تکاپو پارت 84:عمارت خفه کننده!
تکاپو پارت 84:عمارت خفه کننده!
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
تق...
تق...
صدای در اتاق، سکوت عمارت را شکست.
دیمیتریوس بدون اینکه سرش را از روی پروندهها بلند کند، گفت:
ـ بیا داخل.
در باز شد.
الیزابت با اخم وارد اتاق شد.
دستهایش را روی کمرش گذاشت و بدون مقدمه گفت:
ـ کی میتونم از این عمارت خفهکننده برم؟!
دیمیتریوس آرام برگهای را بست.
نگاهش را بالا آورد.
ـ هر وقت حقیقت رو بگی.
مکث کوتاهی کرد.
ـ اسمت چیه؟
الیزابت چشمهایش را بست.
یک نفس عمیق کشید.
بعد با اغراق دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ وای خدای من...
ـ گیر کی افتادم؟!
دیمیتریوس فقط نگاهش کرد.
الیزابت ادامه داد:
ـ میگم اسمم الیزابت مورگانه!
ـ تا حالا انقدر اسم خودمو تکرار نکرده بودم!
دیمیتریوس بدون اینکه حتی لبخند بزند، گفت:
ـ نچ...
ـ مثل اینکه دوست نداری مثل آدم حرف بزنی.
الیزابت با ناباوری خندید.
ـ ببخشید؟!
ـ این کاری که میکنین جرم محسوب میشه!
ـ آدمها رو همینجوری نگه میدارین؟!
دیمیتریوس خیلی خونسرد جواب داد:
ـ اگه چیزی برای پنهان کردن نداشته باشی...
ـ زودتر میری.
الیزابت با حرص «هوف!» بلندی کشید.
ـ باورتون نمیشه چقدر اعصابخردکنین!
بعد برگشت.
دستگیره را گرفت.
و قبل از اینکه دیمیتریوس چیزی بگوید...
در را محکم بست.
تق!
اتاق دوباره ساکت شد.
...
چند ثانیه گذشت.
دیمیتریوس هنوز به در بسته نگاه میکرد.
بعد خیلی آرام...
زیر لب گفت:
ـ عجیبه...
نگاهش دوباره روی پرونده افتاد.
اما تمرکزش دیگر مثل قبل نبود.
چند لحظه بعد، بیاختیار به یاد حالت صورت الیزابت افتاد؛ همان وقتی که با کلافگی گفته بود: «گیر کی افتادم؟!»
گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
زیر لب، تقریباً با خودش گفت:
ـ این همه آدم دیدم...
ـ ولی هیچکس موقع بازجویی اینقدر با مأمور تحقیق جر و بحث نکرده بود.
مکث کرد.
بعد، انگار از فکر خودش تعجب کرده باشد، خیلی آرام اضافه کرد:
ـ ...موهای کوتاهش هم بهش میاد.
چند ثانیه سکوت.
خودکار را برداشت.
اما هنوز چیزی ننوشته بود که دوباره زیر لب گفت:
ـ تمرکز کن، دیمیتریوس...
ـ اون یکی از مظنونهای اصلیه.
و دوباره خودش را در پرونده غرق کرد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
تق...
تق...
صدای در اتاق، سکوت عمارت را شکست.
دیمیتریوس بدون اینکه سرش را از روی پروندهها بلند کند، گفت:
ـ بیا داخل.
در باز شد.
الیزابت با اخم وارد اتاق شد.
دستهایش را روی کمرش گذاشت و بدون مقدمه گفت:
ـ کی میتونم از این عمارت خفهکننده برم؟!
دیمیتریوس آرام برگهای را بست.
نگاهش را بالا آورد.
ـ هر وقت حقیقت رو بگی.
مکث کوتاهی کرد.
ـ اسمت چیه؟
الیزابت چشمهایش را بست.
یک نفس عمیق کشید.
بعد با اغراق دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ وای خدای من...
ـ گیر کی افتادم؟!
دیمیتریوس فقط نگاهش کرد.
الیزابت ادامه داد:
ـ میگم اسمم الیزابت مورگانه!
ـ تا حالا انقدر اسم خودمو تکرار نکرده بودم!
دیمیتریوس بدون اینکه حتی لبخند بزند، گفت:
ـ نچ...
ـ مثل اینکه دوست نداری مثل آدم حرف بزنی.
الیزابت با ناباوری خندید.
ـ ببخشید؟!
ـ این کاری که میکنین جرم محسوب میشه!
ـ آدمها رو همینجوری نگه میدارین؟!
دیمیتریوس خیلی خونسرد جواب داد:
ـ اگه چیزی برای پنهان کردن نداشته باشی...
ـ زودتر میری.
الیزابت با حرص «هوف!» بلندی کشید.
ـ باورتون نمیشه چقدر اعصابخردکنین!
بعد برگشت.
دستگیره را گرفت.
و قبل از اینکه دیمیتریوس چیزی بگوید...
در را محکم بست.
تق!
اتاق دوباره ساکت شد.
...
چند ثانیه گذشت.
دیمیتریوس هنوز به در بسته نگاه میکرد.
بعد خیلی آرام...
زیر لب گفت:
ـ عجیبه...
نگاهش دوباره روی پرونده افتاد.
اما تمرکزش دیگر مثل قبل نبود.
چند لحظه بعد، بیاختیار به یاد حالت صورت الیزابت افتاد؛ همان وقتی که با کلافگی گفته بود: «گیر کی افتادم؟!»
گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
زیر لب، تقریباً با خودش گفت:
ـ این همه آدم دیدم...
ـ ولی هیچکس موقع بازجویی اینقدر با مأمور تحقیق جر و بحث نکرده بود.
مکث کرد.
بعد، انگار از فکر خودش تعجب کرده باشد، خیلی آرام اضافه کرد:
ـ ...موهای کوتاهش هم بهش میاد.
چند ثانیه سکوت.
خودکار را برداشت.
اما هنوز چیزی ننوشته بود که دوباره زیر لب گفت:
ـ تمرکز کن، دیمیتریوس...
ـ اون یکی از مظنونهای اصلیه.
و دوباره خودش را در پرونده غرق کرد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۴۷
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط