.

در سنی که باید چشم‌هایمان چراغِ عبور می‌شد و در تاریکی، راهِ نامرئیِ امید را پیدا می‌کرد، مردمک‌هایمان به دو حفره‌ی بی‌نور فرو رفت و پلک‌ها، از بس که شب را بلعیدند، مثل پوستِ سوخته بر شیارهای صورت چسبیدند.
دیدگاه ها (۰)

🌙🕯️✨ تمام فانوس‌های جهان را هم که روشن کنی...🌌🏮 باز هم شب، ش...

اخرین بازمانده

جنگل نفرین شده پارت ۱۷

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_3 فصل دوم | قان...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p94شب، جنگل رو بلعیده بود.نور چراغ جلوی ...

«سوگند عشق»⁵:partتمام چراغ‌های یوکوهاما خاموش شدند.برای چند ...

تاحالا شنیدید می‌گن:«هر کاری، ابزار خودش رو می‌خواد.»واقعاً ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۹: «آخر...

P⁷سه دختر جلوی نوشته‌ی روی دیوار ایستاده بودند.یورا با ترس گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط