جادویی عشق Part 44
جادویی عشق Part 44
اميلي-خوب ببخشید..حالا چي شد؟ دقیق برام بگو..چیکار
کردین؟ وی چي گفت؟ تو گفتي؟ ادبت میکنم..
خندید و گفت: ات به شرافتم قسم..
-شرافت؟ من تو رو ادبت میکنم یه بلایی سرت میارم که ادم بشي.. ميدوني از ديشب تا حالا چي به سر من اومد تو
اون انباري؟
لباشو به هم فشار داد تا نخنده. زدم تو بازوشو گفتم نقشه ها دارم برات با پخ رگباري زد زیر خنده. -باشه...باشه...بخند..
بلند شدم که اونم تند بلند شد. با لبخند گفتم:عه.. فرار جواب نمیده.
دویدم سمتش جیغ کشید و خندون دوید بیرون. تند از پله ها سرازیر شد که انگار وی رو دید.
خندون جیغ زد:داداش..داداش... وی
و دوید سمتش و پشتش پناه گرفت. باغيض جلوشون وایستادم. وی کلافه دستش رو پس زد و گفت:خسته ام اميلي.. اميلي-میخواد ادبم کنه که نفهمیدم شب اونجایین.. وی نگام کرد و جدي گفت: دردش نیاد..از هیچ گونه
وسيله اي هم استفاده نكن.. يعني اجازه داد تنبیهش کنم؟ لبخند شادي زدم.
بازوش رو از دست امیلی کشید و سمت در رفت.
خوشحال دستامو به هم کشیدم و با وقار
گفتم حتما قربان...بیا اینجا دخترم...
اميلي جيغ كشيد وی..پرفتم جلو.. کشید و دوید.
منم دویدم دنبالش..
دوید. منم دویدم دنبالش.. هر دو شیطون دور درختا و الاچیق و حوضچه میدوییدیم وسط حیاط بود که از پشت گرفتمش با خنده بلند گفت: گفت درد نیاد..گفت درد نیاد. عمیق نگاش کردم. اخه من چیکار کنم با این بچه نقشه کش؟ مگه دلم میاد بزنمش اخه؟ پووووف.. محکم گونه شو بوسیدم و گفتم درد اومد؟ کج نگام کرد و متعجب گفت:همین؟ دست دور گردنش انداختم و شیطون گفتم با محبت ادبت میکنم... خندید و محکم و تند تند گونه مو بوسید. وی داشت سوار اسب میشد..نگامون کرد و لبخند رفت. باريکي زد و رف اميلي با محبت دستمو نوازش کرد و گفت:ببخشید که نفهمیدم.. لبخند زدم و گفتم نقشه خودمون بود که سرمون آوار شد.. خندید و سرتکون داد. اخم کردم و گفتم: این دختره عتیقه بود پیدا کرده بودي؟ صورت تو هم کشید و گفت: تا حالا نشنیدم به ادم بگن عتيقه ولي فك كنم همین بود.. خندیدم اميلي-دفعه قبل اينطور نبود.. فك كردم دختر خوبیه.. خبیث گفت: يكي ديگه پیدا میکنیم.. با غیض گفتم: اصلا.. خندیدو گفت: تایکا.. فکرشم نکن..
فکرشم نکن..
خندید و گفت:میکنم..
خبیث گفت یه دختر دیگه و یه نقشه درست و حسابي دیگه...
عصبي دست به کمر زدم. صداي داد آلبرت از داخل اومد کلفتااي زشت..من
گشنمههه.. صبحانه تو تختتتتت.. همین الان.. و جیغ زد:جورج خرفت فقط رو صندلي لم نده..سرورت بهت دستور میده بياي كمك كني حاضر شم...
من و اميلي نگاهي به عمارت و بعد به هم انداختیم
اميلي-خوب ببخشید..حالا چي شد؟ دقیق برام بگو..چیکار
کردین؟ وی چي گفت؟ تو گفتي؟ ادبت میکنم..
خندید و گفت: ات به شرافتم قسم..
-شرافت؟ من تو رو ادبت میکنم یه بلایی سرت میارم که ادم بشي.. ميدوني از ديشب تا حالا چي به سر من اومد تو
اون انباري؟
لباشو به هم فشار داد تا نخنده. زدم تو بازوشو گفتم نقشه ها دارم برات با پخ رگباري زد زیر خنده. -باشه...باشه...بخند..
بلند شدم که اونم تند بلند شد. با لبخند گفتم:عه.. فرار جواب نمیده.
دویدم سمتش جیغ کشید و خندون دوید بیرون. تند از پله ها سرازیر شد که انگار وی رو دید.
خندون جیغ زد:داداش..داداش... وی
و دوید سمتش و پشتش پناه گرفت. باغيض جلوشون وایستادم. وی کلافه دستش رو پس زد و گفت:خسته ام اميلي.. اميلي-میخواد ادبم کنه که نفهمیدم شب اونجایین.. وی نگام کرد و جدي گفت: دردش نیاد..از هیچ گونه
وسيله اي هم استفاده نكن.. يعني اجازه داد تنبیهش کنم؟ لبخند شادي زدم.
بازوش رو از دست امیلی کشید و سمت در رفت.
خوشحال دستامو به هم کشیدم و با وقار
گفتم حتما قربان...بیا اینجا دخترم...
اميلي جيغ كشيد وی..پرفتم جلو.. کشید و دوید.
منم دویدم دنبالش..
دوید. منم دویدم دنبالش.. هر دو شیطون دور درختا و الاچیق و حوضچه میدوییدیم وسط حیاط بود که از پشت گرفتمش با خنده بلند گفت: گفت درد نیاد..گفت درد نیاد. عمیق نگاش کردم. اخه من چیکار کنم با این بچه نقشه کش؟ مگه دلم میاد بزنمش اخه؟ پووووف.. محکم گونه شو بوسیدم و گفتم درد اومد؟ کج نگام کرد و متعجب گفت:همین؟ دست دور گردنش انداختم و شیطون گفتم با محبت ادبت میکنم... خندید و محکم و تند تند گونه مو بوسید. وی داشت سوار اسب میشد..نگامون کرد و لبخند رفت. باريکي زد و رف اميلي با محبت دستمو نوازش کرد و گفت:ببخشید که نفهمیدم.. لبخند زدم و گفتم نقشه خودمون بود که سرمون آوار شد.. خندید و سرتکون داد. اخم کردم و گفتم: این دختره عتیقه بود پیدا کرده بودي؟ صورت تو هم کشید و گفت: تا حالا نشنیدم به ادم بگن عتيقه ولي فك كنم همین بود.. خندیدم اميلي-دفعه قبل اينطور نبود.. فك كردم دختر خوبیه.. خبیث گفت: يكي ديگه پیدا میکنیم.. با غیض گفتم: اصلا.. خندیدو گفت: تایکا.. فکرشم نکن..
فکرشم نکن..
خندید و گفت:میکنم..
خبیث گفت یه دختر دیگه و یه نقشه درست و حسابي دیگه...
عصبي دست به کمر زدم. صداي داد آلبرت از داخل اومد کلفتااي زشت..من
گشنمههه.. صبحانه تو تختتتتت.. همین الان.. و جیغ زد:جورج خرفت فقط رو صندلي لم نده..سرورت بهت دستور میده بياي كمك كني حاضر شم...
من و اميلي نگاهي به عمارت و بعد به هم انداختیم
- ۸۴۶
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط