پارت ۹: ضیافتِ خیانت
پارت ۹: ضیافتِ خیانت
(ترکیبی از دید: ات و تهیونگ)
[از دید: ات]
دنیا دورِ سرم چرخید. تمامِ صداها کمکم محو شدن و فقط صدایِ تپشِ قلبِ خودم رو میشنیدم که مثل پتک میکوبید. اون صورت… اون چشمها… چطور ممکنه؟!
اون مرد، کسی بود که من همیشه توی اون عمارت، بهش به چشمِ یه محافظِ وفادار نگاه میکردم. کسی که همیشه با لبخندهایِ آروم، سعی میکرد به من اطمینان بده که اینجا امنه. اما حالا… حالا اون همون کسی بود که پشتِ سرِ تهیونگ ضربه زده بود!
«چرا…؟» صدام به زور از گلوم دراومد. لرزید، مثل یه برگِ خشک در باد. «چرا این کار رو میکنی؟»
مرد، که حالا با یه آرامشِ وحشتناک ایستاده بود، قدمی به سمتِ من برداشت. لبخندِ کجی روی لبهاش نشست که بیشتر شبیه به یه زخم بود تا لبخند.
«چون وفاداری، فقط یه ابزار برایِ کنترل کردنه. تهیونگ فکر میکرد میتونه تو رو از من بگیره، اما اون فراموش کرده بود که سایهها همیشه با صاحبِ اصلیشون حرکت میکنن.»
من نگاهی به تهیونگ انداختم که روی زمین افتاده بود. اون مردِ قدرتمند، اون پادشاهی که هیچکس جرئت نداشت به چشمهاش زل بزنه، حالا بیدفاع و بیهوش بود.
در همین لحظه، صدایِ جیمین از دور شنیده شد که داشت با فریاد به سمتِ اتاق میاومد.
مردِ خائن، اسلحه رو به سمتِ من گرفت. «جیمین نباید اینجا باشه. و تو… تو هم نباید شاهدِ این باشی که چطور یه امپراتوری، با یه حرکتِ ساده، فرو میریزه.»
[از دید: تهیونگ]
تاریکی مثل یه اقیانوسِ سنگین، من رو در خود غرق کرده بود. حس میکردم بدنم سنگینه و نمیتونم پلک بزنم. اما یه چیز… یه چیزِ سوزان، تویِ ذهنم بود. تصویرِ “ات”. تصویرِ اون چشمانِ ترسیده.
در حالی که داشتم با سختترین نبردِ زندگیم (نبرد با بیهوشی) میجنگیدم، صدایِ نالهیِ ضعیفِ اون رو شنیدم. یه حسِ عجیبی، مثل یه شوکِ الکتریکی، به ستونِ فقمهام زد.
ات!
با تمامِ توانم، انگار که روحم رو به تنم فشار میدادم، چشمها way باز کردم. دیدم که یه سایهیِ بلند، بالایِ سرِ ات ایستاده و اسلحه رو به سمتِ اون نشونه رفته.
خون توی چشمهام میسوخت. دنیا سیاه و سفید شده بود. من نتونستم بلند شم، اما دستم رو به سمتِ اسلحهای که از کمرم افتاده بود، دراز کردم.
اما قبل از اینکه بتونم بهش برسم، یه صدایِ شلیکِ بلند تویِ اتاق پیچید.
اما اون تیر، به سمتِ “ات” نیومد.
تیر، از پشتِ پنجرهیِ شکسته، دقیقاً به سمتِ دستِ اون مرد شلیک شد!
من با تمامِ توانم فریاد زدم: «ات! فرار کن!»
اما وقتی چشمم رو دوختم به سمتِ پنجره، دیدم که یه نفر دیگه، با یه کلاهِ لبهدار و یه ردایِ مشکی، تویِ تاریکیِ شب، منتظرِ یه حرکتِ بعدی بود… کسی که نه با ما بود، و نه با دشمنها. اون، یه بازیکنِ سوم بود!
ادامه دارد...
. شرط: ❤۹
(ترکیبی از دید: ات و تهیونگ)
[از دید: ات]
دنیا دورِ سرم چرخید. تمامِ صداها کمکم محو شدن و فقط صدایِ تپشِ قلبِ خودم رو میشنیدم که مثل پتک میکوبید. اون صورت… اون چشمها… چطور ممکنه؟!
اون مرد، کسی بود که من همیشه توی اون عمارت، بهش به چشمِ یه محافظِ وفادار نگاه میکردم. کسی که همیشه با لبخندهایِ آروم، سعی میکرد به من اطمینان بده که اینجا امنه. اما حالا… حالا اون همون کسی بود که پشتِ سرِ تهیونگ ضربه زده بود!
«چرا…؟» صدام به زور از گلوم دراومد. لرزید، مثل یه برگِ خشک در باد. «چرا این کار رو میکنی؟»
مرد، که حالا با یه آرامشِ وحشتناک ایستاده بود، قدمی به سمتِ من برداشت. لبخندِ کجی روی لبهاش نشست که بیشتر شبیه به یه زخم بود تا لبخند.
«چون وفاداری، فقط یه ابزار برایِ کنترل کردنه. تهیونگ فکر میکرد میتونه تو رو از من بگیره، اما اون فراموش کرده بود که سایهها همیشه با صاحبِ اصلیشون حرکت میکنن.»
من نگاهی به تهیونگ انداختم که روی زمین افتاده بود. اون مردِ قدرتمند، اون پادشاهی که هیچکس جرئت نداشت به چشمهاش زل بزنه، حالا بیدفاع و بیهوش بود.
در همین لحظه، صدایِ جیمین از دور شنیده شد که داشت با فریاد به سمتِ اتاق میاومد.
مردِ خائن، اسلحه رو به سمتِ من گرفت. «جیمین نباید اینجا باشه. و تو… تو هم نباید شاهدِ این باشی که چطور یه امپراتوری، با یه حرکتِ ساده، فرو میریزه.»
[از دید: تهیونگ]
تاریکی مثل یه اقیانوسِ سنگین، من رو در خود غرق کرده بود. حس میکردم بدنم سنگینه و نمیتونم پلک بزنم. اما یه چیز… یه چیزِ سوزان، تویِ ذهنم بود. تصویرِ “ات”. تصویرِ اون چشمانِ ترسیده.
در حالی که داشتم با سختترین نبردِ زندگیم (نبرد با بیهوشی) میجنگیدم، صدایِ نالهیِ ضعیفِ اون رو شنیدم. یه حسِ عجیبی، مثل یه شوکِ الکتریکی، به ستونِ فقمهام زد.
ات!
با تمامِ توانم، انگار که روحم رو به تنم فشار میدادم، چشمها way باز کردم. دیدم که یه سایهیِ بلند، بالایِ سرِ ات ایستاده و اسلحه رو به سمتِ اون نشونه رفته.
خون توی چشمهام میسوخت. دنیا سیاه و سفید شده بود. من نتونستم بلند شم، اما دستم رو به سمتِ اسلحهای که از کمرم افتاده بود، دراز کردم.
اما قبل از اینکه بتونم بهش برسم، یه صدایِ شلیکِ بلند تویِ اتاق پیچید.
اما اون تیر، به سمتِ “ات” نیومد.
تیر، از پشتِ پنجرهیِ شکسته، دقیقاً به سمتِ دستِ اون مرد شلیک شد!
من با تمامِ توانم فریاد زدم: «ات! فرار کن!»
اما وقتی چشمم رو دوختم به سمتِ پنجره، دیدم که یه نفر دیگه، با یه کلاهِ لبهدار و یه ردایِ مشکی، تویِ تاریکیِ شب، منتظرِ یه حرکتِ بعدی بود… کسی که نه با ما بود، و نه با دشمنها. اون، یه بازیکنِ سوم بود!
ادامه دارد...
. شرط: ❤۹
- ۸۴۹
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط