نام آناستازیا در دنیای مهبود ادامه

نام: آناستازیا در دنیای مهبود (ادامه)
پارت: ۲

سکوت عمارت دیگر سکوتی معمولی نبود؛ بلکه صدای تیر کشیده‌ای بود که در سینه‌ی آناستازیا فرو رفته بود. سرما، آن‌همه سرمای نفوذکننده‌ی روسیه که سال‌ها در استخوان‌هایش نشسته بود، ناگهان از میان گلدوزی‌های ظریف لباسش عبور کرد و به عمق وجودش رسید. او به اطراف نگاه کرد. نور لوسترها همچنان می‌درخشید، اما حالا نه به عنوان نماد شکوه، بلکه به عنوان بازتابی خیره‌کننده از تنهایی‌اش.

صدای پایانی روی پارکت چوبی فاصله‌ای را شکست. آناستازیا چرخید. مردی با ردایی سیاه و چهره‌ای که در مه‌ی غلیظی پنهان بود، از سایه‌ها بیرون آمد. او دیگر آن سرمایه‌دار خندان نبود. چشمانش سرد و بی‌روح بودند، مانند دو قطعه یخ در سیبری.

«لباس‌هایت... زیبا بودند، آناستازیا،» مرد با صدایی که مانند وزش باد در دشت‌های برفی لرزید، گفت. «اما زیبا بودن، گاهی گران‌ترین قیمت را دارد.»

آناستازیا سعی کرد ایستادگی کند. غرور روسی‌اش مانع از آن شد که فریاد بزند یا گریه کند. او با صدایی لرزان اما محکم پرسید: «تو کیستی؟ چرا مرا فریب دادی؟ چرا لباسم را گرفتی؟»

مرد لبخند زد، لبخندی که هیچ گرمایی در آن نبود. «من کی هستم؟ من همان بدهی‌ای هستم که تو نادیده گرفتی. تو فکر می‌کردی ثروت، فقط پول است. اما در دنیای من، ثروت، «بهایی» است که باید پرداخت شود. تو به دنبال عظمت بودی، اما فراموش کردی که هر عظمتی، یک سایه‌ی تاریک دارد.»

او دستش را دراز کرد و انگشتانش سرد، مثل یخ، روی گونه‌ی آناستازیا لغزید. آناستازیا عقب رفت، اما پاهایش در تارهای نامرئیِ مه‌ای که حالا کل عمارت را فرا گرفته بود، گیر کرده بودند.

«لباس پشمی تو،» مرد ادامه داد، «نماد اصالت و ریشه‌های توست. اما اصالت، در این دنیای مدرن و فاسد، تنها یک مزاحمت است. من آن را گرفتم تا به تو ثابت کنم که ریشه‌هایت، تو را از پرواز باز می‌دارند. تو دیگر مدل نیستی، آناستازیا. تو اکنون بخشی از نمایشی هستی که دیگران تماشا می‌کنند، اما تو در آن بازی می‌کنی، بدون اینکه اختیار داری.»

مه غلیظ‌تر شد. آناستازیا سعی کرد فرار کند، اما راه‌های خروج عمارت دیگر وجود نداشتند. دیوارها تبدیل به آینه‌هایی شده بودند که تصاویر تحریف‌شده‌ی خودش را نشان می‌دادند: آناستازیایی که پیر شده، آناستازیایی که گریان است، آناستازیایی که در تاریکی گم شده است.

ناگهان، صدای خنده‌ای از دور شنیده شد. خنده‌ای که نه از دهان مرد سیاه‌پوش، بلکه از خود آناستازیا بود. او فهمید که این فریب، نه توسط یک فرد، بلکه توسط وسوسه‌ی درون خودش رخ داده بود. او به دنبال شکوهی بود که با هویت واقعی‌اش سازگار نبود. او می‌خواست با لباس دیگران، در صحنه‌ای دیگر ظاهر شود، بدون اینکه قیمت آن را بپردازد.

مه شروع به حرکت کرد. مثل امواجی از جنس سایه، به سمت او می‌آمدند. آناستازیا روی زانو افتاد. گلدوزی‌های لباسش، که زمانی نماد افتخار بودند، حالا مثل زنجیرهایی بر گردنش حس می‌شدند. او فهمید که غرور، وقتی با توهم آمیخته شود، تبدیل به زندان می‌شود.

او چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. بوی برف و خاکِ سرد روسیه را حس کرد. نه بوی عطرهای گران‌قیمتِ آن شب، بلکه بوی واقعی زندگی. بوی رنج و امید.

«من... من آناستازیا هستم،» او زمزمه کرد. «نه مدلِ شکوه، نه قربانیِ فریب. من دختری هستم که ریشه‌هایش را فراموش کرده بود، اما حالا آن‌ها را دوباره پیدا کرده است.»

با هر کلمه، مه کمی عقب‌نشینی کرد. آینه‌ها شکستند. و مرد سیاه‌پوش، که حالا تنها یک سایه‌ی محو بود، در هوا محو شد.

آناستازیا باز هم تنها بود. نه در عمارت باشکوه، بلکه در اتاقی کوچک و ساده. لباس پشمی گلدوزی‌شده روی صندلی کنارش بود. او بلند شد، آن را برداشت و به دقت تا کرد. این بار، نه با غرورِ کاذب، بلکه با احترام.

او به پنجره نگاه کرد. بیرون، برف می‌بارید. زمستان روسیه، سرد و سخت، اما پاک و واقعی بود. آناستازیا لبخند زد. این بار، لبخندی واقعی. او فهمیده بود که شکوه واقعی، در درخشش لوسترها نیست، بلکه در استقامت در برابر طوفان‌های زندگی است.

و او آماده بود تا طوفان را تجربه کند، نه اینکه از آن فرار کند.

پایان پارت دوم
دیدگاه ها (۰)

فقط زمین😴

کنترباکسی ک ژنیا مینواخنت داخل مانهوا.

نام: اناستازیا در دنیای مهبودپارت های اپلود شده:۱***آناستاسی...

منم سناریو نوشتم یاه یاه یاه

متاسفانه بقیه اش جا نمیشد..p1

باد شکن پارت ۲هاروکا وقتی در ماشین نشست. ان مرد ماشینش رو رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط