نه امیدی که بر آن خوش کنم دل

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل

نه پیغامی نه پیک آشنایی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحر گاهی زنی دامن کشان رفت

پریشان مرغ ره گم کرده ای بود

که زار و خسته سوی آشیان رفت


.....فروغ فرخزاد
دیدگاه ها (۱)

مرا هزار امید است و هر هزار توییشروع شادی و پایان انتظار توی...

من پیر فنا بدم جوانم کردیمن مرده بدم ز زندگانم کردیمی ترسیدم...

شب من پنجره ای بی فرداروز من قصه ی تنهایی هامانده بر خاک و ا...

غریبی بس مرا دلگیر داردفلک بر گردنم زنجیر داردفلک از گردنم ز...

فروغ فرخزاد امیدی که بر آن خوش کنم دلنه پیغامی نه پیک آشنایی...

نه امیدی که بر آن خوش کنم دلنه پیغامی نه پیک آشنایینه در چشم...

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمتسحر گاهی زنی دامن کشان رفتپــریش...

نه اميدی که برآن خوش کنم دل. نه پيغام...

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل نه پیغامی نه پیک آشنایی نه در چ...

افسانه تلخنه امیدی که بران خوش کنم دلنه پیغامی نه پیک اشنایی...

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمتسحر گاهی زنی دامن کشان رفتپریشان...

می بندم این دو چشم پر آتش را تا ننگرد درون دو چشمانش تا داغ ...

تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی؟ تا کی ای نالهٔ زار از جگرم ...

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشتراهی بجز گریز برایم نمانده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط