اه خواهرت آمادهس اگه آمادهس بگو بیاد بریم آقای هان خیلی صبر نداره
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟒
ا/ه: خواهرت آمادهس؟ اگه آمادهس بگو بیاد بریم… آقای هان خیلی صبر نداره.
یونگی: الان بهش میگم آماده شه.
ا/ه: فقط زود.
یونگی: باشه…
رفتم تو دیدم ا/ت داره کمک زنم میز رو جمع میکنه. گفتم:
– ا/ت، زود آماده شو. باید بری خونهی آقای هان. چند روز دیگه عروسی دعوتن، میخواد واسه مادرش لباس مجلسی بدوزی. برو اونجا اندازههاشو بگیر.
ا/ت: آخه الان؟ این وقت شب؟ خب بهش بگو فردا بیاد مزون… لینا بهتر میتونه این کارو انجام بده.
یونگی: انقد تنبل نباش… وقتی میگم الان میری، یعنی الان باید بری! (آخرش عربده زد)
ا/ت: چشم داداش.
سریع آماده شدم و وسایلمو برداشتم. با داداشم از خونه زدیم بیرون که دوتا مرد که عین بادیگارد بودن اومدن طرفمون. یکیشونو میشناختم، جک… دست راست هان بود.
باهاشون رفتم ولی داداشم نیومد. انتظار داشتم این وقت شب باهام بیاد اما…
رسیدیم. نگهبانا درو باز کردن. یه حیاط بزرگ بود و عمارتشم خیلی خوشگل… ولی کی اهمیت میده؟ من از این آدم کثیف متنفر بودم. یه دخترباز عوضی درست مث داداشم.
با اینکه همیشه جلوی داداشم آروم و خوب رفتار میکنم، ولی ته دلم ازش بیزارم. هیچ جرئتی هم ندارم چیزی بگم، چون میدونم هرچی بگم ممکنه سرمو به باد بده.
خلاصه، منو بردن توی یه اتاق. اتاق خیلی بزرگ بود. خانومخلاصه، منو بردن توی یه اتاق. اتاق خیلی بزرگ بود. خانوم هان گفت میره پارچههاشو بیاره واسه اندازهگیری. نشستم صبر کردم… خیلی طولش داد. بلند شدم برم بیرون ببینم کجاست که…
دیدم در قفله.
– خانم هان؟ چرا درو قفل کردین؟ لطفاً درو باز کنین… اینجا چه خبره؟
– خانوم هاننننن؟! (جیغ و داد) درو باز کنین!
با مشت محکم میکوبیدم به در. صدام تو اتاق میپیچید که یهو در باز شد و هان اومد تو.
برگام ریخت… این اینجا چیکار میکرد؟
– آقای هان؟! شما اینجا چیکار میکنید؟ ببخشید، من باید برم…
خواستم از در برم بیرون که یهو دوتا دستشو محکم چفت شونههام کرد و پرتم کرد رو مبل. دوباره درو قفل کرد.
– چیکار میکنی مرتیکهههه؟!
هان: ا/ت… میدونی تو خیلی دختر خوشگلی هستی. همچین چهرهای… همچین اندامی… تو دختر تمومی. نظرت چیه مال من بشی؟
– مرتیکه گوه! برو گمشو! میخوام برم، عوضی… فکر کردی کی هستیییی؟! (داد)
ویو ا/ت
همینطوری داشت میومد سمتم. از مبل پریدم بالا، رفتم پشت میزی که جلوی مبل بود. اونم درست روبهروم وایستاد.
هرچی دم دستم بود پرتش کردم: لیوان، پارچ، رومیزی… اون فقط جاخالی میداد و میخندید.
نفسم بند اومده بود، از ترس میلرزیدم، ولی تو دلم هی به خودم میگفتم نترس، هیچی نمیشه… بازم ترس تمام وجودمو گرفته بود.
هان: دختر… انقد تلخی نکن دیگه. بیا اینجا ببینم.
– برو گمشووو! دخترباز آشغال! نمیخوامت!
هان: (با خونسردی) داداشت تورو تو قمار به من باخت. حالا باید مال من باشی. پس قبل از اینکه اون روی منو ببینی، عین آدم بیا… یه کم خوش بگذرونیم.
– چ… چی؟ داداشم؟! م… منو… تو قمار باخت؟! لعنتتتتتت بهت یونگییییی!
حرفش مثل پتک خورد تو سرم. داداشت تورو تو قمار به من باخت…
اشکام جلوی چشمامو تار کرده بود، بغض گلومو چنگ میزد. خشکم زده بود…
یهو هان منو گرفت، پرتم کرد رو تخت…
ادامه دارد…
بچه ها لطفا حمایت کنید تعداد لایک ها بره بالا شرط نمیزارم فعلا چون تازه شروع کردم ولی لطفا حمایت کنید اگه میتونید منو به فیک خونهایی که میشناسید معرفی کنید🥺 مرسی قشنگام🔗🌸
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟒
ا/ه: خواهرت آمادهس؟ اگه آمادهس بگو بیاد بریم… آقای هان خیلی صبر نداره.
یونگی: الان بهش میگم آماده شه.
ا/ه: فقط زود.
یونگی: باشه…
رفتم تو دیدم ا/ت داره کمک زنم میز رو جمع میکنه. گفتم:
– ا/ت، زود آماده شو. باید بری خونهی آقای هان. چند روز دیگه عروسی دعوتن، میخواد واسه مادرش لباس مجلسی بدوزی. برو اونجا اندازههاشو بگیر.
ا/ت: آخه الان؟ این وقت شب؟ خب بهش بگو فردا بیاد مزون… لینا بهتر میتونه این کارو انجام بده.
یونگی: انقد تنبل نباش… وقتی میگم الان میری، یعنی الان باید بری! (آخرش عربده زد)
ا/ت: چشم داداش.
سریع آماده شدم و وسایلمو برداشتم. با داداشم از خونه زدیم بیرون که دوتا مرد که عین بادیگارد بودن اومدن طرفمون. یکیشونو میشناختم، جک… دست راست هان بود.
باهاشون رفتم ولی داداشم نیومد. انتظار داشتم این وقت شب باهام بیاد اما…
رسیدیم. نگهبانا درو باز کردن. یه حیاط بزرگ بود و عمارتشم خیلی خوشگل… ولی کی اهمیت میده؟ من از این آدم کثیف متنفر بودم. یه دخترباز عوضی درست مث داداشم.
با اینکه همیشه جلوی داداشم آروم و خوب رفتار میکنم، ولی ته دلم ازش بیزارم. هیچ جرئتی هم ندارم چیزی بگم، چون میدونم هرچی بگم ممکنه سرمو به باد بده.
خلاصه، منو بردن توی یه اتاق. اتاق خیلی بزرگ بود. خانومخلاصه، منو بردن توی یه اتاق. اتاق خیلی بزرگ بود. خانوم هان گفت میره پارچههاشو بیاره واسه اندازهگیری. نشستم صبر کردم… خیلی طولش داد. بلند شدم برم بیرون ببینم کجاست که…
دیدم در قفله.
– خانم هان؟ چرا درو قفل کردین؟ لطفاً درو باز کنین… اینجا چه خبره؟
– خانوم هاننننن؟! (جیغ و داد) درو باز کنین!
با مشت محکم میکوبیدم به در. صدام تو اتاق میپیچید که یهو در باز شد و هان اومد تو.
برگام ریخت… این اینجا چیکار میکرد؟
– آقای هان؟! شما اینجا چیکار میکنید؟ ببخشید، من باید برم…
خواستم از در برم بیرون که یهو دوتا دستشو محکم چفت شونههام کرد و پرتم کرد رو مبل. دوباره درو قفل کرد.
– چیکار میکنی مرتیکهههه؟!
هان: ا/ت… میدونی تو خیلی دختر خوشگلی هستی. همچین چهرهای… همچین اندامی… تو دختر تمومی. نظرت چیه مال من بشی؟
– مرتیکه گوه! برو گمشو! میخوام برم، عوضی… فکر کردی کی هستیییی؟! (داد)
ویو ا/ت
همینطوری داشت میومد سمتم. از مبل پریدم بالا، رفتم پشت میزی که جلوی مبل بود. اونم درست روبهروم وایستاد.
هرچی دم دستم بود پرتش کردم: لیوان، پارچ، رومیزی… اون فقط جاخالی میداد و میخندید.
نفسم بند اومده بود، از ترس میلرزیدم، ولی تو دلم هی به خودم میگفتم نترس، هیچی نمیشه… بازم ترس تمام وجودمو گرفته بود.
هان: دختر… انقد تلخی نکن دیگه. بیا اینجا ببینم.
– برو گمشووو! دخترباز آشغال! نمیخوامت!
هان: (با خونسردی) داداشت تورو تو قمار به من باخت. حالا باید مال من باشی. پس قبل از اینکه اون روی منو ببینی، عین آدم بیا… یه کم خوش بگذرونیم.
– چ… چی؟ داداشم؟! م… منو… تو قمار باخت؟! لعنتتتتتت بهت یونگییییی!
حرفش مثل پتک خورد تو سرم. داداشت تورو تو قمار به من باخت…
اشکام جلوی چشمامو تار کرده بود، بغض گلومو چنگ میزد. خشکم زده بود…
یهو هان منو گرفت، پرتم کرد رو تخت…
ادامه دارد…
بچه ها لطفا حمایت کنید تعداد لایک ها بره بالا شرط نمیزارم فعلا چون تازه شروع کردم ولی لطفا حمایت کنید اگه میتونید منو به فیک خونهایی که میشناسید معرفی کنید🥺 مرسی قشنگام🔗🌸
- ۸.۶k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط