شامپاین
شامپاین part:1
کل آن روز دازای بزور میتوانست خونسردی اش را کنترل کند درحالی که هنوز درد گلوله ای از مأموریت قبلی در شونه اش بود را تحمل میکرد. ساعت 00:39 شده بود و دازای به دفتر کارش در مافیا رفت؛ او وسایل پزشکی را برای بخیه زدن شونه ای در اورد و چون هیچ احساسی نسبت به زندگی نداشت دردش کم تر به نظرش می آمد. دکمه های پیراهنش را باز کرد، بیحسی رو به بدنش تزریق کرد؛ سپس شروع به بخیه کردن زخم زد. وقتی زخم را بخیه زد ، پیراهنش را پوشید یقه اش را صاف کرد و وسایل خونی پزشکی رو تمیز کرد و سر جایش قرار داد. پشت میزش نشست ویسکی روسی ای برای خودش ریخت و کتاب معروفش، یعنی همان کتاب خودکشی قرمز رنگ را شروع به خواندن کرد که ناگهان... درسته همون مو هویجی ای که همیشه برای یه دلیلی سراغ دازای میاومد؛ دازای چشمم را از کتاب لحظه ای دور نکرد و بلکه کتاب را با خونسردی و بی اعتنایی ورق زد.چویا با عصبانیت محکم روی میز کوبید و کتاب دازای رو گرفت و به گوشه ای پرتاب کرد و با عصبانیت داد زد "ماشین بانداژ عوضی! اون مشروب لعنتی رو تو ریختی دور؟! اون معروف ترین و گرون ترین مشروب فرانسوی بود احمق!" دازای با بیخیالی پوزخندی زد؛ از این نوع عصبانیت چویا لذت میبرد و انگار به او جایزه میدادن. دازای شانه ای بالا انداخت و با بیخیالی و طعنه به چویا جواب داد " خب که چی؟ برو خدا تو شکر کن که ماشینت رو آتیش نزدم و حقیقتش از اون مشروب بدم میومد برندش روی مخم بود؛ مهم تر از همه چیبی تو هنوز دهنت بوی شیر میده نباید با شخص خاصی مثل من اینطوری حرف بزنی." عصبانیت چویا شعله ور شد و یقه دازای رو محکم گرفت و دازای با پوزخندی از لحظه استفاده کرد و چویا رو به دیوار چسبوند؛ دازای دستش را کنار سر چویا گذاشت و پوزخندی پهن تر شد. چویا جا خورد توجه همچین چیزی نداشت؛ او توقع داشت که دازای مسخره اش کند و با تمسخر به او خیره شود اما توقع این حرکت هوشمندانه دازای را نداشت. دازای پوزخندی شیطنت آمیز زدن بود و زمزمه کرد " خب خب خب قبول میکنی که تمام اون حرفایی که زدی اشتباه بوده و هویج من هستی؟ یا باید مجبورت کنم بزور اینو بگی؟" زبان چویا بند آماده بود و نفس کشیدن را به کل فراموش کرده بود؛ چویا به من من کردن افتاده بود و درست نمیتونست حرف بزنه و سرخ سرخ شده بود. دازای دستش را از کنار سر چویا برداشت و عقب رفت و خنده ای کرد؛ بعد از خنده نیشخندی زد و با طعنه گفت " درسته یکم به نظر خودت رو مخت میرم ولی عاشق مواقعی هستم که باعث سرخ شدنت میشم و اوه راستی برات جایزه دارم." دازای به سمت مجموع مشروب ها و ویسکی هایش رفت در حالی که چویا هنوز سرخ بود و کلاهش را تا پایین کشید تا سرخی از را پنهان کند؛ دارای با لبخندی پیروزمندانه بطری شامپاینی را آورد و چویا رو دعوت کرد تا رو به رو اش بشیند. چویا جلو دازای نشست و دازای برای چویا کمی شامپاین ریخت و برای خودش نیز بعد از چویا ریخت. در حالی که چویا کم کم با دازای موضوعی درباره مأموریت ها باز کرد و دازای هم مشتاقانه بحث را ادامه داد. چویا اونقدر نوشید که در حالت طبیعی خود نبود و به دازای نزدیک شده بود و صورتش با دازای چند میلی متر فاصله داشت؛ بوسه در حال شکل گرفتن بود که ناگهان...
ادامه دارد...
کل آن روز دازای بزور میتوانست خونسردی اش را کنترل کند درحالی که هنوز درد گلوله ای از مأموریت قبلی در شونه اش بود را تحمل میکرد. ساعت 00:39 شده بود و دازای به دفتر کارش در مافیا رفت؛ او وسایل پزشکی را برای بخیه زدن شونه ای در اورد و چون هیچ احساسی نسبت به زندگی نداشت دردش کم تر به نظرش می آمد. دکمه های پیراهنش را باز کرد، بیحسی رو به بدنش تزریق کرد؛ سپس شروع به بخیه کردن زخم زد. وقتی زخم را بخیه زد ، پیراهنش را پوشید یقه اش را صاف کرد و وسایل خونی پزشکی رو تمیز کرد و سر جایش قرار داد. پشت میزش نشست ویسکی روسی ای برای خودش ریخت و کتاب معروفش، یعنی همان کتاب خودکشی قرمز رنگ را شروع به خواندن کرد که ناگهان... درسته همون مو هویجی ای که همیشه برای یه دلیلی سراغ دازای میاومد؛ دازای چشمم را از کتاب لحظه ای دور نکرد و بلکه کتاب را با خونسردی و بی اعتنایی ورق زد.چویا با عصبانیت محکم روی میز کوبید و کتاب دازای رو گرفت و به گوشه ای پرتاب کرد و با عصبانیت داد زد "ماشین بانداژ عوضی! اون مشروب لعنتی رو تو ریختی دور؟! اون معروف ترین و گرون ترین مشروب فرانسوی بود احمق!" دازای با بیخیالی پوزخندی زد؛ از این نوع عصبانیت چویا لذت میبرد و انگار به او جایزه میدادن. دازای شانه ای بالا انداخت و با بیخیالی و طعنه به چویا جواب داد " خب که چی؟ برو خدا تو شکر کن که ماشینت رو آتیش نزدم و حقیقتش از اون مشروب بدم میومد برندش روی مخم بود؛ مهم تر از همه چیبی تو هنوز دهنت بوی شیر میده نباید با شخص خاصی مثل من اینطوری حرف بزنی." عصبانیت چویا شعله ور شد و یقه دازای رو محکم گرفت و دازای با پوزخندی از لحظه استفاده کرد و چویا رو به دیوار چسبوند؛ دازای دستش را کنار سر چویا گذاشت و پوزخندی پهن تر شد. چویا جا خورد توجه همچین چیزی نداشت؛ او توقع داشت که دازای مسخره اش کند و با تمسخر به او خیره شود اما توقع این حرکت هوشمندانه دازای را نداشت. دازای پوزخندی شیطنت آمیز زدن بود و زمزمه کرد " خب خب خب قبول میکنی که تمام اون حرفایی که زدی اشتباه بوده و هویج من هستی؟ یا باید مجبورت کنم بزور اینو بگی؟" زبان چویا بند آماده بود و نفس کشیدن را به کل فراموش کرده بود؛ چویا به من من کردن افتاده بود و درست نمیتونست حرف بزنه و سرخ سرخ شده بود. دازای دستش را از کنار سر چویا برداشت و عقب رفت و خنده ای کرد؛ بعد از خنده نیشخندی زد و با طعنه گفت " درسته یکم به نظر خودت رو مخت میرم ولی عاشق مواقعی هستم که باعث سرخ شدنت میشم و اوه راستی برات جایزه دارم." دازای به سمت مجموع مشروب ها و ویسکی هایش رفت در حالی که چویا هنوز سرخ بود و کلاهش را تا پایین کشید تا سرخی از را پنهان کند؛ دارای با لبخندی پیروزمندانه بطری شامپاینی را آورد و چویا رو دعوت کرد تا رو به رو اش بشیند. چویا جلو دازای نشست و دازای برای چویا کمی شامپاین ریخت و برای خودش نیز بعد از چویا ریخت. در حالی که چویا کم کم با دازای موضوعی درباره مأموریت ها باز کرد و دازای هم مشتاقانه بحث را ادامه داد. چویا اونقدر نوشید که در حالت طبیعی خود نبود و به دازای نزدیک شده بود و صورتش با دازای چند میلی متر فاصله داشت؛ بوسه در حال شکل گرفتن بود که ناگهان...
ادامه دارد...
- ۸.۱k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط