پارت

پارت ۳

همینطور که داشتم از پله ها پایین میرفتم یهو هانا داد زد
هانا:هی هرزه
ا.ت:بله؟
هانا:مگه نمی‌بینی منو دیدم داریم با هم حرف می‌زنیم زود باش برامون قهوه بیار
ا.ت:من خدمتکار نیستم
هانا:ددی ببین این دختره ی عوضی چی میگه نمی‌خوای بهش چیزی بگی(از این لحن های لوس و پیکمی)
جونگکوک:دختره ی دو هزاری زود باش به حرف عشقم گوش بده تا همین جا نکشتمت(داد و سرد)
ویو ا.ت:
بعضی گلومو چنگ زد ولی نمی‌تونستم حرف بزنم فقط خیلی ضعیف گفتم باشه راهی آشپزخچنه شدم باورم نمیشه حتی توی خونه ی خودم هم آرامش ندارم همینطور که داشتم با خودم حرف میزدم یه قطره اشکی از صورتم چکید کنترل بقیه اشک هام دست خودم نبود بعد از گریه های فراوان دوتا قهوه درست کردم و بردم و خم شدم تا بزارمشون روی میز که بقیه ی لباسم یکم پایین اومد و سینه هامو به نمایش گذاشت راستش اولین بار بود یه پسر سینه هامو میدید خیلی خجالت کشیدم سریع پاشدم و یه تعضیم کردم و همینکه خواستم از پله ها برم بالا یهو.....
ادامه دارد

شرط ها ۵تا لایک
دیدگاه ها (۳)

بچه ها بعد از تموم شدن فیک روانی من یکی از این چهار تا فیک ر...

پروفایل عوض شد گمم نکنید

لباس جونگکوک توی پارت ۲

زخمی که روی لبم بود خیلی درد میکرد واقعا سوزشی که داشت غیر ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط