ای آشنای دیروز

ای آشنای دیروز
با چشم برهم زدنی
غریبه های دیروز می شوند اشنای صمیمی این روزهایت!..

و چه قدر زود آشناهای صمیمی دیروز خود را در برابر قول ها و عاشقانه هایشان می بازند...

و چه زود فراموش می شود همه چیز....

آری رسم برهمین بوده و خواهد بود...

رهگذران زندگی ام را دوست خواهم داشت...حتی اگر برای لحظه ای کوتاه مرا بخواهند....
دیدگاه ها (۱)

صدای هیاهوی بچه های همسایه دیگر نمی آید..اما صدای اذان را می...

صبحِ یک روز بهاری است...مثل تمام دیگر صبح ها شیرین و دلچسب.....

تنِ من آهنگی‌ستو تنِ تو کلمه‌یی که در آن می‌نشیند..تا نغمه‌ی...

ایستاده ام...در ابتدای جاده ای بی انتهانگاهم خیره مانده به د...

نمی خواهم رمانتیک باشم یا با حرف ارام کردن را در حرف هایم بر...

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط