کاتسوکی مقابل در ورودی خوابگاه ایستاد و با پشتِ دستش، به

کاتسوکی مقابل در ورودی خوابگاه ایستاد و با پشتِ دستش، به شونه‌ی ایزوکو کوبید تا به خودش بیاد. ایزوکو لرزشِ دست‌هاش رو کنترل کرد و سعی کرد دوباره اون چهره‌ی عادی و آرومِ همیشگی‌ش رو به صورتش برگردونه. هرچند قلبش هنوز داشت با شدت توی سینه‌ش می‌کوبید، اما می‌دونست که الان وقتِ فرو ریختن نیست. 🤫💚

کاتسوکی قبل از اینکه در رو باز کنه، نیم‌چرخی زد و با چشم‌های باریک و تیزبینش، صورت ایزوکو رو بررسی کرد. انگار داشت مطمئن می‌شد که هیچ ردی از طوفانی که توی اون انباری گذشته، باقی نمونده باشه. اون یک‌دفعه دستش رو جلو آورد و با خشونتِ خاصِ خودش، یقه و موهای آشفته‌ی ایزوکو رو مرتب کرد. 💥

زیر لب، با لحنی که فقط ایزوکو می‌تونست بشنوه، غرید: «اگه فردا صبح با اون چشم‌های قرمز بیای سرِ کلاس... خودم می‌کشمت، نفله. فهمیدی؟» 🤨🔥

ایزوکو با خجالت و در عین حال لبخندی کمرنگ، سرش رو تکون داد. «فهمیدم، کاچان. نگران نباش.» ✨

وارد خوابگاه شدند. سکوتِ سنگینی در فضای مشترک حاکم بود و بویِ قهوه و گرمایِ خوابگاه، حسِ امنیتِ عجیبی به ایزوکو می‌داد. اون‌ها از کنارِ راهرویِ ساکت گذشتند. وقتی به نزدیکیِ پله‌ها رسیدند، کاتسوکی ایستاد، بدون اینکه به عقب نگاه کنه، زمزمه کرد: «بدو برو تو اتاقت و بخواب. دیگه فکرِ احمقانه هم به سرت نزنه... فهمیدی؟» 😠💨

ایزوکو مکث کرد، نگاهش رو به پشتِ کاتسوکی دوخت و با صدای آروم گفت: «شب بخیر... کاچان. و... واقعاً ممنونم.» 🥺✨

کاتسوکی جوابی نداد، فقط با قدم‌های بلند و محکم از پله‌ها بالا رفت و به سمت اتاقش رفت. ایزوکو همون‌جا موند و رفتنِ اون رو تماشا کرد، در حالی که هنوز گرمایِ ژاکتِ کاتسوکی رو روی شونه‌هاش حس می‌کرد. انگار همه چیز برایِ چند لحظه متوقف شده بود. 🌙💤
دیدگاه ها (۶)

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

کمی ساساله له بخورید

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

پارت۲بوسه‌ی کاتسوکی بویِ تندِ عرق، بارون و انفجارهایِ مهارنش...

پارت۱بارون به شدت به سقف فلزیِ سالن تمرینِ متروکه‌ی شماره‌ی ...

دید پنهان انفجار اشکار

دید پنهان انفجار اشکار

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط