شعلههای سرکش شعر برفها رو آب کرده بود ما در کنار برف

شعله‌های سرکش شعر، برف‌ها رو آب کرده بود. ما در کنار برف‌های آب شده سوگوار بودیم. گاهی صدای پرنده‌ای ما رو به خود میاورد. آفتاب دیگه ما رو شگفت‌زده نمی‌کرد. بشقاب‌های چرب رو که از شام مونده بود، برای حراج گذاشته بودیم؛ خریداری نداشت. به ما گفته بودن دورتر از ساعت دوازده شب تا سپیده، توی چهار فصل از آسمان، گل سرخ و بهارنارنج می‌باره. ما باور کرده بودیم...

- ‌خدا ساقی شهر بود بارون می‌ریخت
دیدگاه ها (۵)

[ The endless of darkness is hovering ]The sound of the sile...

تنها گلی در این خانه بعد از مرگ ما خواهد ماند. ما نمی‌دانیم ...

چراغ را روشن می‌کند و در بستر می‌نشیند و منتظرِ سپیده‌دم می‌...

‏وقتی کتابی که زیر جمله‌هایی ازش رو خط کشیدی، به کسی امانت م...

★ پارت ۱ ★

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط