----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏

----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏
تو یه روز سرد زمستونی؛ یه گنجیشک کوچیک رو یه شاخه نشسته بود. هوا خیلی سرد بود و گنجیشکک قصه ما دیگه طاقت نداشت...
تا اینکه یخ زد و افتاد زمین‏!‏‏!‏
_

دیگه اشهدشو خونده بود و داشت نفس های آخرو میکشید که یه گاو که از اونجا میگذشت (گلاب به روتون‏)‏ روش "پی پی‏"‏ میکنه و گنجیشکه از گرمای "پی پی‏"‏ گاوه یکمی جون میگیره‏!‏
_

ولی هر چی تقلا میکنه؛ نمیتونه خودشو از شر "پی پی‏"‏ گاوه نجات بده؛ پس شروع میکنه به جیک جیک کردن...
که یه گربه پدرسوخته صداشو میشنوه و میاد از "پی پی‏"‏ درش میاره و بعد...
میخوردش‏!‏‏!‏‏!
پایان‏!‏
_

----------------
نتیجه اخلاقی داستان:
1‏)‏ هر کس روت "پی پی‏"‏ کرد؛ دشمنت نیست
2‏)‏ هر کس از "پی پی‏"‏ درت آورد؛ دوستت نیست
3‏)‏ هر وقت تا خرخره تو "پی پی‏"‏ گیر کردی؛ سعی کن جیکت در نیاد‏!
.
خب بچه های گلم؛ اینم از لالایی امشبتون. زود برید بخوابید وگرنه یه داستان دیگه براتون تعریف میکنما!
دیدگاه ها (۱)

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮔﺎﻭ ﭘﺎﺵ ﻣﯿﺸﮑﻨﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻪ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮏ ﻣ...

اینم مال منه⬇ یک دقیقه سکوت: به خاطر تمام آرزوهایی که در ح...

سوالات رایج مربوط به موبایل:سال ۷۶ : آنتن دهی ش چطوره؟سال ۷۹...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط