ضربان قلب توپارت

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۶

حدیث با سینی چای برگشت. جو اتاق را حس کرد. متفاوت شده بود. هنوز جدی بود، اما دیگر خصمانه نبود.

"بابا، چای دم کرده."

"مرسی دخترم." آقای رحیمی به جونگکوک نگاه کرد. "دکتر، یه سوال دیگه. برنامه‌ت برای آینده چیه؟"

جونگکوک مستقیم به چشمان او نگاه کرد. "می‌خوام بهترین جراح قلب بشم. اما نه به قیمت از دست دادن چیزهای دیگه. می‌خوام تعادل رو حفظ کنم. بین کار و زندگی. و اگه اجازه بدین... می‌خوام حدیث قسمتی از اون زندگی باشه."

حدیث صورتش سرخ شد.

آقای رحیمی آهی کشید. "حدیث تنها خانواده‌مه. همه چیزمه."

"می‌دونم آقا. و من قول می‌دم همیشه ازش مراقبت کنم. همیشه بهش احترام بذارم."

"قول دادن آسونه دکتر
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۷وقتی جونگکوک آن شب رفت، حدیث پدرش را بو...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۴شام در سکوت نسبی آغاز شد. فقط صدای قاشق...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۲۳شنبه شب فرا رسید. جونگکوک با یک جلد کتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط