغلم کرد
مامان ا.ت : خوبی ا.ت؟چیزیت نشده؟چه احساسی داری؟خوابی دیدی؟
ا.ت : مامان من خوبم!
مامان ا.ت : باشه باشه دخترم
بعدش بوسه ای رو پیشونیم کاشت
*۱۰ روز بعد*
وسط سالن با کفشای سفید و پاشنه کوتاه ، با یه لباس عروس ساده و بدون دامن...درست برعکس اون شب...
داصتم راه میرفتم
جونگکوک کنارم بود
دستش رو حلقه کرد بوده و دست منم توی حلقه دستش بود.
بعد از اومدن عاقد هردومون بله گفتیم و تقریبا شب شده بود.
با این عروسی خاطره عروسی قبلی یادم میره.
بیرون از سالن وایساده بودم و داشتم هوا میخوردم که یک دستی دور کمرم حلقه شد و منو به سمت خودش کشید و بوسه ای روی لبم کاشت
جونگکوک : اینجا چیکار میکنی عروسک؟!
ا.ت : اوم اومدم هوا خوری
جونگکوک : میدونم
و بعدش هردومون خندیدیم
پایان...
خیلی واسه این فیک زحمت کشیدم امیدوارم دوستش داشته باشید✨
لایک بالای ۳۰ باشه فیک جدید گذاشته میشه🧸
- ۸.۰k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط